چارلز دوم می اندیشید که این خواست خدا بوده است که او دوباره به سلطنت برسد و عقیده اش به این که سلطنت موهبتی الهی است راسختر گشت. پس از آن همه تلاشها برای رسیدن به سلطنت، وی اما به جای حکومت و اداره کشور فقط ترجیح میداد که با زنهای مختلف به رختخواب برود و به صورت رسمی چهارده تا حرامزاده درست کرد که بسیاری از آنها از القاب و املاک بهره مند گشته و نوادگان آنها تا پایان قرن بیستم در مجلس لردها نشسته و رای میدادند و به روی خودشان هم نمی آوردند که حرامزاده هستند. چارلز مانند پدرش به پارلمان بی اعتنائی نموده و با خودکامگی کامل حکومت نمود. زمانی که پارلمان سعی کرد که با وضع قانونی برادر او جیمز را که گرایشات کاتولیک داشت از حق سلطنت محروم نماید او پارلمان را معلق نموده و برای چند سال آخر عمرش بدون پارلمان حکومت کرد. کرامول در قبر خود می لرزید اگر که چارلز استخوانهایش را در نیاورده و تکه تکه نکرده و دور نریخته بود. پارلمان جنگیده و پیروز گشته بود و در 1660 همۀ قدرت را در اختیار داشت و سپس با ساده لوحی قدرت را به پادشاهی که خود به مملکت دعوت نموده تفویض کرده و امید به ذات خوب پادشاه بسته بود غافل از این که قدرت فاسد میکند.

جیمز دوم از همان اول مورد علاقۀ مردم نبود. در 1688 تولد پسر او جیمز فرانسیس باعث نگرانی دولتمردان انگلیس گشت چه که تا آن زمان دختر پروتستان او مری ولیعهد بود و حال به موجب قانون اولاد ذکور یعنی این پسر کاتولیک پادشاه میگشت. مری با یک اشرافزاده هلندی به نام ویلیام اورنج ازدواج نموده بود که امیدش این بود که انگلستان را نیز به اتحاد نظامی خویش علیه فرانسه کاتولیک اضافه نماید. گروهی از دولتمردان پروتستان نامه ای به ویلیام نوشته و از او درخواست کردند که انگلستان را تسخیرنماید و وی کشور را بدون خونریزی فتح کرد و شهرها یکی پس از دیگری خود را طرفدار ویلیام اعلان نمودند. از آنجا که این مری بود که حق سلطنت را داشت قرار بر این شد که او و مری به اشتراک سلطنت نمایند که نشان میدهد این تنها صورتحساب رستوران نیست که هلندی ها به شراکت نصف میکنند. بسیاری از جنبۀ غیر سنتی این اتفاق و اهدای پادشاهی به ویلیام و مری نگران بودند و امیدوار بودند که ویلیام که آسم داشت زودتر بمیرد و امیدشان برباد رفت زمانی که مری در 1694 از آبله مرد و پادشاهی را برای ویلیام بجا گذاشت. پارلمان با تصویب قانونی جدید تاج را علیرغم این که جیمز و فرزندانش زنده بودند به ویلیام هدیه داد و مجلس و پادشاه قدم بزرگ دیگری به سوی تکامل دموکراسی در بریتانیا برداشتند.

نه تنها پارلمان حکومت موروثی را منسوخ کرد بلکه با وضع قوانینی جدید افراد واجد شرایط برای سلطنت در آینده را نیز مشخص نمود. پارلمان لایحه حقوق افراد و قانون جانشینی سلطنت را تصیب نمود که دو قدم بزرگ به سوی دموکراسی پارلمانی انگلستان بود. پس از آن قوانین مترقی دیگر و از جمله قانون آزادی مطبوعات به قانون اساسی اضافه گشت. پارلمان که درس خود را در 1660 که به چارلز اعتماد کرده بود فرا گرفته و بیاد داشت، این بار برتری پارلمان را در قانون اساسی کشور گنجاند. به موجب قانون شاه دیگر حق نداشت که مالیات وصول کند و یا بدون توافق پارلمان ارتش نگاه دارد. پادشاه حق تغییر قوانین اساسی کشور و یا دخالت در کار پارلمان و یا دخالت در امور قضائی کشور و یا تشکیل محکمه های خویش را نیز نداشت. سیاست خارجی هنوز در دست پادشاه بود اما او برای تامین هزینۀ هر نوع جنگی به توافق مجلس احتیاج داشت.

این دوران، دوران ظهور انگلستان به عنوان یکی از قدرتهای برتر نظامی و سیاسی اروپا بود. پادشاه فرانسه لوئی چهاردهم با پشتیبانی از جیمز در صدد حمله به انگلستان و بر تخت نشاندن جیمز کاتولیک به عنوان پادشاهی دست نشانده بود. ویلیام نیز اتحادی با شاهزادگان آلمانی بر علیه توسعه طلبی های فرانسه کاتولیک تشکیل داده بود. لوئی در حمله به انگلستان ناموفق ماند اما جلوگیری از توسعه فرانسه در اروپا بسیار گران بود و بانک ملی انگلستان برای تامین هزینه جنگها تشکیل شد. مجلس نیز که از شکستهای پیاپی نیروی زمینی انگلستان در اروپا خشمگین گشته بود قانون جدیدی تصویب نمود که به موجب آن پادشاه حق اعلان جنگ به دول دیگر بدون اجازۀ مجلس را نداشت. همین قانون بود که تونی بلر را وادار کرد که به مجلس در مورد خطر عراق دروغ بگوید تا بتواند به صدام اعلان جنگ دهد. پس از مرگ ویلیام هیچکس نبود که بتواند سلطنت را به دست بگیرد و همۀ مدعیان دست اول سلطنت کاتولیک بودند و قدرت مطلق برای مدتی در دست نخست وزیر قرار گرفت. از آنجا که گویا انگلستان روزش بدون پادشاه شب نمیشود گشتند و یک شاهزاده آلمانی که نسبت دوری با خاندان سلطنتی داشت و یک کلمه انگلیسی نمی دانست پیدا نموده و پادشاه انگلیس کردند. جرج که جد همین الیزابت خودمان است هیچگاه انگلیسی یاد نگرفت و سر همه را با آلمانی بلغور کردن و تعریف نمودن از هانوور درد آورد. وزیر او والپول هم آلمانی نمیدانست و مکاتبات این دو به لاتین بود.

آغاز قرن هجدهم دوران انقلاب کشاورزی و روشهای نوین در کشاورزی بود که موجب تولید افزایش مواد غذائی و کاهش گرسنگی در میان مردم گشت. دوران جنگ گوش جنکینز هم بود. پس از سالها صلح و افزایش ثروت، مجلس انگلیس مثل آدمهای عشق دعوا دنبال بهانه ای برای جنگ با اسپانیا بود که در جنوب اقیانوس اطلس با یکدیگر رقابت داشتند و گوش بریده کاپیتان جنکینز این بهانه را به دست او داد. گروهی از نیروهای اسپانیا در دریا وارد یکی از کشتی های انگلیسی شده و با یافتن اموال قاچاق، گوش فرمانده کشتی کاپیتان جنکینز را بریده و در دستش گذاشته بودند. حال این گوش پلاسیده را درون یک بطری گذاشته و در پارلمان به یکدیگر نشان میدادند و از بربریت اسپانیائی ها و رفتارشان با جنتلمن انگلیسی شکایت کرده و با حرارت بحث نموده و انگشتهایشان را به طرف اسپانیا تکان می دادند. تنش با اسپانیا به زودی پای کشورهای دیگر را  نیز به میان کشید و زمانی که انگلیس به جنگ با اسپانیائی ها و فرانسوی ها پرداخت و نیروهای اتریش به پروس تاختند و جنگ آغاز شد کاپیتان جنکینز فکر کرد که شکایت او را بیش از حد جدی گرفته اند.

قرن هیجدهم قرن روشنگری بود. در حالی که نیوتون معادلات فیزیک و ریاضی و ستاره شناسی را کشف و تدوین مینمود و جاذبه را اختراع کرد تا سیبها به زمین بیافتند، جان لاک و توماس پین بر حکومت و روابط آن با مردم تمرکز داشتند. آدام اسمیت انقلابی در اقتصاد بوجود آورد و مری وولسنکرافت در کارهای خویش به حقوق زنان پرداخت و یکی از پایه گزاران نهضت آزادی زنان گشت. پیشرفتهای بزرگ در علوم و فرهنگ پیروزی نهائی استدلال بر جزم اندیشی را رقم زد و راه را برای انقلاب صنعتی هموار نمود. گسترش آشفته انقلاب صنعتی شهرهای بزرگی چون منچستر، گلاسگو، بیرمنگهام و لیورپول را پدید آورد و مردمی که در شهرهای بزرگ گرد آمده بودند کم کم پی به قدرت اتحاد خویش برده و خواستار افزایش دستمزدها و اوضاع کاری مناسبتر گشتند. حال بریتانیا احتمالاَ بزرگترین قدرت اقتصادی اروپا بود و به همه جهان پارچه و محصولات صنعتی دیگر صادر مینمود.

در پایان قرن هیجدهم با شتاب گرفتن انقلاب صنعتی احتمال وقوع انقلابهای سیاسی به شدت حس میشد. انقلاب فرانسه با شعار آزادی، برابری و برادری و خونریزیهایش همۀ اروپا را در شوک فرو برد و یک قرن و نیم پس از این که انگلیسیها سر پادشاهشان را قطع نمودند لوئی شانزدهم در میان هلهله فرانسوی ها گردن زده شد. اگر در انگلستان مجلس از پادشاهان خودکامه شکست خورده بود انگلستان نیز می توانست سرنوشتی شبیه آن چه در فرانسه اتفاق افتاد داشته باشد. انگلستان برای یک قرن از نوعی آزادی سیاسی غیر معمول برخوردار گشته بود که موجب افتخار طبقات بالا و متوسط جامعه بود که به نوبه خویش از آزادی اجتماعی و اقتصادی خویش استفاده نموده و با بوجود آوردن جاده ها و ماشین ها و کارخانه ها انگلستان را حتی بیش از پیش ثروتمند کرده بودند.

انقلابی های فرانسه مانند همۀ انقلابی های دیگر می خواستند انقلابشان را به کشورهای دیگر صادر کنند و این موجب بروز تنش با انگلستان شد. دو کشور از دو دیدگاه مختلف وارد جنگ شدند. فرانسوی ها می خواستند که آزادی، برابری و برادری صادر کنند و انگلیسیها هم می خواستند که دستمال آشپزخانه صادر کنند. جنگهای انگلیس و فرانسه در پایان با پیروزی انگلستان در جنگ دریائی ترافالگار پایان پذیرفت اما سلطه ناپلئون بر اروپا بندرهای کشورهای اروپائی را بر کشتی های انگلیسی بسته و اقتصاد انگلستان را تحت فشار قرار داده بود.

تصویر بالا: اسحاق نیوتون

- - - - - - - - - - - -

Ref:

An utterly impartial history of Britain (or 2000 years of upper class idiots in charge), John O'Farrell , Transworld Publishers 2008