گل گلاب

ایکاش وطن مثل چمدون بود ، میبستی و برمیداشتی با خودت میبردی یه جای امن!

ایکاش وطن مشاعی نبود ، وطن خودتو برمیداشتی میرفتی یه گوشه فارغ از جنگ و فقر و دشمنی!

ایکاش بابا ، بابا بزرگ ، مادر بزرگ و نسل در نسلم قسمتی از این خاک نشده بودن و میتونستم خاکشون را از خاک اینجا جدا کنم و بذارم داخل چمدون و با وطن خودم ببرم!

انگار گرد درد ریختن توی این سرزمین ، چه روزهای سخت و دردناکی.

مگه قلب ما از سنگه ، مگه چقدر طاقت داریم ، مگه مغزمون کشش چقدر خبر بد و استرس داره؟

آخه چه گناهی کردیم که در بهترین خاک بدترین زندگی را داریم ، از یک زندگی معمولی محرومیم و همیشه منتظر روزهای بدتر از دیروزیم و کابوس جنگ دست از سرمون برنمیداره؟

یه چشممون به حاکمانی هست که با توهمات ایدئولوژیک این روزهای سیاه را برامون ساختن و هنوز دست از اشتباهاتشون بر نمیدارن.

یه چشممون به خارجی هایی که بخاطر عملکرد این حاکمان و تحریک عده ای هموطن و رقیب خارجی قراره به خاکمون حمله کنن.

یه چشممون به گل هایی که جلو چشممون پرپر و فدایی شدن.

یه چشممون به خودمون که اجازه دادیم کارمون به اینجا بکشه.

و یه چشممون به خودخواهی ها و دعواهایی که پایان نداره و به نفع همه شده جز خودمون.

دلمون از خودمون خونه ، هزار فرقه شدیم و حرف به کله هیچ کدوممون نمیره.

میبینیم تفرقه چه بلاهایی سرمون آورده ، اما باز حاضر نیستیم بت خودحق پنداری را بشکنیم و بشینیم با همدیگه صحبت کنیم.

بشینیم ببینیم برای عبور از این روزهای سیاه باید چه غلطی بکنیم.

چکار کنیم که وضع از اینکه هست بدتر نشه ، بیش از این خاک وطن با خون هموطن هامون رنگین نشه ، پای اجنبی به خاکمون باز نشه ، اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم و از راهی بریم تا ملتمون بعد از قرن ها به یک زندگی معمولی برسن، ترس از وجودشون رخت بربنده و اینقدر آواره نباشن!؟

ثانیه به ثانیه نگران ایرانم ، درحال رصد اخبار ، درحال خودخوری و اضطراب دائم.

واقعا در موقعیتی به شدت خطرناک قرار داریم و ممکنه از چاله ی جمهوری اسلامی به چاهی بیفتیم که تهش مشخص نیست.

با گروه ها و هموطنانی طرفیم که خودشون نمیتونن با همدیگه کنار بیان ، دائم به سر و کله هم میزنن ، ترامپ را منجی میبینن و ادعا میکنن میتونن بعد از سقوط جمهوری اسلامی با جامعه متکثر ایران و رقبا و دشمنان منطقه ای کنار بیان!

برای همبستگی امروز و عبور از این روزهای سخت هیچ برنامه ای ندارن ، اما مدعی هستن برای توسعه و آبادانی ایران پساآخوند برنامه دارن!

شرایط امروز ایران منو یاد داستان مولانا میندازه.

پرندگانی که در دام صیاد افتادن و بال بال میزدن.

همه با تمام توان بال بال میزدن تا فرار کنن اما رهایی از دام ممکن نبود ، چون هرکی برا خودش بال میزد و با تکروی نمیشد دام را از زمین بلند کرد.

جامعه امروز ایران همینجوری شده ، همه بال بال میزنن که از این شرایط سخت نجات پیدا کنن ، اما در این تقلاهای فردی و فریادهای ناشی از تنهایی ، صدای هیچ کس به جایی نمیرسه و توافقی برای عبور کم هزینه از وضع موجود وجود نداره.

خیلی ها طرح و پیشنهاد دارن ، اما نمیشینن باهم صحبت کنن و به یه راهکار مورد توافق برسن ، فقط داد میزنن من من من...

از مردم عادی که توقع رهبری و پلن و برنامه تغییر کم هزینه نظام یا دوران گذار نیست ، نخبگان هم سرشون را به دیوار گذاشتن و زور میدن.

وانفسایی شده ، گرد درد با طعم مرگ...

عقلم میگه: این همه نگرانی و اضطراب چه سودی داره؟

در فوران ابربحران های ملی و منطقه ای از تو شهروند کم سواد ، غیرمتخصص ، بدون دفتر و دستک و توان مالی چکار برمیاد؟

این همه درباره نگرانی ها و دردهای وطن نوشتی و بحث کردی و حسرت خوردی و افسردگی گرفتی ، بگو چه سودی بحال وطن داشت؟

برو یه گوشه ی خلوت ، دور از تمام رسانه ها ، زندگیتو بکن ، هر اتفاقی برا ایران افتاد خبرش بهت میرسه!

وجدانم میگه: حسرت بخور ، مضطرب باش ، اخبار را دنبال کن و باز هم بنویس و بحث کن ، این کوچکترین کاری هست که میتونی برا وطن انجام بدی ، مام میهن...

در کشاکش عقل و وجدان و درحالیکه میخوام تسلیم عقل بشم از جلو قبرستون رد میشم که برم خونه مامان.

از دیشب داره بارون میاد ، یه بوی آشنا فضا را برداشته میره.

بوی خاک ، بوی خاک با عطر بابا که با اشک آسمان معطر شده.

بوی بابا ، اشک ، خونه مامان ، وطن...

ایکاش اینقدر تنها نبودیم...