ایلکای
در جامعهٔ فاسد، دستاورد یعنی فاسد بودن؛ زیرا دستاورد حاصل خوشخدمتی به سیستم است. بنابراین موفقیت در یک سیستم شرور معنایی منفی دارد: هرچه موفقتر، خرابتر. با این حال باید مراقب بود که حسادت ذاتی بشر موجب نگردد تا هر فرد موفقی مورد غضب واقع شود؛ مثلا صدها سال تاجرها مورد نفرت مردم بودند، تا اینکه سرانجام اخلاق سرمایهداری توانست بخش عمدهای از جامعه را قانع کند که موفقیت این افراد نه تنها به ضرر سایرین نیست، بلکه با افزایش حجم تجارت به رفاه آنها کمک هم میکند - البته چنین قاعدهای صرفا در یک بازار آزاد واقعی معنا دارد و طبیعتا تاجری که سودش را از تشکیل مافیا یا زدوبند با قدرت دولتی بهدست میآورد، موجب ضرر جامعه میگردد.
برگردیم به جامعهٔ فاسد. فردی را در نظر بگیریم که حاضر نیست اخلاق فردیاش را فدای همکاری با سیستم کند. این آدم میتواند بهراحتی تبدیل به یک «هیچ» بشود. دلوز میگوید آدمی که برای تجربهٔ حالتهای اسکیزوفرنی رو به مواد مخدر میآورد و معتاد میشود، تبدیل به «هیچ» میگردد و این غمانگیز است. دلوز میگوید هدف کتاب ضد-اودیپاش این بود که اتفاقا آدمها به «هیچ»هایی شیزوفرن در گوشهٔ بیمارستانها تبدیل نشوند. «درس این کتاب این است: تبدیل به چیز بیمصرف ضعیف نشوید.»
پس مسئلهٔ ما این است: چطور میتوان نه بهدنبال موفقیتهای سیستمی رفت، و نه تبدیل به فردی منفعل و بیخاصیت شد؟ من فکر میکنم برونرفت از این دوراهی تنها با درک غنی بودن همین تجربهٔ زیستن درون شر ممکن است. ایدههای عظیم حاصل همین برهههای پرتنشاند.
مثلا بنگرید به انبوه کتابها و فیلمهایی که بدون تجربهٔ شخصی و بدنی مؤلفان آنها در جنگ جهانی دوم هرگز تولید نمیشدند. نظریاتی که تا دههها دنیای پرآرامشِ بعدی را تغذیه کردند. این آثار فکری توسط معدود آدمهایی خلق شدند که علیرغم از سر گذراندن شر مطلق، بلیعیده نشدند در دهان گشادهٔ جنگ و فلاکت برای هیچ-سازی از آدمیان. آنها جنگ را زیستند و از آن زنده بیرون برگشتند؛ اما تا آخر عمر آثاری تولید کردند برای توضیح دادن آن تجربهٔ موحش. جنگزدهها فقط دو راه داشتند: یا تبدیل به هیچ شوند، یا دربارهٔ آن هیچْ همهچیز بنویسند.
بعد از جنگ دوم، دولتهای رفاه سر برآوردند و سوپرمارکتها پر از جنس شدند و امکان زیستن در کشورهای بهتر فراهم گشت. همهٔ این شکلاتها بناست با محو کردنِ آرشیو گذشته به فرد کمک کنند تا بتواند از نو آغاز کند؛ حتی روانپزشکان نیز با درمان PTSD تلاش میکنند آرشیو حافظهٔ تاریخی را پاک کنند. به یاد آوردن طوفان در دورههای آرامشْ زجرآور است و نیازمند صبر ایوب. پس اکثریت ترجیح میدهند که تجربهٔ مذکور هرچه سریعتر تبدیل به خاطرهای در «گذشته» شود. به این ترتیب تجربهٔ جمعی بدل به هیچ میگردد و به نظریه منتهی نمیشود. با این حال، همواره معدودی از راویان تاریخ سر بر میآورند که کابوسهای هذیانیشان را درمان نمیکنند تا بتوانند آرشیوِ طوفان را طبقهبندی کنند.
چه کسی قادر به تولید چنین نظریهٔ دردناکی است؟ راویای که درون طوفان-بودن را سرنوشت محتوم خویش میداند، سرنوشتی که نه میتواند و نه ممکن است که هرگز از آن خلاص گردد. راوی میداند که آیندهای ندارد، هرگز نداشته است، و هرگز هم نخواهد داشت. تنها دارایی او رنجهایش است؛ رنجهایی که اگر آنها را طبقهبندی نکند، بهکلی هیچ و پوچ خواهند بود. او «شدنِ» رنج را توصیف کند نه «بودنِ» رنج را. بودنِ رنج واضح است و نیازمند تفکر نیست؛ کافی است در زمانی خاص در یک جغرافیای خاص باشید تا حضور رنج را مشاهد کنید.
اما سوال اصلی تاریخ این است که رنجها چگونه شکل گرفتهاند، چطور زندگی شدهاند، و چطور به آنها فکر شده است. تنها دلیل زندگی برای راوی غیرِ هیچ، تبدیل کردن گذشته به اکنون است؛ او مدام در حالِ معاصر-سازیِ دورهٔ فلاکت است، او فراموش نمیکند.
بنابراین برای بلیعده نشدن در هیچِ بزرگِ زمانه، باید خودِ «هیچ» را تبدیل به نقطهٔ عزیمت کنیم و مدام به آن هیچ رجعت کنیم. در قطاری که به سوی آینده میرود، رو به گذشته بنشینیم: ترومای گذشته را وارد آینده کنیم. تنها به این ترتیب است که فلاکتِ گذشته از سکونِ آرشیوی خود تبدیل میشود به مفهومی پویا برای ساختن آینده.
شرایط جنگی حاضر فرصتی است برای ساخت روایت، یک بارگذاری مجدد، یک طبقهبندی کاملا نو از جهان، از انسان. تبدیل کردنِ تجربهٔ همگانی به نظریه، دشوارترین جهد فکری است. قصه گفتن از دل هیچ، نیازمند ارادهای عظیم و بلکه نبوغی الهی است.
نظرات