شقایق رضایی

بعد از كار خواهرم را از فرودگاه برداشتم. دو ساعت و نیم رانندگی داشتیم. بیست دقیقه مانده به مقصد گفت: خارك رو زدند. می خوای رانندگی نكنی؟ بزن كنار. بگذار من رانندگی كنم. گفتم نه. می خواستم سریع تر به بابا و مامان برسم.  از آن پس، جاده پشت پردهء اشك می لرزید…

هشت سال از کودکی من غیر مستقیم در جنگ ایران و عراق گذشت. خانوادهء چهار نفرهء ما ( من و رضا… پدر و مادرم) مثلاً جنگزده نشدیم چون خانه بدوشی را تجربه نكردیم اماّ در دورهء جنگ  تحت تاثیر قرار گرفتیم. ما چهار نفر ساكن شیراز بودیم. جواب سوالم كه چی شد آمدید اینجا، این بود: دیگه انقلاب كه شد، اومدیم شیراز. زمان انقلاب من سه ساله بودم. زمان جنگ ایران و عراق پنج سال و نیمه. خانوادهء مادری ام در ابتدای جنگ، از آبادان، همگی مجبور به تخلیهء خانه هایشان شدند و هر بخشی از خانواده به شیراز، شاهین شهر، تهران و امریكا مهاجرت كردند، بعضی فقط با لباس تنشان و دمپایی، بدون شناسنامه، دفترچه بانكی، پول یا طلا. از همین ها عده ای بعداً به اروپا و كانادا مهاجرت كردند.

چند سال بعد كه بمباران ها شدت گرفت، موج دوم مهاجرت، خانوادهء پدری ام از خارك، مهاجرت كردند و عده ای در شیراز ساكن شدند، عده ای هم در برازجان اسكان داده شدند تا وقتی كه جنگ تمام شد. پدرم و سایر كاركنان شركت نفت در طول جنگ همچنان هر دو هفته یك بار به سر كار می رفتند و ما تعطیلات مان اغلب در خارك سپری می شد.

آرزوی  دیرین من این بود که برادرزاده هایم و سایر كودكان ما هرگز، هیچ گاه، نبینند آن چه بر ما زمانی گذشت و لمس نكنند، آن چه ما تجربه کردیم. امّا طبق روال معمول خودش، زندگی بر اساس آرزوها و امیال ما عمل نمی كند، عزیز من، عمه دورت بگردد…

شب های فرنی، خارك

در خانهء پدربزرگ پدریم شب های احیا دعای جوشن خوانده می شد. گرداگرد اتاق می نشستیم و کاسه های فرنی و کاسترد جلوی هرکسی قرار داده می شد. برق قهوه ای شهد خرما، روی لگیمات ها اسممان را بانگ می زد. ( لگیمات شیرینی مخصوص ماه مبارك، شبیه بامیه كه با شیره خرما شیرین می شود)  دعا كه خوانده می شد، همه با طنین الغوث الغوث در فضا همراهی می کردند و بعضی ها با هر الغوث گرهی بر نخی كه در دست داشتند می زدند. قبلاً در آشپزخانه، كاسه های چینی گل قرمز یا خط دار هندسی زرد و طلایی را در سینی چیده بودند و با فرنی یا كاسترد  پر می كردند. به قانون بچگی، کاسترد زرد در كاسهء خط دار زرد باید ریخته می شد. من و رضا، لیلا و محمد بچه های عمه ام كاسه هایمان را تعیین می كردیم و مادربزرگم  با صدای بلند اعلام می كرد چشم، چشم. این هم كاسهء فلانی و اسممان را بلندتر صدا می زد. كسی به كاسهء فلانی دست نزنه ها… حالا برید از آشپزخونه بیرون.

و ما فاتحانه بعد از مطمئن شدن جای كاسه های فرنی مان در یخچال، از آشپزخانه بیرون می رفتیم. من كاسهء دور طلایی با كاستر زرد می خواستم. مال من بود، كاسهء گل قرمزی دوست نداشتم. بعضی ها هم فرنی هایی كه با شیر درست شده بودند دوست نداشتند و یك مدل فرنی بدون شیر هم درست می شد. خلاصه برای هر كسی قانونی بود، كه بقیه احترام می گذاشتند و رعایت می كردند. همه می دانستند كه چه كسی چه چیزی بیشتر باب طبعش می باشد. حتی اگر آن چیز، نقش كاسه بود یا فرنی بدون شیر.