چند روز پیش از سر کار برگشتم و در گروه واتس اپی دوستان خواندم که هواپیمایی  سقوط کرده و اردلان و نیلوفر و کامیاردیگر نیستند. در ناباوری خلوت خویش  از تصور او و ۱۷۳ نفر دیگرکه زنده زنده در آتش سوختند و سقوط کردند و منفجر شدند ...منفجرشدم. هر چه بیشتر هق میزدم بیشتر از آدمیت خودم چندشم میشد. هزار و یک فکر به صورت لشکری به دایره خیالم حمله بردند. در انکار بودم و باورم نمیشد. عصبانی بودم از خودم که انقدر دیدار با او را به ناکجا آباد زمان سپردم و او و خانواده اش همه رفتند و ضجه زدم که  ناگهان چقدر زود دیر میشود...

من و اردلان از بچگی هم مدرسه ای و هم محل بودیم. لبخند گشاده اش امید بخش بود. هیچگاه او را بی لبخند ندیدم. لبخندی به پهنای صورت.. .شاگرد اول بود و درسخوان. من جزو ردیف بچه هایی بودم که همیشه دم دفتر صف کشده بودند منتظر تنبیه و او همیشه دنبال حل معادله و ریاضی و نظم و ترتیب. من به بدبختی و ناپلئونی و با زور و هن هن کنان و او با نمره های بالا از یک دبیرستان فارغ التحصیل شدیم . با جبر روزگار و فاصله های این دنیا... شدیم ما همان جمع پراکنده. گمش کردم  تا بیست سال پیش که آمد کانادا و با او و خانمش همکار شدم. بعد هم دورادور در تماس بودیم . او مرتب حالم را میپرسید و  مدام یادآور میشد که یک چای و گفتگو صفایی دارد.  من هم که اسیر روزمرگی بودم هی معوق کردم . آخرین باری که اردلان را دیدم سپتامبر ۲۰۱۸ بود. هر دو بچه هایمان را در امتحان ورودی هنرپیشگی والت دیزنی ثبت نام کرده بودیم. پسر او و دختر من هر دو رویایی در سر داشتند. کمی تعریف کردیم و گفتیم و شنیدیم و هر دو گذشتیم از سر کلاس هنرپیشگی. ماه پیش اردلان رفت ایران و از آنجا دوستان دبیرستان را گیر آورد و گروهی در واتس اپ درست کرد و من را هم راه داد. عکسهای دسته جمعی و لبخند و عشق برایم فرستاد....

حسابی که گریستم. اشکهایم را پاک کردم و مشغول شدم به پلو پختن و سالاد درست کردن برای دنیا و دانیال. یادم افتاد باید برای دنیا میکروفون و دوربین بخرم که کانال یوتیوبش را به راه کند. چرا که رویایی در سر دارد.  یاد دیدار آخرم با او افتادم که هر دو برای تحقق رویای بچه هامان به کمپانی دیزنی رفته بودیم. اشکم دوباره فواره زد بیرون که آنچه آتش گرفت و سقوط کرد و خاکستر شد رویای کامیار و سقوط انسانیت ما انسانهای این عصر است. فکر سوزاندن رویای این معصومان ذهنم را شوراند بر علیه ترامپ و خامنه ای. از دست ترامپ که تشنج ایجاد کرد و از دست حکومت اسلامی که به سهو و یا به عمد تمامی اون رویاها را تبدیل به مرثیه کردند. بعد هی در فیسبوک فریاد زدم که این حکومت خر است و ترامپ هم از او خرتر. یکی از یکی قلدر تر. بعد کمی نشستم عقب و فکر کردم اصلا چطور شد که ما ایرانیها اینجا ایستادیم. مگر نه آنکه سرنوشتمان بازتاب تفکرمان است. چطور شد که اینطور همدیگر را به آتش کشیدیم.

مسئول پدافند و سردار سپاه و مش قاسم سلیمانی و خامنه ای و بقیه روسا محصول یک فرهنگ هستند. ملتی که مدیدی ست مرده باد و زنده باد ذکر روزانه اشان شده. مرده باد اون که زد و کشت و زنده باد اون که مرد. شدیم یک ملت سر در گم و حیران. یک عده برای مقتول هورا میکشن و یک عده هم برای قاتل. عرقخورهای تیر و کوکایین بازهای قهار و پارتی کن های گلندوک و بچه پولدارهای فرشته  و بسیجیها و امت شهید پرور در تشییع جنازه کسی شرکت میکنند که اصلا تا دو هفته پیش نمیدونستن کیه.... عاشق بت سازی و بت پرستی و جناح گیری و طبقه بندی کردن هستیم. شخص دوم یک سیستم کاملا فاسد در عرض یک روز تبدیل میشود به یک قدیس. به تلافی کشته شدن او موشک میزنیم و بید بید میلرزیم که نکند جواب دهد.... از ترس آنکه برایش قلدری کرده ایم و زورمان هم  بهش نمیرسد.... ماشه را میکشیم و یک ملت را به آتش میکشیم. آنکه ماشه را کشید اخلاق جمعی ما ملت بود. این جهان کوه است و فعل ما ندا.

بعد  رفتم سراغ ترامپ و دولت آمریکا و به طور رویاپردازانه ای حسابی در ذهنم خدمتشان رسیدم. فحش را کشیدم به جان  قلدران و دولتمردانی که از ازل تا ابد مشغول جنگ و خونریزی و تجاوز به حریم ملل مختلف بوده اند و هنوز هم اندر خم یک کوچه اند. نماینده دیوانه انتخاب میکنند و از جنون او خبر میسازند و از سخن او متل و به ما مردم کوچه و خیابان میفروشند. 

بعد که حسابی خسته شدم از جنگ ذهنی با این بیخردان فکر کردم به کل انسانها. اندیشیدم که چطور شد اینجا ایستادیم. چطور و از کجا به اینجا رسیدیم.از کجا یاد گرفتیم که با هم بحث کنیم و برای اثبات  خویش و نفی دیگری اشیایی بسازیم از جنس آهن و باروت و نفرت ... اسمش را بگذاریم سلاح آنگاه خود و دیگر کشی کنیم. خود را صدا میکنیم اشرف مخلوقات. هیچ کجای خاکستراین همه رویا بوی شرف نمیدهد.

دلم میسوزد از باغی که میسوزد.

دلم میسوزد از اردلان و نیلوفر وکامیار و ۱۷۳ نفر دیگری که زنده زنده سوختند ومنفجر شدند و خاکستر شدند ...

اسفند گونه میسوزم بر آتش چند صد سال جهد بی توکل آدمیزاد... کوشش تک بعدی ای که.... مشتی خاکستر..چشمان بهت زده پدر.... و نگاه درمانده و ملتمس مادرمیزاید. ...

برای ۱/۵ میلیون کشته جنگ آمریکا و عراق.... ۱۵۰۰ نفر کشته تظاهرات اخیر...غربت و حزن ۶ میلیون آواره و بی خانمان ....سربازهایی که رفتند جنگ ومردند و چشم زن و فرزندانشان به در خشکید و آنانی که نمردند و برگشتند اما نیمی از روحشان را در سنگر پیش جسد همقطاریشان جا گذاشتند....برای آن سربازهای جنگ ویتنام که بازگشتند با لبی خاموش و آتشی در سینه که هرچه الکل و هرویین ریختن روش خاموش نشد...شدند آواره بیابان وبیچاره خیابان و کارتون خواب....سینه ام آتش گرفته از غم مادرانی که جسد سوخته فرزندانشان را به خاک میسپارن. برای بغض کودکان گرسنه کشورهمسایه ام.  دلم آتش گرفته از جهلی که  هر روز و هنوز میکشد ....

دلم میخواهد همه را بگذارم... رخت لزومات بی پایه این دوران را از تن بدرآرم حرکت کنم سمت خلوص وبروم  خدمت "گرتا تانبرگ" را بکنم. دختر ۱۶ ساله نگران محیط زیست که امید از ما آدم بزرگهای مشغول روزمرگی بریده و خانه و کاشانه اش را رها کرده  و شروع کرده زنگ بیداری سرودن: که هی انسانها....هی انسانها... تا به کی تدریجی خود را کشتن.

شاید وقت آن است که ما از او و امثال او یاد بگیریم...شاید وقت آن است که دسته جمعی بایستیم و بگوییم قد قامت الصلات ....قد قامت الصلات تنها دعوت یه اقامه نماز نیست بلکه معنی آن این است که قیام کنیم وبایستیم در مقابل وحدانیت این دنیا و قبول مسئولیت کنیم و اعتراف کنیم که اشتباه رفته ایم راه را....قبول کنیم که قبله گم کرده ایم.....قبول کنیم که حیرانیم ونمیدانیم..... به حرفهای گرتا ی زنده و کامیارهایی که هنوز زنده اند و در آتش جهل ما آدم بزرگها نسوخته اند گوش کنیم و دل بسپاریم و سلاح زمین بگذاریم و  لیخند بکاریم...  در آغوش بگیریم...بوسه بیفشانیم... مهر بورزیم... به جای تحقیق و تفحص در دور برد تر کردن موشک و یا مخربتر کردن آن....به جای رفتن به عمق هزارمتری زیر زمین و پنهانی  سی سال مشغول پییشی گرفتن از بقیه دنیا در ساختن چیزهایی از جنس خاکستر رویای کامیار.....بنشینیم روی زمین در کتابخانه و بخوانیم و حس کنیم کلام  مولانا و هرمان هسه و اکتاویو پاز و گارسیا مارکز را ....

کوچه مشیری را بخوانیم و عاشق شویم.....دیگر گونه فکر کنیم حرف بزنیم راه بریم و عمل کنیم .... رسالتمان از جنس پیام سهراب باشد:

روزی

خواهم آمد، و پيامی خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ريخت.

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سيب

آوردم، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد، گل ياسی به گدا خواهم داد.

زن زيبای جذامی را، گوشواری ديگر خواهم بخشيد.... 

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.

هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.

رهزنان را خواهم گفت: كاروانی آمد بارش لبخند!
 

نیما شیخی

۱۱ ژانویه ۲۰۲۰