فصل ۷
سرمای شدید به همراه برف و بوران بسیاری از نقاط آمریكا و اروپا را فراگرفته است. سرما از مرز پنجاه درجه زیر صفر گذشته و تلفات از سی تن فراتر رفته است. در رودخانه «مسكوآ» در مركز روسیه ماهیگیران بر روی آبهای منجمد راه میروند و تلاش میكنند ماهیها را در قلاب خود گرفتار سازند. اما در ایران درختان جنگلی همچون بادام وحشی و انجیر به شكوفه مینشینند و در روستای گل خندان از توابع بخش مركزی «درگز» نیز پیرمردان كهنسال اعتراف كردهاند كه در یكصد سال اخیر به یاد ندارند كه درختان بادام و سیب در این روستا آن هم در فصل زمستان شكوفه بزنند. اما در این دنیا هیچ چیز عجیب نیست زیرا سایه قدرتی بر سر ما افتاده كه به انجام هر كاری قادر است. آنجا در "ایالت تنسی"، «گری داكری» ناگهان از خواب و بیهوشی نُه ساله خود بر میخیزد و بیخبر از همه جا سراغ اسلحه و اتوموبیلش را میگیرد. پزشكان هرگز باور نمیكردند پس از آن كه گری این پلیس چهل و سه ساله هدف گلوله قرارگرفت، سلولهای مغزش قادر به بازسازی خود باشند. به اعتقاد آنها او هرگز نباید به هوش میآمد. ما بایستی خیلی چیزها را باور كنیم و شنیدن حوادث به ظاهر عجیب كم كم برایمان عادی شوند. مثلاً آنهایی كه سالها زباله دانی واقع در منطقه كوه «اسموكی» فیلیپن را مشاهده كرده بودند، آیا باور میكردند یك روزی در همین منطقه خانههای ارزان قیمت بنا شود و بخشی از هزینه ساخت آن نیز از عواید فروش یك غده چربی كه از شاهرگ سمت راست قلب «فیدل راموس» رئیس جمهور فیلیپین خارج میشود، پرداخت خواهد شد؟ به عقیدهی من این خبر از قتل عام یكصد و بیست و شش نفر از پناهجوهای هوتوها در «بروندی» به دست ارتش این كشور جذابتر است و این هوتوها باید بمیرند زیرا آنقدر اقتدار ندارند كه با هشتاد و پنج درصد جمعیت شش میلیون نفری بایستی در قید و بند چهارده درصد توتسیها باشند. اینها عاجز و ناتوان هستند و محكوم به مرگ.
هر روز كه میگذرد بر آمار قربانیان سرما و یخ بندان در شرق و غرب عالم افزوده میگردد. در "چین" بیش از بیست نفر و در "آلمان" و "فرانسه" هشتاد نفر و این چند روز اخیر نیز در "مكزیك" عدهای چشم از دنیا پوشیدند كه حساب آن تنها در مكزیك به دویست و پنج نفر رسیده است. تعدادی از این جماعت بر اثر سرما یخ زده و عدهای نیز دچار امراض ریوی شده و یا براثر دود ناشی از بخاریهای معیوب و سوخت ناقص آن نفس آخر را كشیدند و حالا كه بایستی هر خبری را باور كنیم پس نباید تعجب كنیم كه یك دندانپزشك هلندی به دنبال مرگ پسرش بر اثر سرطان چنان احساس ناامیدی و یاس گریبان او و همسرش را گرفت كه ترجیح دادند بمیرند. به همین دلیل ابتدا سه فرزند خود را مسموم و به قتل رساندند و سپس برای اینكه از شر خود نیز خلاص شوند با چاقو خود را شدیداً زخمی كردند و چون حریف نیش چاقو نشدند، از شدت درد خود را به بیمارستانی رساندند تا حتماً وقتی بهبودی حاصل كردند به طریق دیگری خودكشی كنند. و این کار را خواهند کرد زیرا بعید است این دو اگر جان سالم به در بردند، پس از مرگ چهار فرزند كه روح و روانشان را خراشانده است با آثاری از زخم عمیق ناامیدی قادر باشند به زندگی سراسر اندوه خود ادامه دهند.
نوشتهاند كه در اروپا سالانه یكصد هزار كیلو هروئین مصرف میشود. خب ما چه كنیم؟ مصرف حشیش و هروئین و تریاك مثل طلوع خورشید میماند كه هر صبح تكرار میشود و اگر آمار مصرف این مواد بیشتر نشود كمتر نخواهد شد. این نیاز آدمهایی است كه در پنج قاره زمین میلولند و دلشان خوش است كه وجود دارند و از هستی و زندگی خود لذت میبرند. این زیاد مهم نیست، مهم این است كه «محمد زینالدین» رانندهی قطاری در مصر، همین كه احساس گرسنگی كرد در منطقهای نزدیك به خانهاش از قطار پیاده شد و هشتصد مسافر حیران و متعجب را رها كرد و پس از آن كه شكمش را حسابی پر كرد با دو ساعت تأخیر به قطار بازگشت و بار دیگر مقصد خود را در پیش گرفت! شكم مهم است و نباید آن را معطل گذاشت. بعد روزنامهها مینویسند كه آمریكاییها برای سگها و گربههای خود ارزش قائلند و برای این حیوانات زبانبسته خانه سالمندان میسازند، آن هم به قیمت فراموش كردن آدمهای بینوا و نیازمند. این كه مهم نیست آنها حتی برای گربهها و سگهای خود نیز جشن تولد میگیرند، چیزی كه شاید بیشتر فرزندان ما آن را آرزو میكنند. در كنار این اخبار وقتی مینویسند درخت لیمویی در «صومعهسرا» سالی سه بار محصول میدهد، آن وقت توقع دارند ما تعجب كنیم و از شنیدن آن لذت ببریم. این كه تعجب ندارد اما وقتی رانندهی مكزیكی پنجاه و سه هزار دلار به جا مانده در تاكسی خود را به صاحبش برمیگرداند حتما جای تعجب دارد، هر چند كه باید سعی كنیم از شنیدن هیچ خبری اظهار تعجب نكنیم، اما گاهی نمیشود و همیشه استثنایی وجود دارد كه ما را حیران و شگفت زده باقی میگذارد مثل این خبر كه داماد بیست و پنج ساله مصری از دست عروس هشتاد و پنج ساله خود سر به بیابان گذاشت. جوان كه به طمع ثروت پیرزن تن به این وصلت داده بود حالا مجبور است به دنبال تقاضای طلاق پیرزن، حق و حقوق شرعی او را نیز بپردازد و حتماً باید این كار را بكند تا مجبور نشود به دنبال هر فراری چماقداران پیرزن اورا به خانه باز گردانند. ما نیز بایستی در زندگی و پیرامون خود جاذبه ایجاد كنیم تا افسردگی به سراغمان نیاید. در جزیرهی «كیش» نیز همین جاذبه را ایجاد كردهاند، طوری كه وقتی پسر سه سالهای در حوض بازار پارس كیش غرق شد، نه والدین او كه سرگرم تماشا و خرید بودند متوجه این حادثه شدند و نه هیچ یك از مجذوبین جاذبههای آن بازار.
برای اینكه غم و اندوه این خبر را به فراموشی بسپاریم به اتفاق به روستای "طویدره" میرویم همانجا كه «ننهآرا» چند روز پیش چشم از جهان فروبست. او شاید تنها زنی در جهان بود كه مرگ جملگی فرزندانش را در پیری و از كارافتادگی به چشم دیده بود. او اندوه مرگ پنج فرزند خود را در سینهاش جای داده بود، فرزندانی كه روزگار و سختیهای آن جوانی و شادابی را از آنان گرفت و چین و چروك سالهای پیری و ناتوانی را بر چهرهیشان نشاند و سپس در آغوش مرگ جای گرفتند. ننه آرا تا همین چند روز پیش با «سید شجاع» نوة صد و پنج سالة خود زندگی میكرد و شاید اگر كمی زودتر پایمان به طویدره میرسید برای ما نیز طول عمر و سعادت و آرامش آرزو میكرد. او همیشه غذاهای ساده میخورد و هرگز آرامش خود را از دست نمیداد و سرانجام در آن روز نیمه ابری صدها زن و مرد از روستاهای اطراف گرد آمدند تا كهنسالترین زن جهان را با یكصد و چهل و شش سال به خاك بسپارند. بایستی او را میدیدیم كه شادابتر از جوانان امروزی قدم برمیداشت و كسی رنگ بیماری را بر چهره او ندید. او شاهد مرگ دو نسل از اهالی طویدره روستای خود بوده است. او هرگز زادگاه خود را ترك نكرد و در نیمه قرن دوم عمر خود در گورستان طویدره برای همیشه به خواب رفت. این خواب مرگ به راستی طلسمكننده است و این آخرین تكیه گاه ماست. میگویند به طور متوسط هر ساله هزار و ششصد نفر فقط در «میلان» ایتالیا بر این بالش تكیه میدهند و روزانه چهار صد نفر به اسم بیماری سرطان برای نشستن بر سر سفرهی مرگ دعوت میشوند همچنان كه به دلیل آلودگی هوا در سال نود وشش میلادی هزار نفر در ایتالیا بر سر همین سفرهی بیریا و ساده جان باختند. آیا این آمار حقیقت دارد یا خیال میكنیم؟ آیا باور كنیم روزانه چهارصد نفر فقط در "ایتالیا" به سرطان مبتلا میشوند؟ ولی چهارصد نفر كم نیست فقط كافی است خودمان یا یكی از عزیزانمان را جای یكی از این افراد بگذاریم آن وقت است كه سیصد و نود و نُه نفر بقیه را به سرعت برق به فراموشی سپرده و آنگاه هراسان و ناامید به در و دیوار و آسمان خیره خواهیم ماند.
كمكم انواع اخبار و حوادث شكل عادی به خود میگیرند و ما داریم یاد میگیریم كه كمتر تعجب كنیم مثلاً از مرگ هفتاد و یك تن در "ژاپن" بر اثر آنفلوانزا كه بگذریم میرسیم به سقوط یك جوان شانزده ساله آن هم از ارتفاع نودمتری به قعر درهای در «هاوایی»، اما بهتر است از زنده ماندن او كه پس از یك هفته نوشیدن آب رودخانه همه آن را معجزه خواندند، خیلی تعجب نكنیم. حتماً عمر او به دنیا بوده و گرنه از اعماق دره زنده بیرون نمیآمد اما ما نمیتوانیم با همه تلاشی که میکنیم از شنیدن خبر رنگ عوض كردن «مری جكسون» این زن سی و دو ساله انگلیسی تعجب نكنیم. میگویند بیمار شده اما او قادر است به ارادهی خود كاملاً سفیدپوست و یا به رنگ سبزه شرقی و یا شكلاتی در آید. آیا این بیماری است كه هرگاه دلش خواست رنگ چهره و سرتاپای خود را عوض كند؟ این نوع اخبار بسیار نادر است و اگر تعجب كردید، حق دارید اما مرگ داوطلبانه كه در "هلند" قانونی شده، چه تعجبی دارد؟ عدهای از زندگی و غم و اندوه و سختیهای آن سیر شده و تقاضای مرگ كرده اند و اكنون دیگر با اجازهی دولت پزشكان مجاز هستند در خواست بیمارانی را كه خواهان مرگ داوطلبانهاند، اجابت كنند. فقط در طول یك سال یعنی در همین سال گذشته سی و چهار هزار بیمار درخواست مرگ داوطلبانه كردند و بیش از یك سوم از این تعداد به طور غیرقانونی و با كمك پزشك خود به مقصودشان رسیدند. اما حالا دیگر نیازی به پنهان كاری نخواهد بود. این نوع مُردن كه هوس نیست. هوس كار آن زن ونزوئلایی بود كه سر دخترش را برید تا با خون تازه وی سر و روی خود را شستشو دهد. «ماریلا» در كمال خونسردی كار خود را انجام داد و اگر كیسههای پلاستیكی كه محتوی جسد تكه تكه شدهی دخترش در آن قرار داشت، نبود، شاید هرگز گرفتار و دستگیر نمیشد. او اعتراف كرده از روی هوس و به تقلید از «ایزابل» شاهزاده لهستانی دست به این اقدام زده است. آن طور كه در تاریخ نوشتهاند روزی به طور اتفاقی كمی از خون یك دختر خدمتكار كاخ شاهی بر روی دست ایزابل میریزد و آنگاه وی احساس میكند كه پوستش شفاف و شاداب شد. او از آن پس تصمیم میگیرد كه با خون دختران جوان پوست بدنش را شستشو بدهد. نوشتهاند كه در آن زمان حدود ششصد و پنجاه دختر جوان ناپدید شدند كه به احتمال زیاد بوسیله «ایزابل باتوری» سر بریده شدند. اما برای مردم "روسیه" اگر شاهزادهای به اسم ایزابل وجود ندارد در عوض فقر خانمانسوز وجود دارد و آنها مجبورند برای امرار معاش و سیر كردن شكم خود و فرزندانشان خون فروشی كنند. زنها و مردان از ابتدای صبح در مقابل ساختمان بانك خون مسكو صف میكشند و برای فروش خون خود دقیقه شماری میكنند. یكی از فروشندگان جوان میگوید تاكنون حدود بیست لیتر از خونم را فروختهام و مدت پنج سالی است كه به این كار مشغولم. شما راه دیگری سراغ دارید؟ به ازای هر بار فروش پلاسما، بیست و پنج دلار نصیبم میشود. در این اوضاع فلاكت باركدام زن عاقلی از این پول صرف نظر میكند؟ البته در روسیه اتفاقات دیگری هم میافتد. یك واقعه آن به این شرح است كه پیرزنی در یكی از بازارهای شهر «چلیابینسك» دو بسته گوشت ارزان قیمت خرید و خوشحال از این معامله، گوشتها را مقابل سگ گرسنهاش گذاشت ولی در كمال تعجب مشاهده كرد كه حیوان زبان بسته از خوردن آن خودداری میكند. و سرانجام پس از كلی تحقیق و بررسی معلوم شد كه محتویات بستهها گوشت انسان بوده است >>> ادامه دارد
فصل۱ - فصل۲ - فصل ۳ - فصل ۴ - فصل ۵ - فصل ۶ - فصل ۷ -
نظرات