حسن خادم
پایان هفته جمال بیگ بازگشت امّا قبل از آنکه قدم به داخل شهر بگذارد، مختار به اتفاّق یاران خود راه را بر او و سه تن دیگر ازهمراهانش بستند. هوا مثل آتش داغ بود. سکوت در باد موج میخورد. جمال بیگ نگران و مضطرب توقف کرد. ازجیپ پیاده شد و مقابل مختارایستاد: هان چه شده، چه میخواهی، برای چه راه ما را بستی؟
مختار درحالیکه چشم در چشم جمال بیگ دوخته بود، تفنگ را به دست چپش داد و گفت: جمال بیگ، اینها که هستند با خود آوردهای، مگر قرارمان را فراموش کردی؟
جمال بیگ با خشم گفت: کنار بکش مختار. ما قراری با هم نداریم. چرا نمیگذاری مردم ما در رفاه و سلامت زندگی کنند. خیلی از آشوبها به دست توست. از اینجا برو!
و بعد نگاهی خشم آلود به یاران مختار انداخت: شماها هم گورتونو گم کنید!
مختارجلوتر آمد و گفت:
ـ مراقب حرف زدنت باش! حق نداری به یاران من توهین کنی. ضمناْ من اجازه نمیدم غریبهها به خاکمان بیایند. بیشتر از این هم دیگر مزاحم نشو. اگر جمال بیگ نبودی معاملۀ دیگری با تو میکردم، حالا از هر راهی که آمدهای برگرد و اینها را هم با خودت ببر. این آخرین حرف من است!
جمال بیگ با ناراحتی گفت: این بار چندم است که زحمات ما را به باد میدهی. تو و دار و دسته ات خواب راحت را از مردم گرفته ای حالا ادعا میکنی که برای مردمت زحمت میکشی، معلوم هست چه میگویی؟ اینهایی که با من آمدهاند عاشق این راه دور و هوای جهنمی اینجا نیستند، آمدهاند به مردم ما خدمت کنند. اصلا تو چه کارهای که راه را بر ما می بندی؟
ـ صدایت را پایین بیاور. خونم را به جوش می آوری جمال بیگ!
ـ این بار دیگر حسابمان جداست. برو کنار وگرنه هرچه دیدی از چشم خودت دیدی!
ومختار با خشم در پاسخ او گفت:
ـ مرا تهدید میکنی. حالا نشانت میدهم، کاری میکنم برخاک بیفتی و پایم را ببوسی!
ـ کنار بکش مختار!
امّا ناگهان با اشاره ی دست او چند تن از یارانش، سه مرد همراه جمال بیگ را از داخل جیپ بیرون کشاندند. جمال بیگ خشمگین، هم چون پلنگی زخمی نعرهای کشید و به سمت یاران مختار هجوم برد:
ـ ولشان کنید بیشرم ها... آزادشان بگذارید.
ـ با ما چی کار دارید؟
ـ ما که کاری نکردیم.
ـ اومدیم به مردم خودتون کمک کنیم.
ـ خفه شید. صدا نباشه!
و همان لحظه بود که صدای شلیک گلولهای در هوا طنین افکند و آن وقت بود که جمال بیگ در جا ایستاد و نگاهی تنفرآمیز به مختار انداخت.
ـ جمال بیگ دیدی؟ حالا دخالت نکن. یا به تنهایی داخل شهر شو یا از اینجا برو.
ـ میروم امّا با دوستانم و جایی جز داخل شهر نخواهم رفت!
ـ اجازه نمیدهم. خیالات میکنی جمال بیگ!
ـ به رفقای شرورت بگو ولشان کنند.
ـ مسخره نگو!
ـ مسخره تو میگویی!
در این هنگام یکی ازهمراهان جمال بیگ که جوان خوش سیمایی بود گفت:
ـ ببخشید مگه از ما خطایی سرزده؟ این آقا از ما خواهش کرد که بیاییم و مشکلات رو از نزدیک بررسی کنیم، ما که گناهی نداریم. قصدمان فقط خدمته!
ومختار ناگهان نهیب زد: خفه شو مرتیکه اجنبی! اگر یکبار دیگر صدایت دربیاید مغزت را با همین تفنگ پریشان میکنم. ساکت شو!
همراهان جمال بیگ سکوت کردند وازبرخورد مختار جا خوردند. جمال بیگ با خشمی تمام گفت:
ـ مختاراحترام خودت را نگهدار، بیآبرویی نکن، آزادشان بگذار.
مختار سردسته اشرار درعرض جاده شروع کرد به قدم زدن:
ـ هرکسی مخالف میل من رفتار کند جزایش مرگ است ، این را می دانستی جمال بیگ و این قانون منه!
همراهان جمال بیگ با ترس و نگرانی نگاهی به یکدیگر انداختند و در حالی که نفس نفس میزدند، مضطربانه در سکوتی هراس انگیز غرق شدند.
ـ مختار این تو هستی که آرامش را از شهر و منطقه گرفته ای.
ـ از وقتی ما را رها کردی و کنار کشیدی، تصمیم گرفتم هیچ گاه مقابلت نایستم. امّا خودت این طور خواستی. تو از پشت به ما خنجر زدی!
ـ نمی فهمم چه می گویی اما اینها بی گناهند، بگو ولشان کنند!
ـ که اینطور. اما من می گویم هر کسی به ما نارو بزند جزایش مرگ است!
بعد رو به یارانش کرد و در حالی که همراهان جمال بیگ را با انگشت نشان میداد، گفت: شما، ببریدشان آن طرف!
آنگاه هر سه ی همراهان او با نگرانی و وحشت چشم بر جمال بیگ دوختند در حالی که رنگ بر چهره نداشتند. هر سه با ترس و اضطراب آن سوی جاده ی خاکی ایستادند، تقریباْ زیر چوبه های دار که طنابشان آویزان بود و در باد داغ ظهر آهسته موج می خوردند. آنگاه جمال بیگ مقابل مختار قرار گرفت و با خشمی تمام گفت:
ـ مختار! مختار خوب گوش کن چه می گویم مگر از روی جنازۀ من رد شوی وگرنه خواب کشتن اینها را باید به گور ببری!
و مختار که چشمانش در خون نشسته بود، بسوی جمال بیگ نهیب زد:
ـ حرف آخرت را بزن!
ـ همین که شنیدی! اجازه نمیدهم دست ناپاکت صدمهای به اینها بزند. این آقایان مهمان من هستند!
ـ مهمان! خوبه! حالا تو گوش کن! خیال کردی چون پدرت با نفوذ است کوتاه خواهم آمد، اشتباه می کنی چون من تصمیم گرفتهام با این اجنبیها معامله مرگ کنم...حالا تو چه میگویی؟
جمال بیگ تبسمی بر لب آورد و گفت: مگر از روی جنازه ی من رد شوی وگرنه باید چنین روزی را به خواب ببینی!
همراهان جمال بیگ در اضطراب ویرانگری بسر میبردند. یاران مختار نیز ساکت بودند و نفس نمی کشیدند در حالی که همچنان لحظاتی هراس انگیز میان مختار و جمال بیگ برقرار بود تا اینکه سرکرده ی اشرار به حرف آمد و گفت:
ـ حالا که اینطور میخواهی بگو من چه باید بکنم؟
و خطاب به یارانش ادامه داد: شما هم شاهد باشید... جمال بیگ اینطور خواست نه من!
ـ پس چرا معطلی، شروع کن!
جمال بیگ مطمئن بود که مختار چنین خطایی مرتکب نخواهد شد و به همین خاطر با اطمینان کامل حرف میزد امّا مختار کلامی بر زبان راند که همه را به حیرت انداخت!
ـ برو کنار جاده بایست!
همراهان مختار نگران و مضطرب به یکدیگر خیره شدند. جمال بیگ معطل نکرد و کنار جاده ایستاد. همگی عقب رفتند در حالی که اضطرابی هراس انگیز در هوا موج می خورد زیرا مختار دستور تیر داد! هیچ کسی قدم پیش نگذاشت اما مختار جز نگاهی غضب آلود به هیچ کدام از یارانش اعتراضی نکرد چونکه میدانست جمال بیگ و پدرش در همه ی منطقه وشهر نفوذ دارند. و دقایقی دیگر در سکوتی خوفناک سپری گشت و همین که سوزش باد در گوشش شدت یافت، مختار خودش با تفنگ مقابل او ایستاد و پس از اندک مکثی گفت:
ـ جمال بیگ حرف دیگری نداری؟
ـ نه، من حرفم را زده ام. حالا تو عمل کن!
ـ باشد، حالا که راه دیگری نیست از روی جنازه ات رد میشوم!
و سپس نشانه رفت. همه به وحشت افتاده بودند. سکوت کشندهای در هوا گسترش مییافت. یاران مختار و حتی جمال بیگ مطمئن بودند که شلیک نخواهد کرد امّا ناگهان صدای خوفناک گلولهای یاران مختار را درحیرت و هراس و ترسی عظیم فرو برد.
کنار جاده ی خاکی سینه ی شکافته جمال بیگ ازخون رنگین شد و سپس نقش زمین گشت و اندکی بعد بی آن که ناله ای کند، خاک داغ و نرم را درپنجه هایش فشرد ودیگرحرکتی نکرد. حالا همراهان جمال بیگ وحشت زده درنگرانی بسر میبردند زیرا هنوز کشته شدن او را باور نکرده بودند.
ـ خواهش می کنیم ، به ما رحم کن!
ـ توره خدا ما که گناهی نداریم!
- بهتون التماس می کنیم!
ـ اجازه بدید ما برگردیم!
اما دقایقی بعد و در حالی که زوزه ی باد شدت گرفته بود همراهان جمال بیگ نیز در هوای داغ ظهر، بالای چوبههای دار از نفس افتادند.
نظرات