عمومی

دنبال کن


عضو از ۵ شهریور ۱۳۹۹

محمدامین بیگلری، محکوم به اعدام برای «محاربه»

 

دادبان

حکم اعدام موکل در شعبه ۱۵ به ریاست قاضی صلواتی صادر شده و اشد مجازات را برای صدور حکم در نظر گرفته‌اند.

حسن آقاخانی، حقوقدان و یکی از وکلای محمد امین بیگلری، نوجوان ۱۹ ساله محکوم به اعدام، در گفت‌وگو با امتداد با اشاره به روند رسیدگی به پرونده موکلش گفت: پرونده او همراه با ۶ نفر دیگر در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی به‌صورت یکجا بررسی و برای همه متهمان اشد مجازات در نظر گرفته شده است. به گفته او، عنوان اتهامی موکلش به‌نظر می‌رسد «محاربه» باشد؛ موضوعی که از سوی فردی معرفی‌شده به‌عنوان وکیل تسخیری مطرح شده است.

او افزود: «به‌همراه همکارم، خانم وکیل صدری‌نیا، در مرحله فرجام‌خواهی اعلام وکالت کردیم تا به‌عنوان وکیل تعیینی وارد پرونده شویم، اما رئیس شعبه نه اجازه مطالعه پرونده را به ما داده و نه امکان دفاع فراهم شده است.»

به گفته آقاخانی، محمد امین ۱۹ سال دارد و حدود یک ماه است در زندان قزلحصار در بازداشت به‌سر می‌برد. رسیدگی به پرونده در ۱۸ بهمن انجام و حکم در ۱۹ بهمن صادر شده است. او دیپلم دارد و برای تأمین معاش در دو شغل فعالیت می‌کرده است.

عموی محمد امین پیگیر وضعیت اوست و پدرش به‌دلیل شرایط جسمی نامناسب توان پیگیری ندارد. مادرش نیز در سه‌سالگی او را ترک کرده و وی از آن زمان نزد مادربزرگش بزرگ شده است. اکنون دو وکیل و عمویش امور پرونده را دنبال می‌کنند، اما هنوز اجازه دسترسی به پرونده داده نشده است.

به گفته وکیل، وکیل تسخیری به خانواده اعلام کرده که موکل اقرار کرده، اما جزئیات این اقرار مشخص نیست. آقاخانی با طرح این پرسش که «اقرار جوانی ۱۹ ساله با چنین پیشینه‌ای تا چه حد می‌تواند مستند باشد؟» تأکید کرد حتی در همان اقرار نیز به مشکلات اقتصادی و تنگنای معیشتی اشاره شده است.

او افزود خانواده هفته‌ها از وضعیت فرزندشان بی‌خبر بوده‌اند و پدر بیمار او بارها در میان پیکرهای منتقل‌شده به کهریزک در جست‌وجوی نشانی از فرزندش بوده است. وکلا در تلاش‌اند با دیدار رئیس شعبه ۹، امکان مطالعه پرونده و ارائه لایحه تکمیلی را برای رعایت حق دفاع فراهم کنند.

‎اسلحه را در دهان او گذاشتند و به زور اعتراف گرفتند

 

دادبان

‎امیر رئیسیان، وکیل دادگستری در ایران، جزییاتی از پرونده احسان حسینی‌پور، جوان ۱۹ ساله‌ای که به قتل ۲ مامور بسیج از طریق آتش زدن مسجد در جریان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴ در پاکدشت متهم شده، و روند قضایی و امنیتی این پرونده را فاش کرده است.

‎به نوشته این وکیل دادگستری، ماموران برای اخذ اعتراف اجباری از این جوان ۱۹ ساله، اسلحه در دهان او گذاشته‌اند و به این ترتیب او را وادار کرده‌اند تا اعتراف کند در آتش زدن مسجد در تاریخ ۱۸ دی ۱۴۰۴ نقش داشته، حال آنکه او هیچ نقشی در این کار نداشته است.

‎به گفته امیر رئیسیان، زمان بازداشت احسان حسینی‌پور ساعت ۲۱: ۳۰ روز ۱۸ دی بوده، حال آنکه مسجد در ساعت ۲۲: ۳۰ دچار آتش‌سوزی شده است. همچنین بررسی رد تلفن همراه این جوان ۱۹ ساله نشان داده است او در زمان آغاز آتش‌سوزی در نزدیکی مسجد نبوده است.

‎این وکیل دادگستری افزوده است در تصاویری که از حمله به مسجد در دادگاه و صداوسیما منتشر شده، احسان حسینی‌پور اصلا حضور ندارد و هیچ مدرکی مبنی بر حضور و نقش او در آتش‌سوزی در دست نیست.

‎آن‌طور که این وکیل نوشته است: «نحوه و سرعت پیشرفت پرونده، اتهامات بسیار سنگین، پوشش تلویزیونی، سن بسیار کم متهمین (احسان ۱۸ ساله و ۲ متهم دیگر ۱۷ ساله)، خانواده محترم اما در عین حال ضعیف و بی‌اطلاع متهمین، همه و همه نشانگر قصد جدی سیستم برای صدور حکم اعدام و حتی اجرای آن تا پیش از عید نوروز است.»

مسئولیت زنده‌ماندن و بازپس‌گیری معنا


دو یادداشت از غزل یکتا، آسو

حال که دارم این متن را می‌نویسم، وارد بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ شده‌ایم. روزی که برای من صرفاً یک تاریخ در تقویم نیست؛ بیشتر شبیه یک ایستگاه است. نقطه‌ای برای مکث، برای ایستادن و پرسیدن این سؤال ساده اما سنگین که: ما دقیقاً کجای این مسیر ایستاده‌ایم و چه چیزهایی در این چند دهه، بی‌سروصدا از ما گرفته شده است.

من نزدیک به بیست‌وپنج سال است که زیر سایه‌ی جمهوری اسلامی زندگی کرده‌ام. وقتی می‌گویم «زیر سایه»، منظورم فقط سیاست و قدرت رسمی نیست. سایه یعنی چیزی که در همه‌جا حضور دارد؛ حتی به جاهایی که ظاهراً خصوصی‌اند، حتی به لایه‌هایی از زندگی که تصور می‌کنیم ربطی به حکومت ندارند. سایه تنها به معنای محروم‌شدن از آزادی و رفاه و ثبات نیست؛ بلکه به این معنا نیز هست که کم‌کم از توانایی فهمیدن، نام‌گذاری‌کردن و معنا دادن به زندگی هم محروم می‌شوی.

سال‌ها مصیبت پشت مصیبت آمده و هر بار به خودمان گفته‌ایم: این هم می‌گذرد، این دیگر آخرین است. بعد دیده‌ایم نه، بدتر هم می‌تواند بشود. تاریخ، پر از جنگ و خون و کشتار و آدم‌های بی‌گناهی است که جانشان روی زمین ریخته شده؛ پر از تعصب، درگیری و مبارزه. این را می‌دانم. اما تفاوتی وجود دارد که کمتر به آن توجه می‌شود: همه‌ی مصیبت‌ها فقط ویران نمی‌کنند؛ بعضی از آن‌ها به‌تدریج «معنا» را هم از کار می‌اندازند. هرچه بیشتر فکر می‌کنم، در این نتیجه‌گیری راسخ‌تر می‌شوم که یکی از بزرگ‌ترین خسارت‌های زندگی زیر یک استبداد دینی، فقط از دست‌دادن آزادی و آسایش نیست، بلکه این است که خودِ مفاهیم هم آسیب دیده‌اند. مفاهیم دزدیده شده‌اند، تحریف شده‌اند، زخمی شده‌اند؛ تا جایی که دیگر وقتی آن‌ها را می‌شنوی، احساس می‌کنی انگار وارد زمینی لغزنده شده‌ای که در آن هر واژه‌‌ای می‌تواند دام باشد.

ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که وقتی فیلمی می‌بینیم، کتابی می‌خوانیم یا متنی را دنبال می‌کنیم، بیشتر از آن‌که بتوانیم با آن جهان پیوند برقرار کنیم، خودمان را گم می‌کنیم. چون آن جهان، جهان قواعد نسبتاً روشن است: خوب و بد، درست و غلط، امنیت و تهدید، وطن و دشمن، پیروزی و شکست. اما این‌جا، زیر این سایه، همه‌چیز متغیر شده است. نه از جنس پیچیدگی نظری یا بحث‌های فلسفی، بلکه از جنس دستکاری واقعیت. واقعیتی که طوری ساخته شده تا ذهن انسان از تشخیص بازبماند. ما فقط قربانی خشونت عینی نیستیم؛ قربانی یک بمباران دائمی اطلاعاتی، تبلیغاتی و پروپاگاندایی هستیم که سال‌ها بر سرمان ریخته و به‌تدریج دستگاه تشخیص را از کار انداخته است. انسانی که قدرت تشخیصش مختل شود، حتی اگر زنده بماند، زندگی را گم می‌کند.

در چنین وضعیتی، پرسش‌های ساده تبدیل می‌شوند به پرسش‌های ناممکن. از صدای بمب، موشک و پدافند باید خوشحال شد یا ترسید؟ پلیس را که می‌بینیم، باید فرار کنیم یا به او پناه ببریم؟ در بسیاری از نقاط جهان، پاسخ این پرسش‌ها بدیهی است؛ اما این‌جا بدیهی نیست. این‌جا حتی آن‌چه باید روشن باشد، با ترس، دروغ و خشونت آغشته شده است. وقتی می‌گویم مفاهیم از ما گرفته شده‌اند، دقیقاً منظورم همین است: واژه‌ها دیگر کارکرد روشنگرانه ندارند، بلکه اغلب تاریک‌کننده‌اند.

این وضعیت فقط یک تجربه‌ی فردی نیست؛ نشانه‌ای جمعی است. در کشوری که زمانی مردم برای پیروزی تیم ملی جشن می‌گرفتند، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که از باخت تیم ملی هم خوشحال می‌شویم. این را نمی‌توان با توضیح‌های سطحی کنار گذاشت. شبی را به یاد دارم که تیم فوتبال کشورمان در جام جهانی از آمریکا شکست خورد و برخی به خیابان آمدند و شادی کردند. همان شب، یک نفر هم کشته شد. این صحنه را به کجای جهان می‌توان توضیح داد؟ کجا می‌شود گفت مردمی از باخت نماد رسمی کشورشان خوشحال شده‌اند و هم‌زمان خون روی زمین ریخته است؟ این صرفاً نفرت از یک مسابقه یا یک تیم نیست؛ این یعنی نمادها مصادره شده‌اند. یعنی هر آن‌چه باید متعلق به همه باشد، به ابزار یک اقلیت بدل شده است. وقتی «تیم ملی»، «پرچم» یا «وطن» دیگر نماینده‌ی مردم نیست، واکنش‌ها هم طبیعی نمی‌ماند. خوشحالی از شکست، در چنین وضعیتی، نه از سر شادی، بلکه تلاشی برای فاصله‌گرفتن از معنایی است که به اجبار بر آن تحمیل شده است. و این، یکی از تاریک‌ترین پیامدهای استبداد است: نه به این دلیل که مردم دچار انحطاط شده‌اند، بلکه چون معنا از آن‌ها گرفته شده است.

استبداد فقط سرکوب نمی‌کند؛ به هویت تاریخی هم تعرض می‌کند. ملتی با تاریخی دیرین، با زبان، فرهنگ و روایت‌های متنوع، ناگهان باید در قالب تعریفی محدود و انحصاری بازتعریف شود. «ایران» آن‌ها با «ایران» ما یکی نیست. «ملت» آن‌ها با «ملت» ما یکی نیست. «مردم» آن‌ها با «مردم» ما یکی نیست. و شاید دردناک‌تر از همه این است که واژه‌ها آن‌قدر بد مصرف شده‌اند که از شنیدن واژه‌های انسانی حالمان بد می‌شود. کلماتی مثل «خدمت به مردم» یا «ملت شریف ایران» آن‌قدر با ریا، خشونت، سرکوب و دروغ همراه شده‌اند که دیگر بوی اخلاق نمی‌دهند؛ بیشتر شبیه ابزاری برای تحقیرند. گویی زبان هم، در دست قدرت، به ابزار ضربه‌زدن تبدیل شده است.

ما در مدارسِ همین حاکمیت درس خوانده‌ایم، تاریخ را از همان‌جا شنیده‌ایم، ایران و ایرانی‌بودن را از همان‌جا فهمیده‌ایم. امروز می‌فهمیم چه اندازه از واقعیت گفته نشده، تحریف شده یا قطعه‌قطعه به ما منتقل شده است. هنوز چیزهای زیادی درباره‌ی تاریخ این کشور نمی‌دانیم، اما یک چیز را با تجربه‌ی زیسته‌ی خود می‌دانیم: ما به جایی رسیده‌ایم که سرنوشت خودمان حتی برای خودمان هم به‌سختی قابل توصیف است. نه به‌خاطر پیچیدگی، بلکه به‌خاطر زخمی‌شدن زبان توصیف. وقتی انسان نتواند وضعیتش را به‌درستی نام‌گذاری کند، فقط ناتوان نیست؛ بی‌زبان است. و بی‌زبانی، یکی از عمیق‌ترین اشکال بی‌قدرتی است.

در چنین شرایطی، درست و غلط هم در تعلیق قرار می‌گیرند. نه از سر نسبی‌گرایی اخلاقی، بلکه از سر اجبار و در نتیجه‌ی سال‌ها زیستن در وضعیتی که هر انتخابی هزینه دارد، هر تصمیمی آلوده است و هر واکنشی با تردید همراه. در چنین وضعی، ممکن است انسان به افکاری برسد که خودش هم می‌داند خطرناک و ویرانگرند؛ از جمله تصور این‌که پایان استبداد، به هر شکل، شاید قابل‌تحمل‌تر از تداوم آن باشد. باید پرسید چه بر سر یک جامعه آمده که تا این مرز رانده شده است. این دقیقاً همان جایی است که مفهوم وطن آسیب می‌بیند: وقتی وطن به‌جای پناه، به صحنه‌ی دائمی تحقیر و خشونت بدل می‌شود و دولت، به‌جای ایجاد امنیت، خود عامل ناامنی است >>>

نرگس محمدی به زندانی در زنجان منتقل شد

 

رادیو فردا

مصطفی نیلی، وکیل دادگستری، روز شنبه ۲۵ بهمن اعلام کرد که نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، به زندانی در زنجان منتقل شده است.

آقای نیلی در شبکه ایکس نوشت خانم محمدی در تماسی تلفنی اطلاع داده نیروهای امنیتی ساعت ۴ صبح سه‌شنبه هفته گذشته او را از بازداشتگاه مشهد خارج کردند و به رغم آن که به این فعال حقوق بشر گفته بودند که در حال انتقال به تهران هستند، «عصر همان روز به زندان زنجان جابجا و منتقل شدند.»

وکیل نرگس محمدی همچنین گفت که او در این تماس تلفنی از خشونت‌های اعمال شده هنگام بازداشت و فشارهای حین بازجویی و همچنین ضربات شدیدی که به ناحیه سر او وارد آمده، خبر داده است.

مصطفی نیلی افزود: «این ضربات شدید، منجر به سرگیجه و دوبینی و تاری چشم ایشان شده است.»

این وکیل دادگستری تبعید نرگس محمدی به زندان زنجان را «خلاف قوانین موضوعه، از جمله قانون آیین دادرسی کیفری» خواند.

نرگس محمدی که ۲۱ آذر ماه در مراسم بزرگداشت خسرو علی‌کردی در مشهد همراه با شماری دیگر از فعالان حقوق بشر بازداشت شده بود، هفته گذشته در دادگاه انقلاب مشهد به چندین سال حبس و تبعید محکوم شد.

صد کشته در یک بیمارستان؛ گزارش یک پرستار از قرچک

 

سحر کرامت، آسو

«اواخر جمعه سردخانه‌ی مرکز درمانی ما پر شده بود. مجبور شدیم که مجروحان فوت شده را به بخش دیالیز ببریم و آنجا به ردیف بخوابانیم. حتی کیسه‌هایی که جسد‌ها را در آنها می‌گذاشتیم هم تمام شده بودند و پیکرهای بی‌جان را در ملحفه می‌پیچیدیم و گره می‌زدیم.»

این روایتی از یک مرکز درمانی در شهرستان قرچک است. شهرستانی کوچک در استان تهران با جمعیتی کمتر از ۲۷۰ هزار نفر که در دو شب هجدهم و نوزدهم دی‌ماه فقط در یکی از مراکز درمانی آن دست‌کم ‌صد کشته به ثبت رسیده است.

احمد، پرستار این مرکز درمانی که برای حفظ هویتش با نام مستعار مشاهداتش را نقل می‌کنیم، می‌گوید: «شب پنجشنبه، هجدهم دی‌‌ماه، نزدیک به ۴۰ کشته به مرکز درمانی ما آوردند. اینها کسانی بودند که قبل از رسیدن به بیمارستان تمام کرده بودند و کاری از دست ما برایشان برنمی‌آمد. قرچک شهر کوچکی است و این تعداد کشته نسبت به جمعیت قرچک فاجعه است. به غیر از آن تعداد زیادی هم پس از انتقال به مرکز درمانی جان‌ باختند. ما تعداد زیادی مجروح را به بخش آی‌سی‌یو مرکز خودمان فرستادیم اما نتوانستیم جانشان را نجات بدهیم و از دست رفتند. حدود ۲۰ مریض را به تهران اعزام کردیم که بسیاری از آنها هم فوت شدند، چون شدت جراحات به حدی بود که نمی‌شد برای آنها کاری کرد. کسانی هم بودند که ساچمه خورده بودند و آسیبش به حدی بود که زنده نماندند. برای همین می‌توانم بگویم عدد کشته‌ها برای دو روز پنجشنبه و جمعه به راحتی می‌تواند به ۱۰۰ نفر برسد. از طرف دیگر پیکر بی‌جان بسیاری از کسانی که به آنها شلیک شده بود، صبح فردای آن روز در خیابان‌ها و جوی آب‌ها پیدا شدند و اصلاً به بیمارستان نرسیدند. برخی از آنها از همان خیابان جمع‌آوری شدند و مستقیم به پزشکی قانونی کهریزک منتقل شدند و برای همین نمی‌شود آمار دقیقی از کل کشته‌های آن شب داد.»

احمد می‌گوید که پنج‌شنبه و جمعه در آماده‌باش کامل بودند: «آنچه می‌دیدم شبیه به فیلم ارباب حلقه‌های‌۲ بود که همه منتظر حمله هستند و جلوی دیوار قلعه ایستاده‌اند و با اضطراب به تاریکی که تا پایان دشت می‌رود، نگاه می‌کنند. آنها می‌دانند قرار است فاجعه‌ای شروع شود اما کاری از دستشان برنمی‌آید و فقط منتظرند. ما هم همین‌طور بودیم. تا شب تمام مریض‌های غیراورژانس را ترخیص و اورژانس را خالی کردیم و تعداد پرستارهای بخش اورژانس را دوبرابر کردیم. ساعت هشت ‌و ربع شب فاجعه آغاز شد. اولین مجروحی که آوردند، تیر مستقیم به سرش خورده بود. مجروح‌هایی که تمام کرده بودند و امیدی به آنها نبود به اتاق احیا می‌رفتند، چک می‌شدند و داخل کاور قرار می‌گرفتند و به سردخانه منتقل می‌شدند. مجروح‌هایی که ساچمه خورده بودند و می‌شد برای آنها کاری کرد به اتاق عمل سرپایی منتقل می‌شدند و کار درمانی آنها انجام می‌شد و بقیه که کمی ثبات بیشتری داشتند به اورژانس منتقل می‌شدند. از ساعت هشت‌ و ربع قطاری از برانکارد وارد ساختمان شد که پایانی نداشت. بسیاری بودند که ما نمی‌توانستیم برای آنها کاری کنیم. ما چیزی را تجربه کردیم که در هیچ زمان دیگری تجربه نکرده بودیم. نه در ۱۴۰۱، نه در ۹۸ و نه هیچ زمان دیگر. یک کشتار دسته‌جمعی رخ داده بود. بیشتر مجروح‌هایی که می‌آمدند و بدحال بودند، تمام می‌کردند. بسیاری از آنها علائم حیاتی نداشتند.»

شلیک به سر و سینه

تا سه ساعت اول بیشتر کسانی که به این مرکز درمانی می‌رسیدند تیر ساچمه‌ای خورده بودند اما از حدود ساعت ده‌ و نیم شب بیشتر مجروحانی که می‌آوردند تیر جنگی به سر و سینه آنها خورده بود. احمد می‌گوید: «برای من خیلی دردناک بود که انگار تک تیرانداز‌ها را روی ساختمان‌های بلند مستقر کرده بودند و از بالا به مردم شلیک می‌کردند. این را می‌توانستیم از جهتی که تیر به بدن افراد شلیک شده بود، تشخیص بدهیم. بیشتر تیرها به سر و سینه شلیک شده بودند و همه‌ی کسانی که تیر به سر و سینه‌شان اصابت کرده بود، مدت‌ها بود که تمام کرده بودند و ما نمی‌توانستیم کاری برای آنها بکنیم. برخی هم تیر به ران پا یا پشت کمرشان یا دست‌هایشان اصابت کرده بود و امکانی برای زنده ماندن داشتند. بسیاری از آنها سرپایی مداوا شدند و برخی هم به اتاق عمل رفتند اما در پیگیری آن‌ها در روزهای بعد متوجه شدم بسیاری از آنها هم جان‌باخته‌اند.»

احمد می‌گوید روایت‌های همکارانش در بیمارستان‌های تهران از این هم «ترسناک‌تر» بوده است.

به گفته‌ی او، حدود نیمی از فوت شده‌ها کسانی بودند که خانواده یا آشنائی آنها را آورده بودند و اطلاعاتی درباره‌شان ثبت شده بود، اما نیمی دیگر اسم و هویتشان معلوم نبود: «من امیدوارم بودم که تعداد آن‌ها زیاد نباشد، اما دست‌کم به ۵۰درصد ‌رسید. خانواده‌‌هایی که عزیز از دست داده بودند، روح و روانشان فروپاشیده بود،‌ به شدت گریه می‌کردند و بر سر و صورت خودشان می‌زدند. با حراست درگیر می‌شدند و کنترل از دست ما خارج شده بود.»

احمد تعریف می‌کند که حدود چهار روز بعد از پنجشنبه و جمعه (۱۸ و ۱۹ دی)، بسیاری با عفونت محل ساچمه‌ها به مراکز درمانی مراجعه کردند: «خیلی‌ها آن شب‌ها از ترس به بیمارستان نرفته بودند و به همین دلیل زخم‌هایشان عفونت کرده بود. بسیاری را برای جراحی به اتاق عمل بردند، و بخشی از آنها هم فوت کردند.» او می‌گوید هنوز هم بسیاری در خانه‌هایشان ساچمه در بدنشان دارند و درد می‌کشند و نمی‌دانند کی قرار است به بیمارستان بروند: «برای برخی از آنها هم شاید نشود کاری کرد.» احمد در پاسخ به این سؤال که آیا نیروهای حکومتی برای زدن تیر خلاص به مرکز درمانی آنها آمدند یا نه می‌گوید: «نیروهای حکومتی به مرکز درمانی ما نیامدند، شاید چون در خیابان درگیر بودند و نمی‌توانستند به همه‌جا سر بزنند. من فکر می‌کنم از این حکومت همه کار برمی‌آید و هیچ خط قرمز و محدودیتی برای آنها وجود ندارد، اما من به خودم تلقین می‌کنم که در میان کادر درمان افراد بسیار باشرفی هستند که اجازه چنین کاری را به آنها نمی‌دهند، جلویشان می‌ایستند و به همین دلیل نیروهای امنیتی نتوانسته‌اند در درمانگاه تیر خلاص به کسی زده باشند.»

احمد درباره‌ی جستجوی خانواده‌ها برای یافتن کشته‌‌شدگان می‌گوید: «حدود ساعت سه-چهار صبح شنبه بود که مردم سراغ ما می‌آمدند، عکس‌های عزیزانشان را به ما نشان می‌دادند و سراغ آن‌ها را می‌گرفتند. ما اسم و نشانی نداشتیم و آنها را به سردخانه برای شناسایی می‌فرستادیم که بسیار دردناک بود. آدم‌های گوناگونی در میان کشته‌شدگان بودند ــ پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان. دخترها و پسرهای جوان بسیاری را به مرکز ما آورده بودند که سر و سینه‌ی آنها شکافته بود. از همه کم‌سال‌تر نوجوانی بود که مادرش می‌گفت با هم برای خرید به خیابان آمده بودند اما فرزند نوجوانش تیر خورده و کشته شده بود. مرد دیگری هم بود که حدود ۵۰ سال داشت و از پنجره به بیرون خم شده بود که ببیند در خیابان چه خبر است، با تفنگ ساچمه‌ای به سرش شلیک کرده بودند و کشته شده بود. من عکس سر او را دیدم، روی جمجمه‌اش پُر از نقاط‌ کوچک و بزرگ ساچمه بود. به اصرار خانواده، او را به بیمارستانی در تهران فرستادیم، اما مطلقاً شانسی نداشت و قطعاً زنده نمانده است.» >>>

تداوم بازداشت محمد عزیزی، کشتی‌گیر ساکن دزفول، شکنجه و ضرب‌وشتم برای اعتراف اجباری

 

دادبان

محمد عزیزی، کشتی‌گیر و ورزشکار ساکن دزفول، بیش از ۱۵ روز است که در بازداشت اطلاعات سپاه اهواز به سر می‌برد. بنا بر گزارش‌های رسیده از منابع نزدیک به خانواده، او در زمان بازداشت با خشونت شدید مأموران مواجه شده و در جریان انتقال، با ضربات قنداق سلاح به صورتش مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته است.

بر اساس پیگیری‌های خانواده، محمد عزیزی طی دوران بازداشت تحت شکنجه جسمی قرار داشته و مأموران با اعمال فشار شدید در تلاش برای گرفتن اعتراف اجباری از او هستند. به گفته خانواده، به آن‌ها اعلام شده که ناخن‌های هر دو دست او (۱۰ ناخن) کشیده شده است؛ موضوعی که نگرانی‌ها درباره وضعیت جسمی و روحی این ورزشکار را به‌شدت افزایش داده است.

این بازداشتی تنها یک‌بار و در تماسی بسیار کوتاه حدود ۱۰ ثانیه‌ای با خانواده خود تماس گرفته و در همان تماس صرفاً اعلام کرده که در بازداشت اطلاعات سپاه اهواز است. از آن زمان تاکنون هیچ اطلاع رسمی یا مستقلی از وضعیت او در دسترس نیست.

خانواده محمد عزیزی ضمن ابراز نگرانی جدی نسبت به جان و سلامت فرزندشان، خواستار اطلاع‌رسانی گسترده، پایان شکنجه، توقف فشار برای اعتراف اجباری و دسترسی فوری او به وکیل و خدمات درمانی شده‌اند.

علی شکوری‌راد بعد از پیشنهاد کاهش اختیارات خامنه‌ای، بازداشت شد

 

صدای  آمریکا

خبرگزاری‌های وابسته به رژیم ایران از بازداشت علی شکوری‌راد، فعال اصلاح‌طلب و عضو شورای مرکزی حزب اتحاد ملت خبر دادند. بازداشت شکوری‌راد پس انتشار فایل صوتی او صورت گرفت.

وی در این فایل گفت، در کنگره اخیر حزب اتحاد ملت، در یکی از نشست‌ها پیشنهاد شده بود علی خامنه‌ای برای حل مشکلات جاری کشور، اختیارات خود را به مسعود پزشکیان تفویض کند.

بازداشت او در ادامه موج تازه برخوردهای امنیتی با فعالان اصلاح‌طلب رخ می‌دهد. خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، بازداشت حسین کروبی، جواد امام، آذر منصوری، محسن امین زاده و ابراهیم اصغرزاده را تأیید کرد.

پیش از این هم چند فعال سیاسی که در بیانیه‌شان از علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی انتقاد کرده بودند، بازداشت شدند.

قربان بهزادیان نژاد، عبدالله مومنی، مهدی محمودیان و ویدا ربانی شماری از امضاکنندگان بیانیه موسوم به «نامه ۱۷ نفر» نیز بازداشت شدند.

این ۱۷ فعال سیاسی و فرهنگی، پس از انتشار بیانیه میرحسین موسوی، در بیانیه‌ای مشترک، علی خامنه‌ای و ساختار حاکم بر جمهوری اسلامی را «مانع اصلی نجات ایران از بحران کنونی» دانسته و مسئولیت کشتار معترضان را متوجه رهبر جمهوری اسلامی کرده بودند.

اعتراضات ایران؛ شماری از چهره‌های اصلاح‌طلب در ایران بازداشت شدند

 

بی بی سی

رسانه‌ها در ایران از بازداشت شماری از چهره‌های اصلاح‌طلب از جمله آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات، ابراهیم اصغرزاده، رئیس کمیته سیاسی این جبهه و همچنین محسن امین‌زاده خبر دادند. گزارش‌ها از «احضار و تفتیش» شمار دیگری از فعالان این طیف حکایت دارد.

علاوه بر این، گزارش شده است که ماموران سپاه با مراجعه به منازل محسن آرمین، نایب‌رئیس، و بدرالسادات مفیدی، دبیر جبهه اصلاحات، از آنها خواسته‌اند روز سه‌شنبه مراجعه کنند.

میزان، خبرگزاری قوه قضائیه نوشته است که دادستان تهران علیه این افراد اعلام جرم کرده است.

دادستانی تهران در بیانیه‌اش نوشته است «افراد مورد نظر در جهت به هم ریختن اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور در بحبوحه تهدیدات نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی، فعالیت‌های تشکیلاتی‌ گسترده‌ای را ترتیب داده و راهبری می‌کردند.»

دادستانی تهران در ادامه بازداشت‌شدگان را به «تحریک فضای داخلی» متهم کرده و نوشته است «پس از تکمیل گردشکار نوع عمل و فعالیت این جریان وابسته به یک حزب سیاسی، علیه چهار نفر از عناصر این گروه اعلام جرم شده و عناصر فعال در جهت فعالیت به نفع رژیم صهیونیستی و آمریکا ساعتی پیش بازداشت شدند.»

پیشتر، آذر منصوری رئیس جبهه اصلاحات و دبیرکل حزب اتحاد ملت، با انتشار بیانیه‌ای درباره اعتراضات دی‌ماه امسال به «هزاران مادر و پدر و خانواده‌های داغدار» در سراسر ایران تسلیت گفته بود.

در این بیانیه آمده بود: «ما به رسانه‌ها دسترسی نداریم. اما به خانواده‌های داغدار می‌گوییم: شما تنها نیستید. رنج شما، رنج همه ماست و دادخواهی شما، مطالبه‌ای انسانی و تاریخی ماست. اجازه نخواهیم داد خون این عزیزان به فراموشی سپرده شود یا حقیقت در غبارها گم شود. پیگیری حقوق شما و تلاش برای روشن شدن حقیقت، وظیفه‌ انسانی همه ماست.»

ساعتی پیش، غلامحسین محسنی اژه‌ای، رئیس قوه قضائیه ایران کسانی را که در داخل کشور علیه جمهوری اسلامی بیانیه می‌دهند متهم کرد که با اسرائیل و آمریکا «همصدا» هستند.

غلامحسین محسنی‌‌اژه‌ای گفت: «این‌هایی که زمانی با انقلاب همراه بودند و امروز بیانیه صادر می‌کنند، انسان‌های بیچاره و فلک‌زده‌ای هستند.»

در پی سرکوب مرگبار اعتراضات دی‌ماه در ایران، شماری از چهره‌ها و فعالان سیاسی در بیانیه‌هایی خشونت حکومت را محکوم کردند و خواستار گذار از جمهوری اسلامی شدند.

نرگس محمدی به هفت سال و نیم زندان و دو سال تبعید محکوم شد

 

بی بی سی

مصطفی نیلی، وکیل نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، خبر داد که دادگاه انقلاب مشهد موکلش را به حبس تعزیری طولانی مدت و دو سال تبعید محکوم کرده است.

آقای نیلی گفت که خانم محمدی در تماسی تلفنی گفته است که روز گذشته او را به شعبه اول دادگاه انقلاب مشهد بردند و حکم صادر و ابلاغ شده است.

آقای نیلی در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی ایکس نوشت که خانم محمدی به اتهام «اجتماع و تبانی به شش سال حبس و از بابت فعالیت تبلیغی به یک سال و نیم حبس و به عنوان مجازات تکمیلی به دو سال ممنوعیت خروج از کشور و دو سال تبعید به شهرستان خوسف محکوم شده است.» خوسف شهری در خراسان جنوبی است.

تقی رحمانی، همسر خانم محمدی در گفتگو با بی‌بی‌سی فارسی، این حکم را «بی‌رحمانه» خواند و گفت که دادگاه بدوی «این حکم سنگین را تنها به اتهام شرکت در یک مراسم خاکسپاری و سخنرانی در آن صادر کرده است.»

نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، و شماری دیگر از فعالان آذرماه امسال در مراسم هفتم خسرو علیکردی، وکیل حقوق بشر بازداشت شدند.

آقای رحمانی گفت: «۵٩ روز از بازداشت نرگس محمدی می‌گذرد و او تنها در روز دوم بازداشت اجازه تماس با خانواده را داشت. اما در این تماس هم به محض اینکه محمدی درباره وضعیت زندان صحبت کردند، تلفن را قطع کردند.»

آقای رحمانی گفت خانم محمدی دستگاه قضائی ایران را به «رسمیت نمی‌شناسد و احتمال دارد مانند گذشته به حکم اعتراض نکند و حکم در دادگاه تجدیدنظر هم عینا تایید شود.»

نرگس محمدی پبشتر گفته بود تنها در دادگاه علنی از خودش دفاع خواهد کرد.

سبد معیشت حداقلی در تهران «کمتر از ۷۰ میلیون تومان در ماه نیست»

 

رادیو فردا

یک عضو هیئت مدیره کانون شوراهای اسلامی کار تهران می‌گوید سبد معیشت حداقلی برای یک خانوادهٔ کارگری سه‌نفره در تهران به ماهانه ۷۰ میلیون تومان رسیده است.

مجید رحمتی روز شنبه ۱۸ بهمن در گفت‌وگو با خبرگزاری ایلنا از طرح مبالغ کمتر از ۳۳ میلیون تومان به عنوان حداقل سبد معیشت انتقاد کرد و گفت: «بسیار بعید است که بتوان در شهر تهران که هزینه‌ها بالاتر از سایر استان‌هاست، سبد معیشت حداقلی را برای خانوار کارگری سه‌نفره طراحی کرد که میزان آن مبلغی کمتر از ۷۰ میلیون تومان باشد.»

او اعلام کرد حتی طراحی یک «سبد بقا و زنده ماندن» برای خانواده سه‌نفره نیز به ارقامی بالاتر از آنچه دولت و کارفرمایان در کمیته تعیین مزد می‌گویند، خواهد رسید.

محسن باقری، عضو کارگری کمیته مزد، نیز به ایلنا گفته است هزینه سبد معیشت در مهرماه ۳۳ میلیون تومان بود و با توجه به حذف ارز ترجیحی توسط دولت و بالا رفتن شدید قیمت‌ها، اعلام رقم جدید نیازمند محاسبات جدید است.

این در حالی است که مرکز آمار ایران نرخ تورم نقطه به نقطه در دی‌ماه امسال را ۶۰ درصد اعلام کرد و همزمان رسانه‌های داخلی، با استناد به داده‌های رسمی می‌گویند حذف ارز ترجیحی «شوک قیمتی شدیدی» به‌ویژه به بازار خوراکی‌ها وارد کرده است.

سخنگوی ستاد بودجه ایران روز جمعه اعلام کرد که حداقل حقوق و دستمزد در کشور در سال آینده «۴۳ درصد» رشد خواهد کرد و به این ترتیب دستمزد حداقلی ۱۳ میلیون به حدود ۱۸.۵ میلیون تومان افزایش خواهد یافت.

اعتراضات سراسری اخیر که با سرکوب خونبار مواجه شد، روز هفتم دی ماه از بازار تهران و برخی مناطق تجاری دیگر در واکنش به افزایش شدید قیمت ارز و بالا رفتن قیمت‌ها آغاز شده بود. این اعتراض‌ها در ادامه بلافاصله کلیت حکومت ایران و رهبر جمهوری اسلامی را هدف گرفت و سراسر کشور را درنوردید.

بیشتر