برای آنکه دریابیم افراد جامعه در برابر اقتدار چه رفتار یا ایستاری را نشان میدهند و درنتیجه میزان تقسیم قوا و نحوه برداشت فردی و اجتماعی از اقتدار روشن گردد، سه فرهنگ سیاسی یا «ایستار فرهنگی» را میتوان ذکر نمود:
1- ایستار فرهنگی محلی:
ایستار محلی یا پاروشیال در افراد جوامع بدوی نسبت به اقتدار به وجود میآید. در نظر افراد اینگونه جوامع همهچیز در رهبری خلاصه میشود. افراد اجتماع نسبت به فرمانده یا رهبر جامعه از اختیارات شخصی، بری هستند، نسبت به او احساس فرودستی و اطاعت محض دارند، رفتارشان بر اساس هنجارهای اولیه انسانی است نه بر اساس هنجارهای ثانویه یا آگاهانه. (مانند رییس ایل).
2- ایستار فرهنگی تقلیدی:
ایستار تقلیدی در افراد جوامع «تَبَعی» نسبت به اقتدار به وجود میآید. فــرد در این جــامعه از «اقتدار حکومتی خصوصیت یافته» آگاه است، یعنی اقتدار حکومت را دقیقاً میشناسد، اختصار اقتدار به دستگاه حکومتی را درک میکند، به دیگر معنا وجود «دولت» و مفهوم آن را حس و لمس میکند. فرد اقتدار مزبور را مشروع و یا غیر مشروع میداند، با آن همکاری میکند. رفتار او در برابر «اقتدار» مثل جوامع پاروشیال نیست که وابسته محض باشد، بلکه آگاهانه به آن اطاعت یا عدم اطاعت میکند. (مانند بسیاری از جوامع جهانی سومی)
3- ایستار فرهنگی مشارکتی:
ایستار مشارکتی از افراد جوامع مشارکتی سر میزند. افراد این جوامع هنجارهای مشارکت فعال را در تصمیمگیریهای دستگاه حکومتی تأیید و تصویب میکنند، به دیگر معنا، به درجهای از رشد فرهنگی نائل شدهاند که در اقتدار سیاسی و اعمال آن مشارکت میورزند؛ زیرا مستقیماً در «قدرت» هم مشارکت دارند. مشارکت دارند نهفقط به دلیل قانون اساسی یا آئیننامههای حقوق اساسی، بلکه فراتر از آن، چونکه ضرورت این مشارکت را عمیقاً میشناسند و خود را عضو فعال جامعه میدانند. این بدان معنا است که حس وفاداری ملی را کاملاً دارا بوده و از اقتدار حکومتی متمرکز قویاً پشتیبانی مینمایند و بدینسان، به اطاعت از آن آگاهانه عمل کرده و آن را گسترش میدهند. در چنین جوامعی، «بههمپیوستگی» اجتماعی بسیار قوی است، انسجام گروهی توسعه کافی یافته و درعینحال رفتار افراد آن نسبت به اقتدار سیاسی یا حکومتی کامل و با تأیید کافی است مانند: (جوامع دموکراتیک اروپا) ملاحظه میشود که سه ایستار فرهنگی فوقالذکر هر یک نمایانگر درجهای از تکامل و رشد فرهنگی- سیاسی هستند که به ترتیب و جامعه بدوی، جوامع تکامل نیافته و جوامع رشد یافته میباشند و درجه پیچیدگی در آنها دائماً ازدیاد مییابد. در جوامع جهانسومی، درجه پیچیدگی مناسبات اجتماعی و مناسبات گروهی هنوز به آن مرحله از رشد و تکامل فرهنگی- حقوقی، اجتماعی- سیاسی و پولی- اقتصادی نرسیده است که افراد اجتماع هنجارهای مشارکت فعال را در کلیه امور زندگی و نیز حکومتی رعایت کنند (نه به دلیل وجود یک قانون اساسی دموکراتیک بلکه به علت رشد فرهنگی یا درک ضرورت)، افراد جامعه اقتدار حکومتی را میشناسند اما به دلایل مختلف در برابر آن ایستادگی میکنند (مثلاً به علت ایراد به مشروعیت آن)، درنتیجه بههمپیوستگی اجتماعی دائماً تضعیف میگردد. در ایران، ایستار فرهنگی از نوع تقلیدی بوده است. افراد جامعه نسبت به اقتدار حکومتی در رژیم شاه فقید همکاری یا عدم همکاری میکردند، یعنی یکپارچه نبودند و حس وفاداری ملی در برابر اقتدار حکومتی متمرکز ضعیف بود. دلایل آن فراوان است ولی اکثراً از پسماندگی فرهنگی ناشی میشد که آنهم خود علل بسیار داشته است. در بحرانهای اجتماعی- سیاسی افراد جامعه نسبت به رژیم عدم اطاعت نشان میدادند (لااقل بخش وسیعی از توده مردم) و نتیجه آن میشد که مشروعیت رژیم دائماً تحت علامت سؤال باشد. این خصوصیت در بسیاری از کشورهای جهان سوم مشهود است و مختص ایران نیست. هماکنون نیز رژیم خمینی شدیداً موردتردید است و «مشروعیت» آن از درجه اعتبار ساقط گردیده و رژیم مستبد مذهبی صرفاً به نیروی قهر و بر شانه اراذل اوباش پابرجا مانده است، با توجه به آنکه رژیم کنونی ناشی از نظام دیکتاتوری است. چنانچه شرح دادیم رژیم شاه فقید از متن نظام سیاسی سلطنت مشروطه برخاسته بود، درعینحال با نظام پدر فرمایی حاکم بر بافت اجتماعی ایران کاملاً بههمپیوسته و درهمفرورفته بود. از سویی تفکیک قوای سیاسی در چارچوب مشروطه، میزان اختیارات شاه را مشخص میساخت و از سوی دیگر نظم اجتماعی کهن ایران یعنی «پدر فرمایی» حکم میکرد که پادشاه یعنی رهبر کشور، از نقش اقتدارمآبانه کافی دیگری برخوردار باشد و ضرورتاً در همان چارچوب مورد مرجعیت تودههای مردم قرار گیرد تا بدان جا که سررشته همه کارها را به دستان او نسبت و رجعت دهند، در شرایطی که اهرمهای دموکراتیک کنترل قدرت یعنی احزاب سیاسی نقش عملکردی خود را بهدرستی ایفاء نمیکردند، درنتیجه قوه مجریه در برابر قوای دیگر نیرومند گردید و چون در رأس این قوه شخص شاه قرار داشت، تمامی خوبیها و بدیهای عملکردهای قوه مجریه به شاه نسبت داده میشد و نقش «اقتداری» شاه فقید دائماً گسترش مییافت. چنین پدیدهای معایبی به همراه میآورد که برای هر اجتماعی با درجه رشد فرهنگی مانند جامعه ایرانی میتواند زیانآور نیز باشد. برای آنکه به معایب «تمرکز اقتداری» بهتر پی ببریم به پارهای از آنها اشاره میکنیم:
1- تخصیص اقتدارمآبانه ارزشها:
مراد ما ارزشهای اجتماعی است که بهعنوان الگوهای رفتاری نیز مورد بهرهبرداری قرار میگیرند. چنانچه ارزشهای اجتماعی دموکراتیک باشند، رفتارهای فردی و گروهی نیز دموکراتیک میشوند؛ اما اگر ارزشهای اجتماعی اقتدارمآبانه باشند. رفتارهای انسانی نیز اقتدارطلبانه میگردند و بازتاب اقتدار در جامعهای مانند ایران، درواقع تشدیدکننده «پدر فرمایی» است و بهجای کمک به گسترش روند دموکراتیک، روند اقتداری را بسط و توسعه میدهند و این دور تسلسل شیطانی ادامه مییابد.
2- خلأ بین الویت و توده مردم:
در جوامع تحت رژیم اقتداری، بین نخبگان (الیت) و توده مردم خلأ عمیقی برقرار میشود و ارتباطات اجتماعی ازهمگسسته میگردند و الگوهای اقتدار سنتی را تحت تأثیر قرار میدهند، درنتیجه نخبگان و تکنوکراتها در برج عاج خویش زندانی میشوند و توده مردم از آنها بهکلی بیگانه میگردند و آنها نیز ازخودبیگانه میشوند.
3- تمرکز درگیریها:
در جوامع دمکراتیک، درگیریهای اجتماعی غیرمتمرکز میباشند و توزیع میگردند، درنتیجه انفجار اجتماعی پیش نمیآید؛ اما در جوامع جهانسومی درگیریهای اجتماعی متمرکزند و مستقیماً متوجه مصدر و منبع اقتدار هستند.
4- اقتدار سیستم:
در جوامعی که رهبر مقتدر دارند، رفتن رهبر از دستگاه قدرت منجر به ایجاد تردید در مورد اقتدار تمامی نظام سیاسی میگردد. نتیجه آنکه آشوبگران اجتماعی میتوانند بهراحتی تمام نظام سیاسی کشور را با رهبر آن از درجه اعتبار ساقط کنند (چنین مواردی در ایران پیش میآمد). لازم به تذکر است که در نظامهای دیکتاتوری با رفتن رهبر، نظام از حیثیت نمیافتد، بلکه همواره مستقر است و اگر از قدرت برکنار شود در دل معتقدین جای خود را محفوظ نگاه میدارد و این از تفاوتهای دقیق اقتدار و دیکتاتوری است. مثلاً در شوروی که نظام دیکتاتوری بر آن حاکم است، به هنگام تعویض رهبر، نظام سیاسی موردتردید قرار نمیگیرد زیرا عمیقاً در جامعه رسوخ دارد و بر آن مسلط است. در ایران این مورد پیش نیامد زیرا نظام سیاسی دیکتاتوری نبود.
ما نمونههای عینی و مصداقهای خاص معایب اقتدار را در ایران بعداً بهتفصیل شرح خواهیم داد، اما همینجا یادآور میشویم که تلفیق «نظام پدر فرمایی» و «اقتدار»، تمرکز فراوان و بیچون و چرایی پدید آورده بود که میتوانست رهبر جامعه را بهراحتی به انجام کارهای خارقالعاده وادارد چه مثبت و چه منفی و به پیکره ظاهری دولت، شکل دیکتاتوری بخشد. ازآنجاکه سطح آگاهی فرهنگی- سیاسی در جامعه ایران پایین بود و هنوز هم هست، آشوبگران اجتماعی، حداکثر استفاده را برده و نظام سیاسی ایران را دیکتاتوری نامیدند و با این برچسب نادرست و ناجوانمردانه اثر سوء خود را در اذهان مردم بهجا بگذارند. اکنونکه ملت ایران یک دیکتاتوری واقعی و اصیل را تحت لوای مستبدین مذهبی تجربه میکند بهخوبی میتوان به نادرستی شعار مستبدین مذهبی پی برد. چنانچه گفتیم «اقتدار» رژیم شاه فقید صرفاً به شخص او منعکس میشد و چون نظام سیاسی دیکتاتوری نبود، از ماهیت و عملکردهای دیکتاتوری هم برخوردار نبود. مثلاً کودکان را وادار به «شهادت» درراه رهبر نمیکرد (این تجربه در آلمان فاشیستی هم پیشآمده و بچههای آلمانی به خاطر هیتلر به میدان جنگ میرفتند). خلاصه کنیم، رژیم شاه فقید در چارچوب نظام سیاسی کشور یعنی فیالواقع «سلطنت مشروطه اقتداری» قرار داشت، زیرا در رابطه بااقتدار اداری خود، نظم زندگانی جامعه ایرانی را نمایندگی میکرد و نظم زندگانی در ایران، سنخ مشخص اقتدار یعنی نظام پدر فرمایی (پاتری مونیالیسم) را بازتاب و بسط و توسعه میداد و این، یک عامل عینی از عوامل و علل کاربرد اقتدار توسط او بود و ما سایر علل کاربرد اقتدار را در رژیم شاه فقید و انتقادات مربوط به آن را بعداً تشریح خواهیم کرد. نکته دیگر آنکه در یک نظام غیر تام روایانه (غیر توتالیتر) اشکال مختلف اقتدارمآبی ظهور میکند، ازجمله رژیم ژنرال دوگل در فرانسه را به نام دموکراسی آتوریتر (دموکراسی اقتدارمآب) نیز نامیدهاند. نظام سیاسی دمکراتیک آمریکا هم به این صفت موصوف است، بنابراین «اقتدار» در نظامهای سیاسی غیر دیکتاتوری ظهور میکند، حالآنکه قدرت دیکتاتوری بسیار فراتر از حدود متعارف اقتدار است و به اعمال خشن قهر دولتی و اعمال ملایم و پوشیده قهر و ترور روانی میانجامد و هدف نهائی آن تسخیر افکار و قلبها توسط یک «ایدئولوژی» معین است که بر دستگاه جهان شناختی ویژهای متّکی است. (فاشیسم- کمونیسم)، بدین معنا ازآنجاکه رژیم شاه فقید نه ایدئولوژی تام روایانهای داشت و نه سعی در استقرار ایدئولوژی واحدی میکرد، فاقد پایههای عینی یک دیکتاتوری بود و نیز به دلیل نشأت از یک ساخت سیاسی غیر دیکتاتوری (نظام سلطنت مشروطه)، کاملاً مردمگرا بود. برای درک بهتر تفاوتهای این دو نظام سیاسی، یعنی سلطنت مشروطه که مبنای آن بر حاکمیت مردم است و دیکتاتوری که حاکمیت از آنیک فرد یا یک قشر یا یک حزب است، دیکتاتوری را تشریح میکنیم.
(نسیم آریایی، تبسم رهایی)
نظرات