فصل ۹
به ما توصیه میكنند برای اینكه هم چون «حاج هابیل» و «ماه بانو» عمری طولانی كنیم و كهنسالی را تا مرز یكصد و بیست سالگی احساس كنیم، در هر سپیده صبح همین كه چشم گشودیم یك لیوان آب بنوشیم. این شربت بیطعم و بیرنگ و بیبو چنان جادویی میكند كه تا مدتها مرگ نشانی از شما نمی یابد و به سراغتان نخواهد آمد. ضمناً این خواهر و برادر یادآوری كردهاند كه لبنیات و سبزیجات تازه نباید فراموش شود. مشكل برخی از ما این است که ایمان و اعتقاد درستی نداریم یعنی اگر ما قلباً باورمان شود كه با نوشیدن یك لیوان آب هر روز قبل از صبحانه به عمری طولانی دست پیدا میكنیم، حتماً دست به كار میشویم و ثمرهاش را هم خواهیم دید. من كه اصلاً اعتقادی به این حرف ندارم و حتماً شما نیز یا باورتان نمیشود و یا آن كه جدی با موضوع برخورد نمیكنید و یا به تقدیر و سرنوشت معتقدید، آن گونه كه نوشیدن یك لیوان آب در سحرگاه را به فراموشی میسپارید. راز ماجرا در همین است كه ما سر در نیاوریم. این همه قوانین و مذاهب و اعتقادات عجیب و غریب آدمها برای این است كه یك جوری با حوادث روزگار كنار بیائیم. اگر ایمان به قلبمان راه مییافت حتماً همانند هندوها به حمله میمونهای گرسنه توجه چندانی نمیكردیم. این حیوانهای زبان بسته نیزگرسنه میشوند و چون گاهی چیزی برای خوردن نمییابند به ناچار به روستاها و كشتزارها و باغهای نارگیل و موز حمله ور شده و گاهی نیز برای سیر کردن شکم خود با آدمها درگیر میشوند. حتی وقتی وارد یك معبد هندو میشوند و موزهای اهدایی به «هانومان» یكی از خدایان هندو را میربایند، زیاد سخت نمیگیرند، زیرا آنها معتقدند كه میمون حیوان مقدسی است و لذا كشتن آنها جایز نیست و مقامات هندی به راحتی اعلام میكنند كه ما نمیتوانیم مشكل حملهی میمونها به روستاها را حل كنیم. فقط ایمان آن جماعت هندوست كه این وضع را قابل تحمل میكند و اگر این باور قلبی و روح مذهب درآنها نبود چه بر سر میمونها میآمد، فقط خدا میداند و بس. این آدمیزاد به راستی موجود عجیبی است گاهی طبق باور و اعتقادش عمل میكند و گاهی نیز به میل هوا و هوس خود. یعنی هرطور دلش خواست. اگر به خواستن باشد، به دنبالش میرود وآن را به چنگ میآورد، اما اگر چیزی را نخواست هیچ كسی نمیتواند آن را به او تحمیل كند و اگر نخواست ببیند حتی اگر هم چون آن مرد چینی سه چشم هم داشته باشد، نخواهد دید.
من بارها با اخبار مربوط به غرق كشتی و قایق برخورد و پارهای از آنها را نیز برایتان نقل كرده ام، و این بارخبركوتاهی به چشمم خورد كه از خواندنش حالت خاصی به من دست داد. فقط نمیتوانم احساسم را به شما انتقال دهم اما میدانم كه شما هم با خواندن آن همان حالت را در خود حس خواهید كرد: یك كشتی بیست و دو هزار تنی با بیست خدمه در آبهای غرب "نروژ" غرق شد و به گفته یك مقام مسئول در گروه نجات، دیگر امیدی برای یافتن خدمه كشتی وجود ندارد. آن احساسی که مرا منقلب کرد، غرق کشتی نبود، فقط ناامیدی مطلق از یافتن اجساد بود و من مطمئن هستم کلمه یا صفتِ "زنده" از جلوی فعل "یافتن" نیافتاده است. گویا مرگ در آن اعماق سیاه هنوز به آن مغروقین میاندیشد.
یك زن اسپانیایی دختر چهار ساله كرو لال و نیمه کور خود را به مدت چهل سال تمام در گودالی واقع در زیرزمین خانه اش از چشم دیگران پنهان كرده بود. اما همین كه ماجرا فاش شد ادعا كرد كه او خودش خواسته در آن گودال زندگی كند. آثار بدرفتای با او دیده نشده و غذای این دختر كه اكنون زنی چهل و چهار ساله میباشد، كنسرو ماهی بوده است. «لولا» اكنون در بیمارستان بستری است و خانوادهاش خواستهاند هر چه زودتر به خانه بازگردد اما مقامات محلی هنوز در این رابطه تصمیمی نگرفتهاند. میگویند این زن در طول این سالهای سیاه و تنهایی بینایی خود را به طور كامل از دست داده و به خاطر تنگی جا، دستهایش از شكل افتاده است. اگر این ماجرا را باور كردیم آن وقت میتوانیم بپذیریم كه نامهی پروفسور هندی كه برای یكی از دانشجویان خود فرستاده بود، نیم قرن در راه بوده است. ما هم اگر بجای آن دانشجو میبودیم كه به هنگام دریافت نامه هفتاد و یك ساله بوده، حتماً حیرت زده میشدیم. موقعی كه دانشجوی سابق نامه را گشود و توصیه استاد خود را برای انتخاب شغل آیندهاش میخواند، چیزی در خیالش به سختی تكان خورد تا اثر این شوک قوی مدتها در وجودش باقی بماند. این مرد سالخورده به یاد استادش دو قطره اشك میریزد و با تبسم یادش را گرامی میدارد و این واقعه را به فال نیك میگیرد كه نامهاش در هر ده كیلومتر یك سال توقف داشته است. به هر حال دیگر باید باورمان شده باشد كه در این دنیا هر اتفاقی ممكن است بیافتد، مثل این واقعه كه در روستای «توسا بلای تیمور» رخ داده و اهالی آنجا با اطمینان میگویند تا زنده هستند آن را فراموش نخواهند كرد. «داود اف» پیرمرد هفتاد و شش ساله كه به ظاهر سه روز از مرگش میگذشت، ناگهان در مراسم تدفین خود، دوباره جان گرفت. او كه در بیمارستانی بستری بود، یكدفعه به خواب عمیقی فرورفت و پزشكان با اطمینان گفتند او فوت كرده است. پسرش حیرت زده در پاسخ به سؤالی كه چه اتفاقی افتاده گفت: «پدرم در مراسم سوگواری و تدفین خود ناگهان بیدار شد و همه را به وحشت انداخت اما او با خونسردی تمام گفت: هیچ وقت چنین خواب عمیقی نرفته بودم و بسیار لذت بردم.» حتماً به خودتان میگوئید توسابلای تیمور دیگر كجاست و اگر نمینوشتند كه در "اندونزی" واقع شده، شاید هرگز پی نمیبردیم این روستایی كه صدها هزار از فرزندان آدم را در گورستان خود جای داده در كدام سوی عالم واقع شده است. ما پارهای از تن خاك هستیم و هر كجا برویم و هر مرگی را اراده كنیم، باز سر از خاك در خواهیم آورد همانند آن چهار دختر ویتنامی كه به اتفاق از فراز پلی در نزدیكی شهر «هوشی مین» به داخل رودخانه پریدند تا به آنچه آرزو داشتند، برسند. آنها هم مُردهاند همانند آن شش نفری كه به دست «اندرسون» بیست و دو ساله با شلیك گلوله قتل عام شدند. اما مگر او مقصر است؟ او بیمار روحی بود و اگر میدانست چه میكند، حداقل پدرش را در آن جمع نمیكشت. مثل «دیوید پرایس» انگلیسی، این مرد سی و چهار ساله كه نامزدش «میشل» را كشت. او كه نمیخواست دست به این جنایت بزند. دوستش داشت اما حتماً جنون آنی به سراغش آمده بود. هنگامی كه داخل خانهاش، میشل بدون هیچ عذر و علتی قابل قبول به دیوید پاسخ منفی داد، او نیز عصبانی شد و بلافاصله قاب عكس زن سابقش را محكم بر زمین كوبید و شیشه شكسته قاب را در قلب میشل فرو كرد. این شیشه شاید بایستی در قلب همسر سابقش فرو میرفت اما او موقتاً از مرگ گریخته بود و قرعه به نام میشل خورده بود. دیویدكه به حبس ابد محكوم شده، موقتاً آزاد شد تا صحنه قتل نامزدش را به صورت اپرا اجرا كند. این اپرا كه خودش آن را نوشته، شاید روزی یكی از شاهكارهای هنری لقب بگیرد." اپُرای میشل"، اپُرایی كه یكی از تماشاگرانش بدون شك همسر سابق او خواهد بود.
همین دیروز در آستانه آخرین ماه زمستان دولت "چین" با خونسردی تمام اعلام كرد كه میلیونها كارگر بایستی خود را برای بیكاری آماده كنند زیرا اصلاحات اقتصادی با تعدیل گستردهی نیروی انسانی همراه خواهد بود. طوری خبر را اعلام میكنند مثل اینكه به میهمانی شام دعوت شدهاند یا برای گرفتن پاداش آخر سال فراخوانده میشوند. به عقیدهی شما آیا مُردن چهل تن از چینیها كه در اتوبوسی در بزرگراهی منتهی به شهر «شن جن» رخ داده و جملگی در آتش سوختند تأثرانگیزتر است یا آن خبر كه قلب میلیونها چینی محروم و فقیر را آزرده است؟ اما در "وادی اردن" دیگر از چینیها خبری نیست، آنجا در مناطق «وادی موسی»، "وادی شعیب» و «جرش» تا چشم كار میكند یهودیهای متعصب و عاشق اماكن مقدس را میبینی كه برای یافتن قبر پیامبر خود سر از پا نمیشناسند. هر هفته حدوداً دو هزار یهودی به خاك اردن سرازیر میشوند و در مقابل «كوه نیبو» به نماز و نیایش مشغول میشوند. آنها میدانند قبر مقدس موسی در نزدیكی منطقه «مادبا» واقع شده اما محل دقیق آن را نمیشناسند. آنها در حالی كه چشم به كوه نیبو دارند دائم زیر لب زمزمه میكنند: «ای موسی توارض موعود را میبینی ولی در آن پا نخواهی گذاشت». در این مراسم خاخام های یهودی هفت بار به دور كتاب تورات میگردند و در بوقهای قدیمی دمیده و ندا میدهند كه «ای پسر عمران دیگر وقت آن فرار رسیده، تو از سوی پرودگارت طلب شدهای». آنجا برفراز كوه نیبو كلیسایی قدیمی وجود دارد كه بر سر آن صلیبی آهنی نصب شده است و این جماعت اعتقاد دارند كه آنجا یكی از محلهای میقات حضرت موسی میباشد. یهودیها از هر فرصتی برای حفر و كاوش در این منطقه سود میبرند و حالا اگر قبر موسی را نیافتند حداقل شاید با یا فتن گنجی یا كیسههای سكه و طلا و نقره جات مزد عرق ریختن خود را بگیرند، اما اگر موفق به كشف كوچكترین اثری از قبر پیامبر خود در خاك اردن بشوند، دیگر از این منطقه دست نخواهند كشید و اگر موسی نمیتواند، ما دعا كنیم تا خدای موسی به فریاد مردم اردن برسد زیرا از هم اكنون یهودیان، منطقه مادبا را كه در نزدیكی شهر "امان" و بین راه "امان ـ بحرالمیت" واقع شده، متعلق به خود دانسته و از آن به عنوان یك میراث تاریخی یاد میكنند. آنها آثار مقبره «هارون» را نیز مشاهده كرده و امیدوارند روزی از چشمههای دوازده گانهی حضرت موسی بنوشند و سیراب شوند. با این حال این خاخامهای یهودی خبر ندارند كه در گوشهای از ایران معجزهای بزرگتر از كوه نیبو رخ داده است: «محمد كاظم ساروقی» از اهالی روستای «ساروق» اراك كه نه سواد خواندن داشت و نه نوشتن ناگهان به اراده پروردگار حافظ قرآن شد و آوازه او در اندك زمانی همه اقصی نقاط ایران را فرا گرفت. صدها نفر از علما و دانشمندان با دقت فراوان او را مورد آزمایش و امتحان قرار دادند و مطبوعات سالهای سی وسه تا سی و پنج شمسی گزارشات فراوانی در این باره به چاپ رساندند و هر كسی او را دید به معجزه بزرگ قرآن ایمان آورد. اما این یهودیها از او روی گرداندند تا به بهانه یافتن قبر حضرت موسی بر اراضی اشغالی خود بیفزایند. چند سال بعد جسد محمد كاظم در قبرستان نو قم دفن شد و از دیدهها پنهان گردید وای كاش مجسمههای او در شهرهای میلیونی در برابر چشم مردم قرار میگرفت تا گرد و غبار فراموشی براین معجزه شگفتانگیز ننشیند. هر چند دیگر او امروز فراموش شده، اما در عوض روسها سالهاست كه جسد مومیایی شده "لنین" رهبر خود را در یك تابوت شیشهای گذاشته و در گوشهای از میدان سرخ به نمایش گذاشتهاند تا هرگز این مهمترین بنیانگذار امپراطوری شوروی را فراموش نكنند، اما آدمیزاد فراموش كار است و بیش از آن منفعت طلب و در حالی كه من این خطوط را مینویسم عدهای از سودجویان با سفر به جنگلهای «پاپوا» در «گینه» تلاش میكنند با فریب دادن افراد قبیله «هاگای» خون آنان را كه میگویند دارای پادتن سرطان هستند، گرفته و به قیمت گزافی بفروش برسانند. افراد قبیله هاگای كه از بازماندگان عصر فراموش شده به حساب میآیند، نمیدانند بر سر فرزندان آدم در این عصر تكنولوژی مدرن چه آمده است! >>> ادامه دارد
فصل۱ - فصل۲ - فصل ۳ - فصل ۴ - فصل ۵ - فصل ۶ - فصل ۷ - فصل ۸ - فصل ۹ -
نظرات