فصل ۵
هوا دیگر كاملاً سرد شده است زیرا زمستان فرار رسیده و در «فارسان» چهار محال برف میبارد، آنقدر میبارد كه ارتفاع آن در زردكوه به دو متر میرسد اما این سختتر است یا مردن از شدت سرما. آن چهل نفر كه در "مكزیك" و در میان موج شدید سرما جان باختند دیگر نیستند تا سرمای استخوان سوز آخرین دقایق عمر خود را برایمان وصف كنند. با این حال خیلیها حاضرند اینطور جان بدهند اما لحظهای خود را در میان عقربها احساس نكنند. عقربهای چندشآور. اما «ایوان كبری» كه همه در اندونزی او را میشناسند مثل ما فكر نمیكند او در میان هزاران عقرب زندگی میكند. شغلش شكار خزندگان سمی است و برای اینكه هزینهی بالای زندگی در "جاكارتا" را تامین كند، مجبور است گاهگاهی به همراه عقربها نمایش دهد. او پنج هزار عقرب دارد و هنگامی كه عقربهای سیاه از سر و كول او بالا میروند نفس بینندگان در سینه حبس میشود تا مبادا عقربی حواس پرتی پیدا كند و او را نیش بزند اما ایوان خونسردتر از این خیالات است او تصور عقربها را خوانده است و به همین دلیل در بین آنها احساس آرامش میكند.
در خبر نیامده بود هنگامی كه هواپیمای شخصی حامل چهار قمارباز آمریكایی كه از «لاس و گاس» باز میگشت به چه دلیلی در ناحیة معروف به "دریاچة خشك" سقوط كرد و جالب بود اگر میدانستیم این دو روز گذشته را كه طبق عادت هر هفته قمار میكردهاند، برده یا باخته بودند و این بار حداقل برای بستگانشان معلوم شد كه همه چیز را باختند، حتی جانشان را. اما ما باید بدانیم كه هر سقوطی مرگبار نیست گرچه مرگ بساطش را پهن میكند و آن لحظه عبرتانگیز را یادآور میشود هم چون فرود سنگ آسمانی در كشور «هند و راس» آمریكای جنوبی كه وقتی اندازه گرفتند، به حیرت افتادند: شصت و نه متر در زمین فرو رفته بود و چند كشتزار قهوه را به آتش كشید و مسیری به طول یكصد و ده متر از یك بزرگراه را داخل زمین فرو برد و تا پانصد متر از دو طرف به آن آسیب رساند. آن سنگ یك گلولة سوزان بود كه لرزش ناشی از برخورد آن در شهر «سان لوئیس» احساس شد و صفیر آن در میان خواب و رویاهای اهالی شهر طنین افكند. فقط كافی بود تا چند صد متر مسیر گلوله تغییر میكرد، آن وقت نیمی از شهر ویران میشد و هزاران نفر از خوابی به خوابی دیگر میرفتند. اگر مرگ نبود، صدایش بود. اهالی وحشت زدهی سان لوئیس هر چند به تب مرگ دچار شدند اما هرگز احساس نكردند طوفان شدید و طغیان دریا با شهرها و روستاهای ساحلی ایالت «صباح» مالزی چه كرد. بیشك شمردن یكصد و بیست و هفت مغروق این خشم دریا آزار دهنده خواهد بود اما نابودی صدها خانه و اتوموبیل در مقابل مرگ این عده اهمیت چندانی ندارد.
باید از سرنوشت دردناك و غمانگیز مردم این عصر یاد كرد. باید از «كایا» زن جوان مالزیایی یاد كنیم كه برای شستن لباس به كنار رودخانه رفته بود اما تن بیسر او را صدها متر دورتر از محل حادثه یافتند. مگر او نمیدانست كه رودخانه تمساح دارد؟ آیا تمساح بیرحم فقط به سر كایا احتیاج نداشت؟ اما بیشك زن بیوهی مصری به جمجمهی شوهرش احتیاج داشت. راستی چرا نباید باور كنیم كه چهار سال پیش روح شوهرش به خواب او آمده و از وی خواسته بوده برای اینكه بیش از این تنها نباشد جسدش را از قبرستان به خانه بیاورد. او فقط میخواسته به وصیت شوهرش عمل كند و لذا قبر را میشكافد و آنچه كه از جسد باقی مانده بود، با خود به خانه میآورد. آن جمجمه هر چند جاذبهی شوهرش را نداشته اما توانسته چهار سال همدم تنهایی او باشد. حداقل اینكه یاد صحبتها و نوازشهای او را زنده میكرد و مگر برای این زن جز خاطرات و یك جمجمه چه باقی مانده است؟ هیچ كس با شنیدن این خبر قادر نیست عشق و علاقه این زن بیوه مصری را به خوبی احساس كند اگر به ما احساس تنفر و ترس دست دهد طبیعی است و اگر بگوییم او یك زن مجنون و روانی است راحتتر میتوانیم از كنار این ماجرا بگذریم تا اینكه بخواهیم باور كنیم او یك زن عاشق بوده است.
باز صبحی دیگر طلوع كرد و چهل و سه تن دیگر از مجرمین در "چین" به دست جوخهی اعدام سپرده شدند. همین چند روز پیش بود كه هفده كارمند چینی متعلق به یكی از شعبات بانك تجارت و صنعت اعدام شدند. مقامات قضایی چین از ابتدای سال جاری تاكنون بیش از دو هزار و سیصد تن را به جرم قتل و دزدی و كلاهبرداری و دیگر كارهای خلاف اعدام كردهاند و حتی اعلام كردهاند تا ریشه كن شدن كامل جرم و جنایت در چین جریان اعدام متوقف نخواهد شد! حتماً بیدلیل نیست كه آن قاتل آمریكایی با خیالی راحت داخل رستورانی در حومهی «لسآنجلس» میشود و پس از آن كه همبرگرهای مك دونالد را به خون سه آشپز و صندوقدار زن رستوران آغشته میسازد، با خونسردی و لبخندی بر لب آنجا را ترك میكند. این به دلیل آن است كه سر و كارش با مقامات چینی نیفتاده است تا لبخند را در حین جنایت فراموش كند. شبیه فیلمهای سینمایی عمل كرده است و این دو طرح تراژیك نیز شبیه لحظات اوج فیلمهای غربی است و برای آنهایی كه خلاقیت و نبوغ داستانویسی دارند میتواند الهام بخش باشد: دو مرد جوان و یك زن كه در یك نانوایی واقع در «نیوجرسی» كار میكردند دچار حادثهای میشوند. آن دو مرد بر سر تصاحب این زن با یكدیگر درگیر و سرانجام بیآن كه بدانیم زن برای نجات كدامیك از آن دو وارد دعوا شده است، دچار تیر غیب میشوند و در انتهای این فاجعه هر سه در خون میغلطند و كشته میشوند. احتمالاً یكی از آن دو كه گلوله خورده بود، همین كه مشاهده كرده آن زن از دیگری حمایت كرده، گلولهای نیز نثار بیوفایی او كرده تا حداقل در لحظات آخر عمر دلش آرام بگیرد. اما طرح دوم بیشتر رایج و معمول است و در همین تهران خودمان روزی چند بار اتفاق میافتد، البته قسمت دوم این حكایت. به این ترتیب كه«جین زكاری» پنجاه و هفت ساله غرق در شادی از اینكه پسرش افسر پلیس شده است، شروع به كار میكند ودر اولین دشت خود مسافری تنها را سوار میكند. مسافر از او میخواهد كه از شهر خارج شود و همین كه تاكسی به گوشهای خلوت میرسد، راننده را به گلوله میبندد و سپس با پول او فرار میكند. رانندهی غرق در خون تا بیمارستان زنده میماند و حتی پیش از مرگ موفق میشود ماجرایش را تعریف كند، به امید اینكه پسر جوانش انتقام او را بگیرد.
با ادامهی سرمای شدید در اروپا رود «دانوب» نیز یخ میبندد تا مردم از شدت تعجب مرگ حداقل هفتاد و پنج نفر را كه بر اثر سرمای مرگبار زیر صفر جان باختند، زودترفراموش كنند، اما با این حال نباید ناامید شد زیرا میگویند سال نودوهفت میلادی سال روشنایی است، پس میتوان باز هم امیدوار بود. این پیشگوها گاهی حرفهای عجیبی میزنند اما از آنجایی كه اغلب پارهای از گفتههای آنان به واقعیت میپیوندد، لذا كاسبی آنها هیچ گاه كساد نمیشود. یكی از این پیشگوها خانم «ایندیرا» نام دارد كه حرفهای نسبتاً جالبی زده است. او معتقد است: "پاپ در سال نودوهشت میلادی بازنشسته میشود و یك پاپ آفریقایی از كشور «بنین» جای او را میگیرد. «پرنس چارلز» در سال نودوهفت میلادی همچنان مجرد باقی میماند و در پایان سال به جای مادر خود بر تخت پادشاهی تكیه خواهد زد. در الجزایر نیز اسلامگرایان به پیروزی میرسند و در افغانستان طالبان شكست خواهند خورد". اما پیشگوهای آفریقایی همچنان با افسردگی آینده را حدس میزنند. آنها معتقدند قحطی و جنگ همچنان این قاره را تهدید میكند و گرسنگی در مناطق روستایی بروز خواهد كرد و در اروپا نیز شاهد زمین لرزهای خواهیم بود كه قربانیان بیشمارخواهد گرفت و خانم «لیلی سولوس» ستارهشناس مجاری نیز خیال همه را راحت كرد و گفت: سال دوهزار پایان عمر جهان نخواهد بود! >>> ادامه دارد
فصل۱ - فصل۲ - فصل ۳ - فصل ۴ - فصل ۵ -
نظرات