قسمت سی و هفتم 
 
آوا ساک به دست به خانه ی آرش میرود و میگوید : رستا دیونه شده، نتونستم جلوش رو بگیرم. آرش میگوید : نتونستی جلوی چی رو بگیری!؟ آوا با بغض میگوید : رستا عقد کرد. 
بعد از تو‌کما رفتن بابا دیگه باهام حرف نزد.برای همین نفهمیدم چی تو سرشه. دیروز بعد از اینکه از بیمارستان رفتی مامان بهم زنگ زد و قضیه ی عقد رو گفت. من رفتم خونه.با رستا حرف زدم. تهدید کردم، التماس کردم. اما منو تهدید کرد که خودشو میکشه. همه رو غافلگیر کرد. حتی نکیسا رو. آرش میگوید : پس همه ی این مدت داشتی به من دروغ میگفتی.گفتی رستا عاشقته.هر کاری برای تو داره میکنه. آوا میگوید : این مدت خیلی اتفاقا افتاد که حالش رو بد کرد.قضیه ازدواج تو و رابی، خیانت پدرت و از همه مهمتر بد شدن حال بابا که کلا دیونه ش کرد. رستا لج کرد. با من، با تو ، با خودش.من هیچ وقت به تو دروغ نمیگم. منو ببخش آرش. من خیلی تنها بودم دیگه بیشتر از این کاری ازم برنمیومد. پیش خانوادمم بده شدم که چرا جلوی ازدواج تو و رابی رو گرفتم.برای همین از خانه اومدم بیرون.اینجام نمخواستم بیام.چون نمیتونستم تو چشات نگاه کنم.اما فکر کردم حقته بدونی.