مجموعه قصه های کوتاه

 

سوزنبان و زنبورهاى قرمز

علیرضا میراسداله


گرجى ساده ترین آدمى بود كه در تمام عمرم دیدم. قدش یك متر و پنجاه بود، تند تند راه مى رفت و ته جملات غلط غلوطش همیشه فعل "است" اضافه می کرد.

بابام مى گفت: مثل خمینى حرف مى زنه. چون هم كتابى صحبت مى كرد و هم از واژه هایى مثل "ولاكن" و "مع الاسف" استفاده مى كرد. چهار تا بچه داشت به اسم هاى زكریا، رازى، ابو على و سینا. مى گفت:

مى خواهم فرزندانم دانشمند بشوند، اگر اسمشان را اصغر و اكبر بگذارم سوزنبان راه آهن هم نمى شوند.

ولى از بین دانشمندان ایرانى جز ابوعلى سینا و زكریاى رازى هیچكس دیگر رو نمى شناخت.

وقتى پسر پنجمش به دنیا آمد دست به دامن پدرم شد كه نام دانشمند براش انتخاب كنه. پدرم هم می گفت: بذار ارشمیدس... (که البته گوش نکرد و کذاشت اسکندر).

پدرم همیشه هواى گرجى رو داشت و براش اضافه كار مى نوشت. خودش به گرجى رانندگى یاد داده بود و گاهى فیات زرد اش رو مى سپرد دستش كه بچه ها رو ببره پیك نیك!

گرجى هم در مقابل كاملا مطیع پدرم بود و به سختى از او جدا مى شد. هر وقت از باغ پدرش در نائین انار مى آورد یك صندوق از درشت ترین هاش جدا مى كرد و مى آورد براى ما.

آقا مظفر، پدر گرجى هم به نوبه خودش مرد عجیبى بود. پنجاه، شصت سال بود كه در روستاهاى اطراف نائین و یزد مى گشت و دندان مى كشید. روى تك تك دندان ها اسم صاحبش رو حك مى كرد و نگه مى داشت. دو سه تا پیت حلبى هفده كیلویى دندان داشت كه با دنیا عوض نمى كرد. باغ انار هم ارثیه فامیلى بود كه زنش سكینه خانم مادر گرجى از آن مراقبت مى كرد.

گرجى نه انقلابى بود و نه كارى به سیاست داشت. آدم زحمتكشى بود و همیشه در حال تعمیر كردن چیزهاى خراب. مى گفت:

مرد باید سه چیز همراهش باشد، دوزنده، سوزنده، برنده!

به همین دلیل در یك جیب اش نخ و سوزن داشت و در جیب دیگر كبریت. برنده اش هم انبردستى بود كه به كمربندش آویزان مى كرد و بدون این ابزار هیچ كجا نمى رفت.

حول و حوش سال شصت در شهرك ما مسجد ساختند و به تبع اون شوراى اسلامى و شركت تعاونى و صندوق قرض الحسنه هم راه افتاد.

شوراى اسلامى رو یكى به اسم حافظ راه انداخت كه درویش بود ولى با ریشه دواندن انقلاب انكار كرد و گفت كه ریش اش ربطى به مسلك درویشى ندارد بلكه به خاطر آقا امام زمان و ظهور عن قریب اش است كه با ریش به پیشواز رفته. تعاونى رو پدرم راه اندازى كرد كه نه اعتقاد داشت و نه ریش، ولى سید بود. صندوق قرض الحسنه را هم یكى به اسم قربانخانى راه انداخت كه به عرق خورى شهرت داشت ولى مى گفت امام حسین رو در خواب دیده و توبه كرده است. هر كدام گوشه اى از مسجد رو اشغال كرده بودند و گرجى هم در نقش آچار فرانسه دور و بر آنها مى پلكید.

گرجى، لامپ شورا سوخته، بدو... گرجى، روغن براى تعاونى اومده، بدو... گرجى...

در ایام محرم و رمضان آخوند داشتیم. حاج آقا رو با عزت و احترام از اصفهان مى آوردند كه وعظ كند و روضه بخواند. كسانى كه ماشین داشتند موظف بودند حاجى رو بیاورند و ببرند. پدرم هم ماشین داشت ولى حوصله صحبت با حاج آقا رو نداشت، به همین دلیل گرجى رو مى فرستاد.

در همین رفت و آمدها بود كه گرجى بسیجى شد. یعنى تحت تاثیر صحبت هاى حاج آقا به این نتیجه رسید كه شهرك كوچك ما به جز شورا و تعاونى و قرض الحسنه نیاز به یك پایگاه مقاومت بسیج هم دارد .

آخرین سوراخ موجود در مسجد، درگاهى پهنى بود كه به سمت توالت ها مى رفت. گرجى همان جا رو دو قسمت كرد و یك دیوار وسط اش كشید و دفتر و دستك اش رو راه انداخت. روى مقوا به خط نستعلیق كج و كوله نوشته بود، پایگاه مقاومت بسیج ایستگاه راه آهن سیستان. و زیر همان مقوا با خودكار اضافه كرده بود:

برادر گرجى ٢٣٥ - این شماره تلفن خانه اش بود - شماره داخلى سه رقمى كه اگر كسى كار ضرورى داشت و او در مسجد نبود بتواند تماس بگیرد.

پدرم هیچ فرصتى رو براى سر به سر گذاشتن با گرجى از دست نمى داد و از سادگى اش سو استفاده مى كرد كه بخندد.

یكبار در شب ضربت خوردن امام على، وقتى حاج آقا گرم صحبت بود و بعضى ها اشك مى ریختند، پدرم به گرجى كه كنار دستش نشسته بود اشاره كرد و گفت:

گرجى اون سیم اضافه چیه از بالاى ستون آویزونه؟

گرجى به بالاى ستون باریك وسط مسجد نگاه كرد و گفت: سیم اضافه تلفن است.

بابام سگرمه هاش رو در هم كشید و با عصبانیتى ساختگى گفت:

اینم عاقبت بسیجى شدن، اینجورى باید آبروى شغلى خودت و من رو ببرى... مردم رو از بسیج و مخابرات هر دو ناامید كردى... پاشو، پاشو همین الان درستش كن، بدو...

گرجى یك لحظه هم فكر نكرد بلافاصله پاشد انبردست رو گرفت به دندونش و از ستون رفت بالا.

صداى جیغ زن ها كه اونطرف پرده بودند با دیدن گرجى كه تند و تیز از ستون بالا مى رفت بلند شد.

حاج آقا داد زد:

آقاى گرجى چه غلطى مى كنى اون بالا؟ بیا پایین.

گرجى كه رسیده بود بالاى ستون انبردست رو از دهنش برداشت و گفت:

حاج آقا شما آنجا روى منبر خدمت مى كنى من هم اینجا روى ستون... هر دو به مملكت خدمت مى كنیم...

و در حالیكه سیم اضافه رو قطع مى كرد ادامه داد

شما موعظه را ادامه بده، نگران نباش بنده از این بالا هم مى شنوم...

در همین دوران بود كه مهندس نقدى به شهرك ما منتقل شد. او كه كارمند رده بالاى مخابرات بود و لیسانس داشت به عنوان رئیس پدرم و طبعا گرجى آمد و اوقات پدرم حسابى تلخ شد. او از رئیس داشتن خوشش نمى آمد و در كوتاه ترین زمان ممكن با رئیس اش كتك كارى مى كرد و منتقل مى شد به منطقه اى دور افتاده تر. از تهران به خاطر درگیرى با "معاون اداره" به اصفهان منتقل شد و از ایستگاه مركزى اصفهان به خاطر كتك كارى با بازرسى كه زیاد سر مى زد، به ایستگاه سیستان تبعید شد.

با آمدن نقدى مادرم وحشت كرد. مهدى مبادا این یكى رو بزنى ها... بچه ها بزرگ شدن نمى تونیم بریم ایستگاه هاى خرابشده بى مدرسه...

نقدى خوش قیافه بود، قد بلندى داشت و كت و شلوار شیك مى پوشید. تازه ازدواج كرده بود و بچه نداشت. زن اش هم تنها زن غیر چادرى شهرك بود و همین هم باعث شده بود زیاد با كسى نجوشد.

پدرم ابتدا سعى مى كرد با نقدى دوستى كند. ولى نقدى آدم خشكى بود و راه نمى داد. طورى رفتار مى كرد كه انگار رئیس ناسا است .

از ماه سوم و چهارم بود كه زمزمه هاى پدرم آغاز شد: به خدا صبح مى خواستم با مشت بزنم توى صورتش... امروز كم مونده بود سینى رو پرت كنم توى شكمش... مرتیكه، بى همه چیز به من مى گه اضافه كارهایى كه براى كارگرها رد مى كنى قانونى نیست... به خدا اگه گرجى و محمدى اونجا نبودن گوشى تلفن رو مى كردم توى حلق اش...

نقدى از مدل حرف زدن گرجى و لباس هاى بسیجى او خوشش نمى آمد. سخت ترین كارها رو به او مى داد و اضافه كار هم برایش نمى نوشت. هر بار كه گرجى كارى رو اشتباه انجام مى داد سرش داد مى زد و یكى دو بار هم "یابو" صداش كرده بود. پدرم سعى مى كردکه از دشمنى نقدى با گرجى به نفع خودش استفاده كنه. شب پیش از حادثه رو دقیقا یادمه .

روى دیوار گاراژ خونه ما زنبور قرمز لونه كرده بود. زنبورهاى درشت ترسناكى كه اندازه آلو بخارا بودن و اگر مى زدن دمار از روزگار آدم در مى اومد. من معمولا گل درست مى كردم و در لونه شون مى زدم كه سوراخ اش مسدود بشه و از كمبود اكسیژن بمیرن، ولى ظرف دو سه ساعت گل رو سوراخ مى كردن، مى اومدن بیرون. یكى از بچه ها به اسم على كه در زنبور كشى استاد بود پیشنهاد داد آتیششون بزنیم.

چه جورى؟

نفت بریز توى سوراخشون آتیش بزن. 

یعنى دیوار رو بسوزونم؟ آره دیگه یه خورده سیاه مى شه به جاش زنبورا نیشتون نمى زنن...

به پیشنهاد على صبر كردیم تا غروب شد كه زنبورها برن داخل سوراخ و نیشمون نزنن. بعد یه كپه بزرگ خار و خاشاك درست كردیم كه تا دم سوراخ بالا رفت و نفت روى آن ریختیم، از بالاى سقف با سرنگ - كه در دوره ما همه جا ریخته بود و بخصوص در میان زباله هاى پشت دیوار بهدارى شهرك فراوان یافت مى شد - كمى هم نفت در سوراخ زنبور ها ریختیم و پیش از آنكه بیرون بریزند بوته ها رو آتش زدیم.

زنبورهاى بیچاره تا از سوراخ بیرون مى آمدند جزغاله مى شدند. خوشبخت ها مى مردند و بدبخت ها بالشان مى سوخت و مثل كرم بر زمین مى افتادند .

ما از فرط هیجان سرخ شده بودیم و بالا و پایین مى پریدیم كه ناگهان پس گردنى محكمى از پدرم خوردم و متوجه شدم كه پشت سرم ایستاده:

توله سگ حرومزاده این چه كثافت كاریه راه انداختى؟

گرجى هم همراه پدرم بود، دوید و شلنگ آب رو از باغچه آورد و گرفت روى بوته ها؟

آخر چرا خانه را آتش زده اى؟

خونه رو آتیش نزدم دارم همه رو از شر زنبورها نجات مى دم...

حرفم تموم نشده بود كه بابام یك سیلى دیگه به من زد و گفت:

گه خوردى، زنبورها رو آتیش زدى فكر كردى من نمى دونم كه اینجا لونه زنبوره... دور و برت رو نگاه كن... همش بیابونه... ما داریم توى خونه اینا زندگى مى كنیم...

پدرم طرفدار حقوق حیوانات نبود ولى همون روزها مشغول مطالعه كتاب زنبور عسل موریس مترلینگ بود و به زنبورها علاقه مند شده بود.

اون شب پدرم آتشى كه من راه انداخته بودم رو خاموش كرد ولى همزمان آتش دیگرى روشن كرد كه به مراتب خطرناك تر بود.

بعد از شستن دیوار، گرجى رو آورد داخل خونه و تا تونست از نقدى بد گفت. گرجى اون ماه نه تنها اضافه كار نگرفته بود بلكه به خاطر اشتباهى كوچك جریمه هم شده بود و دلش از نقدى خون بود. پدرم هم دست گذاشت روى حساس ترین نقطه و گفت:

این درسته كه حق بچه هاى مظلوم تو بره توى شكم این مرتیكه؟ مى دونى پدر سوخته چقدر حقوق مى گیره؟ سه برابر تو گرجى جان... كارش چیه؟ بشینه پشت میزش دستور بده...

گرجى سرش رو پایین انداخته بود و فكر مى كرد و پدرم ادامه مى داد:

اگه فردا بچه هاى تو به خاطر فقر نتونن درس بخونن و به جاى دانشمند شدن سوزنبان بشن گناهش گردن خودته كه جلوى این مردك در نیومدى... گرجى جان مگه تو انقلابى نیستى؟ مگه بسیجى نشدى كه نذارى حق ات رو بخورن؟ این درسته كه یه مفتخورى مثل نقدى حقوق تو رو پایمال كنه...؟

پدرم خودش هم نمى دونست كه با گفتن این حرف ها چه تاثیر بدى روى گرجى مى ذاره. به خیال خودش مى خواست گرجى رو بندازه به جون نقدى كه شرایط كار براى نقدى سخت بشه.

گرجى اونشب از پیش ما رفت خونه خوابید و خواب عجیبى دید - كه بعدها براى پدرم تعریف كرد - دید كه خودش و بچه هاش تبدیل به زنبور شدن و نقدى داره آتیششون مى زنه و قاه قاه مى خنده... بچه ها یكى یكى بال هاشون مى سوزه، مى افتن زمین و فورى تبدیل به سوزنبان مى شن...

صبح با حالتى آشفته از خواب پرید یك چاقو میوه خورى اره اى، برداشت و بدون خوردن صبحانه از خانه رفت اداره و نشست روى زمین كنار دستگاه خودكار مخابرات. پدرم با تعجب نگاهش كرد و گفت:

گرجى جان خوابت مى آد؟

نه شما برو در اتاق خودت، اگر نمى خواهى خون ببینى.

بابام كه چاقو رو در مشتش نمى دید از حرفش سر در نیاورد و رفت داخل اتاقش. چند دقیقه بعد نقدى رسید و با دیدن گرجى كه كز كرده بود كنار دستگاه گفت:

چته، نون نخوردى، سلام بلد نیستى؟

گرجى كه دقیقا منتظر یك همچین برخوردى بود پاشد ایستاد رو به روى نقدى كه حداقل سی سانتیمتر از خودش بلندتر بود و در حالیكه چاقو را پشتش مخفى كرده بود،پرسید:

آقاى نقدى، آخر چرا؟

چى، چرا؟

آقاى نقدى پرسیدم آخر چرا؟

برو اونور گرجى درى ورى نگو حوصله ندارم.

با گفتن این حرف گرجى ناگهان بالا پرید و با چاقو گردن نقدى رو خط خطى كرد و گفت: آخر چرا؟ آخر چرا؟ آخر چرا؟

با عربده هاى نقدى، پدرم از اتاق بیرون دوید و موفق شد گرجى رو از پشت بگیره و عقب بكشه ولى حداقل بیست خراش روى گردن و صورت و دست نقدى افتاده بود و خون همه جا رو گرفته بود.

باقى كارگرها هم رسیدند و چاقو رو از دست گرجى در آوردند و دست و پایش رو بستند.

پدرم نقدى رو رسوند بهدارى. خوشبختانه چاقو كند بود و هیچكدام از خراش طورى نبود كه كشنده باشد ولى بعد از پانسمان اولیه ماشین رو برداشت و او رو برد به یك درمانگاه مجهزتر در شهر کوهپایه كه سی كیلومتر با شهرك ما فاصله داشت.

از اون طرف پاسبان ایستگاه - سركار حمامى - كه نمى خواست شر ماجرا گردن خودش رو بگیرد، گرجى رو هم تحویل پلیس کوهپایه داد و ضارب و مضروب هر دو سر از یكجا در آوردند و ماجرا جدى شد.

عصر همون روز دور گردن نقدى قلاده طبى سفید گذاشتند و مرخص اش كردند ولى گرجى در بازداشتگاه موند.

پدرم از فرط عذاب وجدان شب ها نمى خوابید و هر چه در توان داشت گذاشت كه ماجرا رو ختم به خیر كند. وقتى دید نقدى تا انتقام نگیره ول كن ماجرا نیست، و قصد دارد گرجى رو خونه خراب كنه، رفت اصفهان آخوندى رو كه مى آوردیم پیدا كرد و او رو واسطه كرد كه گرجى به طور موقت آزاد بشه. حاج آقا كه گرجى رو خوب مى شناخت ضمانت اش رو كرد و با جور كردن مداركى كه نشون مى داد گرجى بسیجى است او رو از بازداشت درآورد و توصیه كرد كه گرجى بلافاصله بره جبهه كه ماجراى دادگاه ماست مالى بشه. خودش كارهاى اعزام گرجى رو یكى دو روزه ردیف كرد و نامه هاى لازم ادارى رو از مقامات ادارى بالاتر از نقدى براى گرجى گرفت و گرجى رفت جبهه.

از طرف دیگه پدرم در گوش نقدى خوند كه شكایت اش به جایى نخواهد رسید چون گرجى حالا كل بسیج رو پشت سرش داره و اصلا ممكنه براش بد بشه و به اینكه همسرش چادرى نیست و خودش هم تیپ اش شبیه طاغوتى هاست گیر بدن.

در نهایت نقدى شكایت اش رو پس گرفت و بلافاصله از ایستگاه سیستان رفت.

پدرم دوباره شد همه كاره مخابرات. اما دل و دماغ گذشته رو نداشت و جاى گرجى هم كنارش خالى بود.

حدود شش ماه بعد گرجى برگشت. پدرم تدارك دید كه استقبال خوبى ازش به عمل بیاد و گرجى كه كسى آدم حسابش نمى كرد تبدیل شد به قهرمان شهرك.

بچه ها كه قصه دعواى او با نقدى رو شنیده بودند رو به روى هم مى ایستادند و یكى به دیگرى مى گفت؛

آخر چرا؟ آخر چرا؟ و سپس اداى گرجى رو در مى آوردن كه در حال چاقو زدن به نقدیه.

اما خود گرجى بعد از بازگشت از جبهه حسابى تغییر كرد. او كه شش كلاس بیشتر سواد نداشت شروع كرد به مطالعه كتابهاى درسی و رفتن به كلاس هاى شبانه بزرگسالان و در سال ٦٧ كه جنگ تمام شد دیپلم اش رو گرفت. آخرین بار او رو در سال ٧١ دیدم كه به تهران آمده بود. و پدرم براى شام دعوتش كرد خونه. سر وضع اش تغییر كرده بود و خبرى از لباس هاى بسیجى نبود، اما مدل حرف زدنش فرق چندانى نكرده بود. گفت كه در آستانه گرفتن لیسانس از دانشگاه اصفهانه و به جز پنج پسرى كه داشت صاحب یك دختر هم شده به اسم مریم.

پدرم با احتیاط پرسید: چرا اسم دانشمند زن براش نذاشتى؟ گرجى لبخندى زد و گفت، دختر که دانشمند نمی شود.