امسال
٢٧ جولاى، شد ٣٥ سال،
سالگرد روزی كه درخت جهل ٥٧ میوه مرگبار دیگری به دامان ملت قدرشناس!! ایران‌زمین انداخت.
مرگ، نه دق‌مرگی شاه ایران،
محمدرضا شاه بی تكرار.
تنها مانده آدمی
كه،
زیاد می‌دانست،
و گناهش همین بود.

مردى كه زیاد می‌دانست،
اما به خلاف رسم روزگار، این دانسته را نه برای بقای خود كه برای حفظ ایران و آسایش مردمانش بكار برد.
ملت ایران، تحصیل‌کرده‌هایش را عرض می‌کنم، در فهم همین نكته،
مردود شد.
مرگ نه
دق‌مرگ شدن
محمدرضا شاه،
شاه ما،
نه از تیر غیر
كه از خدنگ زهرآگین ناسپاسی همین ملت بود
كه روح مهربان این مرد را نشانه گرفت.
پاشنه آشیل شاه ما.
همین "مهر" او بما بود.

این ملت كه قهرمانان را لابه‌لای کتاب‌ها و روزنامه‌ها جستجو می‌کند،
چنان ذهنش آكنده از این نام‌های دروغین بود كه غافل ماند
كه او "آرش كمانگیر" دوران ماست،
كه او حتى در آن انتخاب نا گریز آخر میان بد و بدتر نیز،
براى حفظ موجودیت همین ملت با آخرین توان باقی‌مانده تاروپودش را فداى سرزمینى كرد بنام ایران.
و ملتی كه ایرانی نام‌گرفته، اما قر و قاطی و نا ایرانی‌های بسیار در خود پنهان دارد.
و
همین ملت كه
"آرش را در اسطوره‌ها
جستجو كرد.
و او را نیافت.
بجاى آرش از پشگلستانى مجهول،
آیتى از جهل و جنون یافت،
و در نشئه سقوط آزادى كه تجربه می‌کرد و آن‌هم بدون چتر
یک‌بار دیگر جمشید را به زنجیر كشید و ضحاك را بر گرده خود سوار کرد و با او کج‌راهه مردار گاه را در پیش گرفت.
به سودای واهى آنكه به عافیتى رسد،
كدام عافیت؟
اگر خود انیشتین هم اینجا بود، متحیر، درمی‌ماند كه كدام عافیت.

اما اگر ایرانى از تجربه ضحاك نیاموخت، ضحاک‌های عصر ما از سرنوشت و آخر و عاقبت آن نابكار آموختند و بجاى یك ضحاك سلسله‌ای از ضحاکیان بر گرده ایرانیان نشست و
آنان را در امتداد این سنگلاخ انگار ابدى
به مردار گاه‌های دیگر كشاند و همچنان.

امروز
سی‌وپنج سال بعد از مرگ شاه
ارزش و بهای شاه تنها مانده و بی تكرار ما را
در سیاه دوران "نبود" او می‌توان دریافت.
نگاهى به جنونكده اى بنام دنیاى امروز بیفكنید،
و ببینید،
این ایران و این دنیا،
از كى به این روزگار گرفتار آمد؟
من نمی‌خواهم از محمدرضا شاه، اسطوره بی‌عیب و ایراد بسازم.
اگر شما چنین موجودى را سراغ دارید، به من هم نشان دهید.
نه قربان
در این دنیای مسكونی من و جنابعالی
بدون عیب وجود ندارد.
مگر جنابعالى!!

بناترین در توجیه جنونی كه عارض همگان شده بود، جنون ٥٧، سعى در ردیف كردن عیوب بیشتر و اگر شده اختراع عیوب و چسباندن آن به شاه جهت تسكین وجدان گناهکار خود نفرمانید.
شما كه دوباره و صدپاره همان مجموعه بسته‌بندی‌شده تبلیغاتى پنجاه و هفتى را تكرار و نشخوار می‌فرمایید. من اگر جاى شما بودم تا ابد لال می‌ماندم.
من از شاه اسطوره بی‌عیب نمی‌سازم،
اما،
آنچه میگویم یك نكته ساده و قابل‌درک حتى براى جمعیت انقلاب راه‌انداز آن موقع است.
"ارزش وجودى این مرد را در بودونبود او مقایسه كنید،
ببینید در "بود" او چگونه ملتى بودیم و در "نبود" او چه از ما باقی‌مانده؟
در "بودنش" نگرش یك جوان ایرانى مثل بنده و شما در آن زمان به زندگى چگونه بود؟
و امروز آن‌ها كه مانده‌اند و آن‌ها كه میلیون میلیون جلاى وطن کرده‌اند،
به زندگى و به موجودیتى بنام ایران، وطن و سرزمین،
چگونه می‌اندیشند؟"
و "اضطراب" ٣٧ ساله
چگونه در درونستان و غریبستان
روان این قوم را رها نمی‌کند.

گوبلز، بیخودى نیامد بگوید، دروغ هرچه بزرگ‌تر باشد باورش آسان‌تر است، به شرطی كه گفتن این دروغ استمرار و پیوستگى داشته باشد. حالا وقتى این دروغ‌ها مربوط به مردى باشد مثل محمدرضا شاه كه دنیا او را نشانه كرد و هنوز هم نامش را، مداومت پخش اكاذیب كه حداقل از ٢٨ مرداد ١٣٣٢ تا به امروز ادامه یافته چه بروز "حقیقت" و اینكه این مرد كه بود و چه بود آورده. امروز هم در درون ایران قلم در دست دشمن است و در غریبستان ها نیز آن‌ها كه متكلم وحده هستند اکثراً در تلاش‌اند تا بهر قیمتى شده به‌عنوان "تحلیل" مصیبت ١٣٥٧ ایران را "توجیه" كنند.
یعنى بی‌معنی ترین انقلاب تاریخ را در نابجاترین كشور دنیا به ضرب كلمات کلیشه‌ای و كتابى توجیه كنند، و البته همه كاسه کوزه‌ها را هم سر كى بشكنند بهتر از محمدرضا شاه؟
شاه در زندگى سپر بلاى این ملت بود و بعد از مرگ نیز مایه تسلاى وجدان معذب این ملت.

وقتى دوستانى كه هنوز در فاز روشنفكرى ماقبل ٥٧ باقی‌مانده‌اند همان‌ها كه امروزه غرب پناهند و آنمان اسلام‌پناه، همچنان اصرار دارند كه دوره‌ای را كه خود نماد و محصول آن دوران‌اند، با واژه‌های چرند و پرند بی‌معنا و خداوکیلی بی‌مزه، مثل "دیكتاتورى پهلوى" و "عروسك دست‌نشانده غرب" و البته "خفقان" جلوى ایرانى و غیر ایرانى و نسلى كه آن روزگار را ندیده به لجن بكشند، از خودشان كه نمی‌شود پرسید چون در عوالم بالابالاها هستند و گوششان هم سنگین‌تر از من، وگرنه از ایشان می‌پرسیدم، "آیا شما محصول و زائیده همان دوران نیستید؟"

خداوکیلی این‌چنین از خود نومید و این‌چنین خویشتن كوچك می‌بینید؟
شما آن زمان كه مزه دیكتاتورى و خفقان را نچشیده بودید همین لاطائلات را نشخوار می‌کردید امروز هم كه ملا و اراذل همراهش عملاً نشانتان داده‌اند كه معناى واقعى این كلمات چیست، همان‌ها را تكرار می‌کنید؟ این چه جنسى بوده كه شما زده‌اید كه هنوز پائین نیامده‌اید؟
مصیبت روش متحول شده تبلیغات گوبلزى كه هدفش ایجاد ترس و احساس گناه و شرم بی‌جهت در مردم جامعه است، این است كه حتى امروز هم بسیار دوستان صدیق نیز كه از خدمتگزاران ایران بوده‌اند و در تحولات سازنده آن سرزمین و به شوكت رساندن آن در كوتاه دوران پهلوى مشاركت داشته‌اند، گاه متأثر از همان هجوم تبلیغاتى سازمان داده‌شده بین‌المللی قربانگاه ١٣٥٧ نسبت به خود و حقانیت كارى كه می‌کردند به شک می‌اندازد. خیال می‌کند امروز زمانى رسیده باشد كه بقایاى آن مغزشوئی جمعى ٥٧ را از ذهنمان پاک‌کنیم. نه با تلقین به خود بلكه با نگاهى بهابرگ دوره با عینك واقع‌بینی.

در دوران محمدرضا شاهى كه این‌همه ناسزا و ناحق نثارش كردند، كه جهنم بوده، خفقان بوده و دیكتاتورى و از آسمان خون می‌چکیده و واویلا، تعداد پناهندگان سیاسى و مذهبى و اقتصادى ایرانى چند نفر بود؟
اگر پاسخ را نمی‌دانید، رجوع بفرمائید به دفتر پناهندگى سازمان ملل متحد در ژنو.
بنده رفتم و پرسیدم. جوابم دادند، صفر نفر.

چند تا ایرانى از فشار ستم‌شاهی (به‌راستی شرمنده‌ام از استفاده از این واژه سخیف آخوندى) از ایران گریزان و آواره هزار گوشه این كره زمین شدند؟ و در غیاب دوران ستم!! او چطور؟
در دوران او چند تا بچه ایرانى از ترس شهید شدن در جنگ به هر گوشه دنیا كه می‌شد فرارى داده شدند؟ صفر نفر.
به دوستان بفرمائید ما اصولاً جنگى نداشتیم كه بچه‌ها را فرارى دهیم
در دوران بد بد بد پهلوى چرا هیچ‌کس جلاى وطن نمی‌کرد؟
ارزش پاسپورت ایرانى در حد امروز بود كه به‌اندازه زیمبابوه هم قبولش نداشته باشند؟
گاه پاره‌ای دوستان خودمان هم بی‌لطفی كرده و می‌فرمایید، مرد وطن‌پرستی بود اما سیاست اداره مملكت را نداشت.
سی‌وهفت سال ملتى را در صلح و امنیت جلو بردن از دید هر آدم نیمچه باانصافی اسمش بی‌سیاستی نیست قربان. مردم همین آمریكا نتوانسته‌اند ٣٧ سال به‌دوراز جنگ زندگى كنند
آنكه بعد از جنگ جهانى دوم كشور تحت اشغال ایران را از شر سه نیروى زورگو خلاص می‌کند و طرح شوم تجزیه و چندپاره شدن ایران را با نبوغ سیاسى خود بر باد می‌دهد، سیاست بلد نبود؟ اما شما بلدید؟ بله؟

در آن دوران بدبدبد شاه، توى خانه‌های مردم و توى عروسى مردم می‌ریختند كه عرق خورده‌ای و قر كمر داده‌ای و زنانه مردانه هم نكردى حالا شلاق بخور؟
در آن دوران كسى جرئت می‌کرد "دهانتان را ببوید مبادا...."؟
زن ایرانى با این ترس‌ولرز پا به خیابان می‌گذاشت؟ كه نه از دزد در امان باشد و نه از داروغه؟


وقتى امروز فیلسوفانه در اینجا می‌نشینید و می‌فرمایید اگر شاه آزادى بیشترى داده بود.... می‌پرسم اسم این‌ها "آزادى" نیست؟ زندگى در امنیت و صلح اسمش آزادى نیست؟ آزادى اقتصادى اسمش آزادى نیست؟ شاه چه از شما دریغ كرده بود كه می‌توانست و نداد؟
نویسندگان و شعرا و روزنامه نوبسان و هنرمندان چطور؟ بالاخره در یك دوران خفقان آن‌هم بهابرگ شورى آن‌ها باید وضعشان بدتر از همه بوده باشد. در آن دوران بدبدبد از صادق هدایت و صادق چوبك و شاملو و اخوان ثالث و سهراب سپرى و فریدون مشیرى و سعید نفیسى و جمال‌زاده و دشتى و ساعدى و خانلرى و بیضائى و دهخدا و كسروى و صدرالدین الهى و بیژن مفید و نادر نادرپور و سعیدى سیرجانى و حسن شهباز و هوشنگ مستوفى و هوشنگ سیحون و تناولى و ناصر خدایار و هوشنگ ابتهاج و ..... والا نفسم گرفت، همین‌طور بگیر و بیا. این بزرگان و بسیار بزرگان دیگر كه خودتان بهتر میدانید در همان دوران بدبدبد پا گرفتند و آثارشان هم در دسترس همه قرار گرفت. هیچ‌کدام هم به دست سعید امامی‌ها ذبح اسلامى نشدند.
آیا دوره‌ای از تاریخ ایران را چه ماقبل و چه مابعد پهلوى با چنین غناى فرهنگى می‌توانید مثال بزنید كه من بی‌اطلاع هم روشن بشوم؟

به دین و بی‌دینی‌تان هم كه كسى كارى نداشت. عیسى به راه خویش می‌رفت و موسى به راه خود.
عجب خفقانى بوده فی‌الواقع آن دوره!
یعنى نسل لاى پنبه بزرگ‌شده ما معنى این كلمات را نیاموخته بود؟
در افسانه‌سرائی‌های ضد شاهى حتى بی‌شرمانه به او نسبت بی‌رحمی نیز داده شد، حال‌آنکه باید داستان بی‌رحمی یا رئوفى او از زنده‌یاد پرویز نیک‌خواه سؤال می‌شد، كه بعد از مشاركت در طراحى توطئه سو قصد به جان شاه در كاخ مرمر، امیدى به زندگی نداشت اما همین محمدرضا شاه حیفش آمد آن جوان علم آموخته و آگاه و نادم بابت خطاى گذشته از سرمایه‌های ایران كم شود. او را بخشید و در كارى حساس به خدمت گرفت و او نیز تا آن زمان كه به دست اشغالگران ایران به جرم تصحیح اشتباه اعدام شد، همه توان و دانش و خلاقیت ذهنى كمیاب خود را براى جبران اشتباه پیشین و خدمت بایران بكار برد.

دوره بی‌عیب و نقصى بود؟
ظلمى صورت نمی‌گرفت؟ كسى دزدى و اختلاس نمی‌کرد؟
معلوم است كه بوده اما در حد همه جاى دیگر
درد همین اجتماعات مترقى كه در آنیم اما قطعاً كمتر.
اما به خاطرش كسى انقلاب نمی‌کند؛ و دنیا هم دسته‌جمعی در انقلاب ناب مردمى!! مشاركت مالى و جانى و تبلیغاتى نمی‌کند.
تازه ظالم‌ها و خطاكارهاى آن دوره هم نیز مثل مظلوم‌ها و خدمتگزاران قطعاً ما و شما بوده‌ایم.
اما آنچه در دوران شاه "بود" و در "نبودش" از ایرانى قهر كرد و رفت،
موهبتیست بنام "امید"
امید به فردا،
براى ما درگذر سال‌ها امید به فردا
جایش را به حسرت دیروز داد.

امروز همان مخالفین روشنفكر دوآتشه، همان شعراى معترض، همان نویسندگان بی‌جهت آشتی‌ناپذیر با شاه چگونه است كه در هر كلام و شعر و گفتار در خلوت و آشكارشان،
لایه در لایه حسرت روزگار دیروز،
معروف به دوره شاه، نهفته است؟
اگر این شاه این‌چنین كه میگویید بود
دلتان به چه مناسبت تنگ دوران شاه است؟
این چه اصراری است كه دروغى را كه به خود گفته‌اید،
براى نسل‌های بعدى هم انگار كه تحفه نظنز باشد باقى گذارید؟
محمدرضا شاه، شاه ما، شاه من و مظلوم‌ترین شخصیت تاریخ ما
را با ردیف كردن معایب و محاسن او نمی‌توان قضاوت كرد.
باید دوران "بود" و "نبود" او را
كنار هم گذاشت و ......قضاوت كرد.

 

حزب مشروطه ایران