سیوشش سال از برقراری یک رژیم خونخوار و غاصب با سرکردگانی بیمار، فاسد، عقبمانده، نادان و دشمن با هرچه ایران و ایرانیست در وطنمان میگذرد، سیوشش سالی که برای بسیاری چون صدسال گذشته است؛ چه برای اکثریتی که در داخل کشور اسیر عدهای ستمگر ظالم بوده و هستند و رنجهایشان چنان ابعادی دارند که بیان همۀ آنها مثنوی هفتاد من کاغذ را تداعی میکند و چه آن عده که از سر ناچاری جلای وطن کرده و از غربتی به غربتی دیگر کوچ کرده و هزار و یک مصیبت را تحمل و سر در مقابل هر کس و ناکسی برای گرفتن اجازۀ اقامت و کار خم نمودند. و یا آن عده که چهبسا برای ماهها و سالها در پناهگاههای بیکسان روزگار گذرانده و یا در کمپهای پناهندگان همۀ شداید را بامید آزادی بدوش جان کشیدند و گهگاه از ترس اخراج به خود لرزیدند و یا آن هزاران بیگناهی که در آرزوی زندگی بهتر جان اکثراً جوانشان را در آبهای این دریا و یا آن اقیانوس از دست دادند.
بسیاری هم البته بودهاند که موفق شدند و به زندگانی آبرومندانهای با کوشش مضاعف به نسبت بومیهای این کشورها دستیافتهاند اما حتی آنان نیز درد دوری از وطن و عزیزان لحظهای رهایشان نکرده است.
طبعاً درک ابعاد غم دوری از وطن مهاجران برای آنان که این درد را نکشیدهاند آسان نیست. شاید بهجز مرگ و بیماری هیچ دردی قابلمقایسه با حسرت دوری از وطن و همۀ آنچه که به آن فضای آشنا و آرامبخش تعلق دارد، نباشد. تنها آنان که طعم آن را با تمام وجود چشیدهاند، میدانند چه میگویم. همۀ ترسها و ناامیدیها و دلهرهها و خشمهای فروخفته و احساس خفقان و دست و پای بسته در زنجیر نتوانستنها، همه را تنها آنان که – عمر تبعیدیشان گوئی قسمتی از زندگیشان نبوده است – خوب میدانند.
و در اینجا، در این غربت تلخ است که بیاختیار، شاید بیشتر از آنکسی که با همۀ مصائب لااقل در وطنش و در بین همدردانش زندگی میکند، زندگی گذشته را دائماً مرور میکنید، دربارۀ ایران گذشته تحقیق میکنید، مطالعه میکنید، حسابوکتاب میکنید، مقایسه میکنید حتی با بهترین کشورهای جهان و آنگاه حیران میشوید، درک نمیکنید و از خود از سر انصاف میپرسید، آخر چرا؟
با خود میگویید فرضاً همۀ آن مطالبی که در مورد دیکتاتور بودن شاه گفته و نوشتهشده است درست باشد. گیریم که شاه صد در صد دیکتاتوری بود خودمحور، دستنشانده و ظالم، همهء وزرا، وکلا، دولتمردان و نظامیان او نیز بیاراده، زبون و بیاختیار بودند اما آیا آنهمه خدماتی که آن دیکتاتور و آن بیارادگان بسیاری را به سرانجام رساندند به نفع ایران و مردم ایران نبود؟ از بیرون کردن روسها از ایران با کمک امریکا و قوام و ارتش و غیره بگیرید تا ایجاد دهها کارخانه، جاده، راهآهن، پیشرفتهای شگرف صنعتی، ارتشی نیرومند، نیروی هوائی بینظیر، احداث سدها، ایجاد دانشگاهها و مدارس عالی، کارخانههای صنعتی ذوبآهن و نورد اهواز، ایجاد پالایشگاهها و صنعت پتروشیمی، ملی کردن جنگلها و آبها، حق رأی به زنان، سهیم شدن کارگران در سود کارخانهها، تقسیم اراضی، سپاه بهداشت، سپاه دانش، دایر کردن خانههای انصاف، خانههای کشت و زرع، کتابخانههای سیار، قانون مهم حمایت از خانواده، آموزش رایگان یا با شهریۀ نازل، تغذیه رایگان در مدارس، پائین آوردن سطح بیسوادی، درآمد سرانۀ بالای دو هزار دلار، ثابت نگاهداشتن ریال نسبت به دلار و سایر ارزها، ریشهکن کردن انواع و اقسام بیماریها و از طرف دیگر همه گونه آزادی اجتماعی و اقتصادی و غیره و غیره که در این چند خط نمیگنجند.
ازنظر خارجی، ملی شدن صنعت نفت به معنای واقعی و نهفقط بر روی کاغذ و شعارگونه، داشتن روابط حسنه با همۀ کشورهای شرق و غرب، بیرون آمدن تدریجی از زیر وابستگی به امریکا، بیرون کردن انگلیسها از خلیجفارس، پاسپورت مورداحترام در همۀ جهان، واحد پولی قابلقبول در همۀ جهان، ذخیره ارزی میلیارد دلاری و رویکرد بهسوی جهان متمدن و درعینحال توجه به تاریخ کهنسالمان و توجه به سنن، هنر و صنعت ایرانی و خیلی بیشتر از اینها.
از شما میپرسیم کدامیک از این دستاوردها به نفع مردم ایران نبود و برای وطنمان در درازمدت؟
چند ایرانی در اوایل سالهای پنجاه اصولاً میدانستند که صنعت نفت پس از سالها آرزو کاملاً در اختیار ایران قرار گرفت و بقولی ملی شد؟ آیا از این دستاورد مهم خشمگین بودید؟
آیا از اینکه ایران بقولی ژاندارم خلیجفارس بود در عذاب بودید، آیا ترجیح میدادید مانند گذشته انگلستان ژاندارم این خلیج مهم باشد و یا مانند امروز امریکا و انگلیس و اخیراً فرانسه؟
معتقد بودید که ایران نمیبایست متحد آمریکا باشد و ترجیح میدادید که کشورتان عضوی از اعضای کشورهای غیر متعهد باشد و دلخوش که سالی یکبار در جلسات آن شرکت میکند تا سال بعد؟ بدون شک هر فردی که کمترین اطلاعی از وضعیت جهان در تنگاتنگ جنگ سرد بین دو ابرقدرت داشته باشد میداند که با در نظر گرفتن سابقۀ دشمنیهای ایران و روس و ایران و انگلیس، امریکا طبیعیترین متحد برای ایران آن روز بود. مضافاً اینکه امریکا آنگونه که مخالفین رژیم بهعمد و از سر کینه و سلیقۀ شخصی تصویر و در شبکههای جهانیشان پخش میکردند، آن امریکای جهان خوار نبود. از کمک امریکا به کشورمان در زمان اشغال روسها در سالهای بیست بگیرید تا کمکهای بسیار مهم و حیاتی در ریشهکن کردن بیماریهای مختلف با کمک سازمانهای کمکهای جهانی همچون کاره، اصل چهار و غیره و تعلیم و تربیت صدها کادر نظامی، صنعتی و کشاورزی و تکنولوژی و کمکهای شگرف دیگری که جهت پیشرفتهای ایران در آن زمان بسیار ارزشمند بودند.
شاید هم خشمگین بودید که بیکاری به صفر رسیده بود که زنان دیگر شهروند درجۀ دو و ضعیفه و مادر اینوآن نبودند و یا شاید دوست نمیداشتید که فرزندانتان در مدرسه شیر و بیسکویت و موز میخورند و دهها چراهای دیگر؟
آنچه خمینی و همراهانش میخواستند در همان روزها نیز کاملاً واضح بود و امروز اما روشنتر شده است که آنان تنها در پی بسط نفوذ مذهبی خود و جهانگیری شیعۀ اثناعشری بودند و بس و کمترین علاقهای بایران و ایرانیت نداشتند. آنها قدرت را برای مقاصد خود میخواستند و ثروت هم را با آن قدرت را تا بتوانند جولان بدهند همانگونه که دادند و میدهند. اما آن دیگران چه میخواستند.
از خود میپرسیم آن منادیان انقلاب، آن قلمبهدست روشنفکر صاحبنام، آن پزشک، آن استاد دانشگاه، آن مدیرعامل، آن کارمند رادیوتلویزیون و ایران ایر، آن دانشجو چه فکر میکرد، کمبودها در چه حدی بودند که در آن کشوری که یک سرو گردن از همۀ کشورهای منطقه بالاتر بود که در آن رفاه بود و آرامش بود و کار بود و سرمایه بود و مهربانی بود و تفاوتی میان اقوام گوناگون نبود و فرقی بین پیروان مذاهب گوناگون نبود، در چنان کشوری چرا بایستی چنین انقلاب خونینی رخ دهد؟
آیا اگر مثلاً آزادیهای سیاسی که همه از نبود آن در آن زمان شکایت داریم را بما میدادند با آشنایی که امروز با مخالفین شاه در آن زمانها داریم، بدون داشتن پایۀ اقتصادی ضروری برای داشتن جامعهای آزاد و دموکرات و بدون طبقۀ متوسط نسبتاً آگاه، آیا ایران حتی به درصدی از این پیشرفتها میرسید، با در نظر گرفتن عقبماندگی شدید کشورمان در آن زمان؟ راستی چرا شاه اصولاً به دموکراسی در آن زمانها اعتقادی نداشت؟
بقول فرهیختهای: شاه به دموکراسیهای غربی بدبین بود و به حزب و تشکلهای حزبی اعتقادی نداشت. تجربهء دوران دکتر مصدّق و حضور فائقهء حزب توده، آشفتگیهای فلج کنندهء سیاسی و آشوبهای روزانهء خیابانی، این باور را در شاه تقویت کرده بود تا به توسعهء صنعتی و استقلال و رفاه اقتصادی اهمیّت بیشتری دهد و استقرار آزادی و دموکراسی سیاسی را به بعدها موکول کند. شاید شاه در ناخودآگاه خود معتقد بود که دموکراسی، حاصل یکروند تاریخی و دراز مدّت است که به دنبال توسعهء ملّی و تجدّد اجتماعی رشد میکند و قوام مییابد و لذا شاه معتقد بود:
اگر بپذیریم که تنها راه تحقّق یک دموکراسی راستین، وجود یک اقتصاد سالم و توانا است، باید الزاماً قبول کنیم که کشورهای درحالتوسعه، ناگزیرند که برای نیل به دموکراسی، «ابتداء همهء نیروها و منابع و امکانات خود را برای ایجاد زیربنای اقتصادی لازم تجهیز نمایند. در روزگار ما استقلال سیاسی بدون یک اقتصاد توانا مفهومی ندارد. توسعهء اقتصادی، شرط لازم و واجب تحقّق دموکراسی سیاسی و نیل به ترقی اجتماعی است».۱
نمونۀ این آزادی را در سالهای بین بیست و سی هم شاه و هم بسیاری از ما دیدیم. بپذیریم که با آن گروه مخالفین گمراه و پر از کینۀ ضد تمدن، آزادی سیاسی نیز در آن زمانها ما را بجایی نمیرساند همانگونه که دو سال فضای باز سیاسی در آن اواخر نتیجهاش این انقلاب خونین شد و همانگونه که حتی امروز نیز در بین اپوزیسیون سرگردان و ناسازگار با یکدیگرِ ِجمهوری اسلامی میبینیم.
آیا باور کنیم که آن عده از انقلابیونی که مذهبی نبودند و احیاناً بعضاً هدفهای دیگری را دنبال میکردند حقیقتاً آزادگانی بودند بشردوست و وطنپرست که دردشان نبودِ دموکراسی بود یا عدم عدالت اجتماعی؟ و یا بسیاری از آنان قدرتطلبان و کینهورزانی بودند که هر یک به دلیل سلیقۀ شخصی و بر اساس نفرتها و عشقهای خود تیشه به ریشۀ سعادت مردمانی زدند که بیاطلاع به دنبال آنها روان شدند و سنگی به چاه انداختند که هیچ عاقلی نتوانسته است تا به امروز آن را از چاه بیرون بکشد.
آیا هیچ فکر نکردید که چگونه ممکنست آخوندی متحجر و عقبافتاده با همدلانی آنچنانی بتواند آرزوهای شمارا در مورد تغییرات برآورده کند بهجز آنکه میخواستند دلتان با شکست شاه خنک شود؟ آیا آن رژیم مطلقاً اصلاحپذیر نبود؟ حقیقتاً با سرنوشت میلیونها مردم اکثراً بیگناه و نجیبمان چه کردیم و چه فاجعهای را بر ای وطن مقدسمان تدارک دیدیم. پاسخ شما بااینهمه نگونبختی و سیهروزی مردمانتان چیست، های ای سبک باران ساحلها؟
راستی آیا امروز پس از سیوشش سال چند نفر از هموطنان انقلابی ما با همۀ آنچه دیدهاند و شنیدهاند شهامت آن رادارند که بهاشتباه خود اعتراف کنند و پاسخگو باشند و برعکس با سماجت اعمالشان را توجیه نکنند؟ شاید کمتر از انگشتان یکدست. از من بپذیرید که بدون شک، اقرار بهاشتباه و مسئولیتپذیری تصادفاً یکی دیگر از مشخصات انسان والا و آزاده و دمکرات است.
نه هرکه طرف کله کجنهاد و تند نشست
کلاهداری و آئین سروری داند
فوریه ۲۰۱۵
۱-نگاهی تازه به «انقلاب اسلامی» (بخش دوم) – علی میرفطروس
شیرین طبیب زاده
نظرات