مزامیر عشق ٢ 

محمود سراجی م.س شاهد  

در این قسمت از مزامیر عشق ضمن طرح مجهولات ذهنی ما بشکل سوآل وارد شطحیات می شویم ، شطحیات ،  مباحث بظاهر کفر گونه ای است     که عارف و سالک عاشق درمقام محو و فنای فی الله بزبان می آورد و عوام الناس و قشریون بدلیل عدم آشنائی به مفاهیم عمیق آن یا از روی تعصب افراطی آنرا کفر میشمارند .... و عرفان پر بار وحدت وجودی  ما انسانهای گرانقدری را به قربانگاه عشق تقدیم کرده است که از آن جمله اند حسین ابن منصور حلاج شیخ شهاب الدین سهروردی و محمود شبستری و ده ها عاشق سینه چاک دیگر که زیر سی و پنج سالگی به قتل رسیده  و اغلب زنده زنده در آتش سوختند من ترجیح میدهم بجای تذکره نویسی شطحیات دیگری  را به نظم بنشینیم ... با طرح مجهولات 

ذهنی ما بشکل سوال .....یا حق

******  

 فرق من و ذره چیست ای دوست 

در خلقت ماسوی و بنیان 

کاندر دل او قرار دادی 

صد قدرت آفتاب تابان 

اما دل من که وصله توست 

پر گشته ز درد و رنج و هجران 

من وصل دوباره تو خواهم

در روضه پر شکوه رضوان 

آنجا که تو راجعون بخود را 

خود وعده نموده ای به فرقان 

آنجا که بکل من علیها  

گفتی به یقین که کلهم فان 

من شایق این چنین فنایم 

چون قطره درون بحرعمان

اکنون ز فنای فی اللهم نیست 

باکی اگرم بود دو صد جان 

این راز بقای جاودان است 

هر کس که رسد به وصل جانان 

یک ذره که در خمیره خود 

با کل جهان بود به یکسان 

یک قطره که با هزار دریا 

بی شبهه برابر است و همسان 

یک مور که در طبیعت خود 

فرقی نکند ز صد سلیمان 

جائیکه وجود لکه ای ابر 

بالقوه بود به عینه باران 

اسطوره وحدتند و منظوم 

چون گردش مهر و مه به حسبان 

من کیستم ای تو رمز هر راز 

من چیستم ای رحیم رحمان 

من گمشده در وجود خویشم 

یارب تو مرا بمن شناسان 

******

این گنبد واژگون و دوار 

واین لایتناهیان جنبان 

آخر به چه مقصدی روانند ؟؟؟

در بعد مکان چنین شتابان ؟؟؟

پایانه این سپهر منظوم 

آخر بکجاست رحل اسکان ؟

پایان نه که ابتدای راه است 

هر راه که میرسد به پایان 

در باور من چسان بگنجد ؟

مفهوم حقیر لفظ پایان ؟

شرمنده نیم ز پرسش خویش 

با اینهمه نطفه های عصیان 

این حرف زبان من نباشد 

عشق است که می کشد به هذیان 

هرچند که ترهات محض است 

هر گونه بیان ز ذات جانان 

هل یستوی الذی ؟  تو گفتی  

در باره اهل فکر و نادان 

ای در همه جا محیط و غالب 

وای رب جلیل انس والجان 

عقلم بستان و شهپرم ده 

ای بال و پر شکسته بالا ن 

با آتش عشق عالم افروز 

یکبار دگر مرا بسوزان 

خاکسترم ار حجاب من شد 

بادش ده و در عدم بیفشان 

عشقم ده و عشق خالصم ده   

زآن عشق که درد اوست درمان  

هر چند که در بضاعتم نیست 

جز قال و مقال و شطح و کفران 

هر چند که ظرف قدرت من

 هرگز نبود حریف میدان   

از عشق مدد گرفته ام باز 

تا باز کنم گره ز انبان 

یک کوزه بدست و در تفحص 

خواهم بروم به قعر عمان 

یک ذره خاک و کمتر از خاک 

خواهد برسد به راز پنهان 

از بال و پرم حجاب بردار 

خواهم بپرم برون ز امکان

جائی که بجز تو کس نباشد 

بالاتر از ابتدا و پایان 

جائیکه حجاب میم احمد 

حد گشت و احد نداد میدان 

میمی که حجاب عشق گردید 

هنگام عروج شامگاهان 

آنجا که دگر گذر ندارند 

جبریل امین و جان نثاران 

آنجا که ملائک مقرب 

پر ریخته از صلابت آن 

جائیکه برون ز فهم و درک است 

وآنجا نرسد به عقل شیطان 

من کیستم ای تو رمز هر راز 

من چیستم ای رحیم رحمان 

من گمشده در وجود خویشم 

یارب تو مرا بمن شناسان 

******

محمود سراجی م.س شاهد 

مزامیر عشق ٣ تا چند روز دیگر