بگذشت در حیرت مرا بس ماه ها و سال ها
چون است حال ار بگذرد دایم بدین منوال ها
ایام بر من چیره شد ، چشم جهان بین خیره شد
وین آب صافی تیره شد ، بس ماند در گودال ها
دل پر اسف از ماضیم ، وز حال بس ناراضیم
تا خود چه راند قاضیم ، تقدیر استقبال ها
نقش جبین درهم شده ، فر جوانی کم شده
شمشاد قامت خم شده ، گشته الف ها دال ها
گوئی که صبح واپسین ، رخ کرد و منشق شد زمین
وین برقهای قهر و کین ، برجست از آن زلزال ها
مغلوب شد هر خاصیت ، برگشت هر خلق و صفت
مانند تغییر لغت ، از فرط استعمال ها
هم منفصم شد وصلها ، هم منهدم شد اصل ها
هم منقلب شد فصلها ، هم مضطرب شد حال ها
شب گرد ظلمت گستری ، و ان چشم شبکور از خری
نشناخت نور مشتری ، از شعله ی جوال ها
چون ریشه بندد خوی بد ، بهتر نگردد خود بخود
سخت است دفع این رمد ، بینشتر کحال ها
روزی برآید دست حق ، چون قرص
خورشید از شفق
بیترس و بیم از طعن و دق ، آسان کند اشکال ها
این ناله ی شبگیرها ، برنده چون شمشیرها
هم بگسلد زنجیرها ، هم بشکند اغلال ها
از خون این غدارها ، و زخاک این بد کارها
جاری کند انهارها ، بر پا کند اتلال ها
تا چند در این کشمکش چون مرغ بسمل در طپش
گاه صعود است و پرش، زی کشورِ آمال ها
رخت از محیط بندگان بندم به شهرِ زندگان
چون اختران تابندگان چون گوهران سیال ها
هر صبحدم در کویشان خواهم نظر بر رویشان
کز مطلعِ ابرویشان مسعود گردد فال ها
کو عُزلتی راحت رسان، دور از محیطِ این خَسان
تا تن زنند این ناکسان، زین قیل ها و قال ها
کو مهدی بی ضمنّتی ، کارَد به جانم رحمتی
برهاندم بی منتی، از چنگ این دجّال ها... :
حسن وثوق معروف به وثوقالدوله
کاهش_ جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید ، چه ها می بینی ... : شهریار
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده ی جان ، محو تماشاي بهاريم
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه سرمست و غزل خوان من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم : فریدون مشیری
ای خفته در حصار شب دشمن/ هرگز به روز حشر نیازت نیست
بیدار شو به بانگ دعای من .../بار دگر ، قیام کن ای خورشید : نادر نادرپور
از سرِ تپه، شبا
شیهه ی اسبای گاری نمیاد
از دلِ بیشه، غروب ، چهچهِ سار و قناری نمیاد
دیگه از شهرِ سرود ، تکسواری نمیاد
دیگه مهتاب نمیاد ، کرمِ شبتاب نمیاد
برکت از کومه رفت ، رستم از شانومه رفت
دیگه شب مرواریدوزون ، نمیشه
آسمون مثلِ قدیم شبها چراغون ، نمیشه
غصهی کوچیکِ سردی مثِ اشک
جای هر ستاره سوسو میزنه
سرِ هر شاخهی خشک
از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو میزنه
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونهی خورشید کجاس؟ ... : احمد شاملو
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره ها ی تورا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب : فریدون مشیری
ای خوبتربیا ، این شعله ی نهفته به دهلیز سینه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
گفتی که آفتاب ، طلوعی دوباره خواهد کرد
اینک امید من تو بگو آفتاب کو ؟ ... حمید مصدق
رگ گشودند از سیاوش ، آسمان شد تشت خون
بام آبی، جام عالمتاب را گم کرده ام
آسمان های شبم چتری برای عشق نیست
ماه را گم کرده ام، مهتاب را گم کرده ام ... : پیرایه یغمایی
خورشید از نگاه یک سراینده
(همین نگارنده)
ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری...
ای که
خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که
خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
فردا ، ز عمق و بن_ قلب_ آسمان
از نیلگونه سپهر_ فضای_ روز
خورشید ، افروخته چون گوی_ آتشین
افراشته کمند ، جار_ طلیعه می زند
تاریکی و سیاهی و محنت، شود تباه
سربازها ، همه تسلیم_ مرد_ راه
عزمی قوی ، به مکان خیمه می زند
ساده مگیر تو ، فردا را
فرداست ، جلوه ی ایمان ها
باور بدار ، که یک فردا
خورشید ، در سفینه ی_ توفانی پگاه
جوشیده است و پرتو زرینه می زند
دکتر منوچهر سعادت نوری
ترانه ها
نظرات