مریم دهکردی، ایرانوایر
روزهای ۱۸ و ۱۹دی خیلیها به خیابان رفتند و دیگر بازنگشتند. پدران و مادرانی که دست در دست هم تیر خوردند و کشته شدند. خواهرها و برادرهایی که دور از هم یا کنار هم فقدان را تحمل میکنند. کودکانی معصوم و پاک که جانشان گرفته شد. دختران و پسرانی که با ناز و نوازش پدر و مادر به بالندگی و جوانی رسیدند و با دست آنها در خاک سرد خوابیدند. در این میان زنان بسیار جوانی را دیده و شناختهایم که با دست خود قامت عشاق خود را بهدل خاک روانه کردند. آغوشهای آخر، بوسههای آخر به صورتهای سرد و پریدهرنگ که نشان داد افسانهها دروغاند و بنا نیست بوسهها طلسم خواب مرگ را باطل کنند.
این گزارش ادای دینی است به «مهسا»، «زینب»، «مهتا» و «فاطمه» که هنوز چهره عشق بر سینه نفشرده، داغ او را بهدل میکشند.
***
مهسا و متین؛ عشق را کشتند
«فقط بهم بگو کجایی متین؟ حالت خوبه دورت بگردم؟ من اینجا دلتنگترینم ولی فدای یه تار موت دین و دنیای من. تو حالت خوب باشه.»
این جملات جگرسوز را «مهسا خانجانی» نوشته. نوعروسی که تصویر آغوش آخرش از خداحافظی با «متین قربانی» همسر کشتهشدهاش در اعتراضات ۱۸دی۱۴۰۴ دل بسیارانی را آتش زد.
متین قربانی، باریستای جوانی است که در اعتراضات ۱۸دی۱۴۰۴ در کرج با شلیک مستقیم نیروهای امنیتی کشته شد. او حالا در گوشهای از امامزاده طاهر کرج آرام گرفته اما دل مهسای جوان را انگار ماده مذاب ریخته باشند.
مهسا عکاس است. شاید همین باعث شده که از لحظهلحظه زندگی با عشق بلندبالای مهربانش تصویر گرفته است و حالا خاطرههایش را مرور میکند. با حسرتی عمیق و اندوهی عظیم.
شلیک به سروسینه عشق؛ برای مهتا، مهسا، زینب و فاطمه، ژولیتهای ایران
متین و مهسا یکسال پیش پیوند عشق خود را بستند. با امید به روزهای خوب پیش رو. به گواه آنچه مهسا در حساب کاربری اینستاگرام ثبت کرده آنها در این یکسال «باهم بزرگ و بالغ» شدند.
او ۵بهمن۱۴۰۴ عکسی از آخرین لحظات خداحافظی با متین منتشر کرده و نوشته است: «لحظه خداحافظیمون یادم نمیره. دستم را گرفتی و گفتی مواظب خودت باش.»
شلیک به سروسینه عشق؛ برای مهتا، مهسا، زینب و فاطمه، ژولیتهای ایران
دیدن پستها و استوریهایی که از عشقی بزرگ، زنده، پرشور و پرآرزو حکایت دارد برای کسانی که مهسا و متین را نمیشناسند طاقتفرساست. آدمها انگار داغ روی دل این زن جوان را میبینند. آدمها میدانند عاشق یک نفر بودن و دل به دریا زدن و برای آزادگی و حفظ کرامت انسانی به خیابان آمدن چقدر دشوار است. بسیاری از کاربران در شبکههای اجتماعی برای مهسای جوان نوشتهاند که کاش هرگز او را اینطوری و برای این فقدان سهمگین نمیشناختند.
مهتا و کیانوش؛ گفتی عشق من نترس و رفتی
«کیانوش، به من گفتی عشقم نترس، نگران نباش. من آخر شب زنگ میزنم اما من روزها شهر رو گشتم. چراغ خونهات خاموش بود. هیچوقت فکر نمیکردم سردردهات با تیر توی سرت تموم کنند.»
اینها را «مهتا» نوشته. زن جوانی که پارتنرش را در اعتراضات ۱۸دی در شاهینشهر از دست داده. حتی خواندن این جملات هم میتواند انسان را از پا بیاندازد. تجربهای چنین سهمگین برای نسل جوانی که تازه در ابتدای دهه سوم زندگی خود است تجربهای گران است.
شلیک به سروسینه عشق؛ برای مهتا، مهسا، زینب و فاطمه، ژولیتهای ایران
«کیانوش عباد» ۲ ۷ساله بود. یک آرایشگر حرفهای در شاهینشهر اصفهان. پیش از اینکه شمع ۲۷سالگی را فوت کند رو به مهتا گفت: «به امید روزهای خوب، به امید روزهای قشنگ، کنار تو.»
او در اعتراضات ۱۸دی۱۴۰۴ کشته شد. با شلیک مستقیم نیروهای سرکوبگر به سرش. پیکرش روزها گروگان بود. بیش از دوهفته طول کشید تا او را به خانوادهاش تحویل بدهند. منابع ایرانوایر در شاهینشهر میگویند سرانجام روز ۷بهمن ۱۴۰۴ کیانوش به خاک سپرده شده است: «بعد از دو هفته بین ساعت ۹شب تا ۵صبح پیکرها را تحویل میدهند و همان دم هم در سکوت باید به خاک سپرده شوند.»
شلیک به سروسینه عشق؛ برای مهتا، مهسا، زینب و فاطمه، ژولیتهای ایران
مهتا در یکی از ویدیوهای روزهای شاد خوب با او نوشته که لباس و دستهگل انتخاب کرده بودند تا ۱۱بهمن۱۴۰۴ زندگی مشترک خود را آغاز کنند. آرزویی که بر دل ماند. او حالا به جای آدرس تالار عروسی، خانه ابدی کیانوش را برای دوستانش میفرستد: « بیایید بهشت معصومه، قطعه ۲۰ ردیف ۳.»
فاطمه و محمدرضا؛ تیری که به پیشانی عشق نشست
«از وقتی که رفتی همه چیز عوض شده، تو رو توی جنگ ازم گرفتن، بدون اینکه آماده باشم، بدون اینکه بدونم آخرین روزه، یه خبر اومد و یه دنیا فرو ریخت. هر روز با فکر بودنت بیدار میشم، با فکر این که هنوز باید باشی، هنوز باید پیام بدی، هنوز باید برگردی، اما نمیشه.»
اینها را «فاطمه» نوشته. زن جوانی که عشق جوان و شجاعاش را به خاک بخشیده است.
«محمدرضا محسنی»، ۲۳ سال داشت. ساکن تهران. ورزشکار و با نشاط و البته فداکار. ۱۸دی۱۴۰۴ وقتی سیل جمعیت در مشیریه و افسریه و کیانشهر به خیابان آمد، محمدرضا هم همراه آنها بود. اینترنت را که قطع کردند ماموران سرکوب رو به جمعیت آتش گشودند.
یکی از تیرهای سرگردان نشست توی پیشانی محمدرضا و جان او را گرفت.
شلیک به سروسینه عشق؛ برای مهتا، مهسا، زینب و فاطمه، ژولیتهای ایران
محمدرضا در میان دوستان و خانواده به اخلاق نیکو و فیزیک ورزشیاش شناخته میشد، تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم گذرانده بود. کاری بود و میخواست با فاطمه آیندهای روشن بسازد.
فاطمه مثل بسیاری از زنان جوان عشق از دستداده، بیتاب است. گفتنِ «قوی باش»، «به او افتخار کن»، داغ روی قلبش را سرد نمیکند. او میگوید: «من ماندهام و جای خالی که هیچ چیزی جایش را پر نمیکند. دلم تنگ است. دلم از این دنیای کوفتی گرفته. قرار نبود اینطوری تمام شود. قرار نبود بدون خداحافظی برود و من بمانم. حتی فرصت نکردم بگویم چقدر دوستش دارم.»
فاطمه حالا برای دیدن کسی که با او میخندید و زندگی میساخت راهی ندارد جز طی کردن مسیر تا جایی که محمدرضا آرمیده است. او را ۲بهمن۱۴۰۴ در قطعه ۲۱۸ ردیف ۵۰۰ بهشت زهرا در تهران به خاک سپردند.
زینب و علیاصغر؛ نماندی که…
تنها ۳۴هفته گذشته از روزی که زینب، عکس دو نفره شادی منتشر کرد و در شرح آن نوشت: «و تنت، وطنم.» حالا یار و همراه زندگی او جانفدای وطن شده است.
«علیاصغر محمدی»، ۳۴ساله شهروند گیلک اهل چمستان نور، در اعتراضات ۱۹دی۱۴۰۴ با شلیک مستقیم نیروهای حکومت جمهوری اسلامی کشته شد.
نظرات