«مرگ گویا غنیمتی است كه از شدت درخشنـــدگی بـه سیاهی میزنــد!»
ماجراها و حكایات «سفره مرگ» با كشف ویرانههای قصر «كلئوپاترا» در آبهای "اسكندریه" آغاز میگردد. باستانشناسان پس از تلاشی قابل تحسین سرانجام موفق میشوند این آثار را به همراه مجسمه نیمتنهی «اسكندر» در زیر آبهای گرم مدیترانه كشف كنند. بالاخره شهر باستانی اسكندریه كه از قرون وسطی در اعماق آبها خفته بود، به زودی سینهی پر اسرارش را خواهد گشود تا آیندگان دریابند خدایان خفته در اعماق آبها چگونه تسلیم تقدیر الهی گشتهاند.
و در همین روزها در گوشهای دیگر از "آفریقا"ی سیاه، "بوكاسا"ی مرموز نیز جان میسپارد او چهارده سال بر آفریقای مركزی حكومت كرد. از سال شصت و پنج تا هفتادونُه میلادی و در طول این مدت هرگز درصدد بر نیامد تا تهمت آدمخواری را از خود دور سازد. ساكنان "ساحل عاج" پس از او شاید كمی به آرامش رسند. او در دوران زمامداری به خود لقب امپراطور داده بود. او یكی از وحشیانهترین حكومتها را بنا نهاد اما به چشم خود دید مردی ـ داكو ـ را كه چهارده سال پیش از قدرت بر كنار كرده بود، دوباره دست تقدیر او را به حكومت رساند. بوكاسا از زمان سرنگونی به مدت چهار سال میهمان رئیس جمهور ساحل عاج بود و فقط خدا میداند در طول این ایام نحس چه انسانهایی به سفره شاهانهی او راه یافتهاند. تناول از گوشت انسان در كاخ خدایان ساحل عاج! آیا بعدها كسی حكایت امپراطور آدمخوار را خواهد نوشت؟
شنیدن پارهای از خبرها شاید ارزش خاصی نداشته باشد اما میتوانند احساس عجیبی را به ما انتقال دهند. مثلاً یكی از رهبران فرقه مذهبی «آئوم» به حكم دادگاه شهر "ناگویا"ی ژاپن به چهار صد و پنج سال زندان محكوم شد. و یا مثلاً سلطان "برونئی" كه میگویند ثروتمندترین مرد جهان است ـ حتماً واقعیت غیر از این است ـ در سالروز تولد دخترش یك هواپیمای ایرباس به او اهداء كرد البته نه از آن نوع هواپیماهای مشابه توپولوف كه هر ساله دهها تن را در ایران یا روسیه به كام مرگ میفرستد. یا این خبر كه دولت "آلمان" یك دهكدهی قدیمی را به حراج گذاشت. قیمتش پنجاه و سه میلیون دلار آمریكایی است و حدود چهار صد نفر جمعیت دارد. شنیدن این اخبار به نوعی حس لذت یا تعجب را در انسان برمی انگیزند اما خبر فروش چشم مُردگان در بیمارستانهای "مصر" تهوعآور است. امروزه شنیدن خبری هم چون ثبت چهارصد و پنجاه مورد جنایت در طول دو ماه در "روسیه" و تأكید مقامات روسی مبنی بر «ددمنشانهتر شدن و سازمان یافتن و تشكیلاتی كار كردن آدمكشان حرفهای" را آسانتر باور میكنیم تا اینكه بستگان مُردگان در مصر به پلیس اطلاع دهند كه اجساد عزیزانشان فاقد چشم است.
پس از قرنهای متوالی كه از تجربه ترس و وحشت سپری شده است اكنون دانشمندان با خشنودی اعلام كردهاندكه مركز ترس را در مغز انسان كشف كردهاند زیرا آنها امیدوارند از این راه اختلالات روانی را درمان كنند. همزمان با این عده، گروهی دیگر از دانشمندان نیز به كشف جدیدی نائل میشوند. آنها بیهیچ تردیدی اعلام کرده اند كه زندگی دست كم سه میلیارد و هشتادو پنج میلیون سال پیش در روی زمین ظهور كرده و این البته پایان داستان نیست و ممكن است زندگی قبل از آن نیز وجود داشته است و این در حالی است كه پیش از این گفته بودند زندگی از سه میلیارد و چهل و شش میلیون سال پیش در روی زمین وجود داشته است. اما ما انسانها كه عمرمان به عمر یك لاك پشت هم نمیرسد و اغلب سر از كار دانشمندان در نمیآوریم، مختاریم نه آن را بپذیریم و نه این را. زیرا در فاصله نوری میان این دو عدد گیج کننده هیچ كس نشانی از ما نخواهد یافت.
به نظر میرسد حوادث جهان پایانی ندارد و ما نیزاین اخبار را میشنویم و میگذریم. مثل این خبر را كه مردی در عربستان به دلیل قتل شش نفر گردن زده شد. شیوه مجازاتی كه بیش از هزار سال است در شبه جزیره عربستان رایج است. آیا میتوانیم تصور كنیم اضطراب مردی را كه تا چند لحظه دیگر تیغه تبر یا شمشیری تیز و گداخته سر از تنش جدا خواهد كرد؟ هرگز و چه سرها كه به باد رفت بیآن كه من و تو از آن با خبر شویم، سرهایی كه هر كدام برای خود كسی بودند و چه آرزوهایی كه در خیال خود میپروراندند. باز هم جای شكرش باقی است كه هم چون «نگوین تان نین» ویتنامی مردی خرافاتی نیستیم كه به محض دیدن ستارهای دنبالهدار مجبور شویم سر دخترمان را ببریم تا خانوادهیمان از بدبختی نجات پیدا كند. اما در "تایلند" نیازی نیست آدم خرافاتی باشد و یا در شبی مرموز ستارهای دنبالهدار ببیند تا دست به آدم كشی بزند. آنجا نیز مانند دیگر نقاط جهان هم دیگران را میكشند و هم خود را. میگویند هر ساعت یك نفر خودكشی میكند. روزی بیست و پنج نفر و سالی دویست و پنجاه هزار نفر و تازه در "سریلانكا" و "ژاپن" و "سنگاپور" وضع به مراتب بدتر است و تایلند بسیار سرفراز است كه مقام چهارم را كسب كرده است. گاهی اوقات این آمار و ارقام به آدم سرگیجه میدهد. سالی صدها هزار نفر در جهان خودكشی میكنند. ما این خبر را میشنویم و میدانیم حقیقت دارد اما اغلب بیتفاوت از كنار آن میگذریم و چرا كمتر متاسف میشویم معلوم نیست اما ظاهراً مهم این است كه ما در این آمار و ارقام جایی نداریم. برای خوشبخت بودن شاید همین آگاهی و احساس خوش كافی باشد، بیآن كه در طلب چشمهی آبی باشیم. "الفاز سیولا"ی بیچاره نیز در طلب چشمهی آبی بود كه ناگهان طعمهی شیران درنده گردید. پنج شیر هراسناك به اتفاق او را بلعیدند و ساعتی بعد استخوانها و لباسهای «الفاز» را از شكم شیران درآوردند. با چه خشم و كینهای شكم شیران را دریدند تا انتقام دوستشان را بگیرند. اما به نظر میرسد آن یكصد و چهل و یك نفر مسافر هواپیمایی "نیجریه" و یا آن هزار نفری كه در جنوب "هند" طعمه طوفان دریایی شدند به مراتب خوشبختتر از الفاز سیولا بودند.
كمی آن سوتر با فاصلهای نسبتاً دور از فوران آتشفشانی كه از زیر یخچالهای دریاچه «گریس ووتن» در "جزیره ایسلند" سر برآورده است، دانشمندان همچنان در سواحل اسكندریه و در اعماق آبها در جستجوی كاخ آنتونی و كلئوپاترا روزگار سپری میكنند و این در حالی است كه عدهای دیگر از اندیشمندان سر بر آسمان دارند و مدام نگران این هستند كه مبادا در جو زمین حادثهای تاسفانگیز رخ دهد. فكر و خیال بیش از پنج هزار ماهواره نظامی و جاسوسی و مخابراتی و هواشناسی و ارتباطاتی آنها را نگران كرده است و میگویند فقط كافی است شهاب سنگهای فضایی با یكی از آنها برخورد كند تا آنگاه مجموعهای از برخوردهای زنجیرهای بین ماهوارهها به وقوع بپوندد و میلیاردها دلار در فضا دود شود و در زمین نیز زندگی مردم فلج گردد. اما در "چین" مردم بدون آن كه نگران این چیزها باشند به خوردن حشرات روی آوردهاند و در حالی كه ما در وطن خود شاید یك حشرهشناس را به نام نشناسیم، بیش از هشتاد حشرهشناس چینی كه در شهر «ووهان» گرد آمده بودند، غذاهای تهیه شده از انواع حشرات هم چون ملخ و كرم و حشره و مورچه میل نمودند و به مردم و همشهریان و دوستان خود نیز توصیه كردند كه برای جذب هفت درصد چربی و ویتامین این حشرات فرصت را بیش از این از دست ندهند. البته این حشرات نیز بدون فوت وقت با اجساد آدمها و حیوانات چنین میكنند و بدون شك جد «رابراولینكلن» خلبان آمریكایی نیز كه پنجاه و دو سال پیش در خاك "آلمان" مفقود گردید طعمه همین حشرات شده بود كه اخیراً با افتخار بقایای جسدش را به آمریكا انتقال دادند و كار درست ما در این میان این است كه اجازه نمیدهیم كودكان معصوم و بیگناهمان كه روحی لطیف دارند از این حقایق غمانگیز با اطلاع شوند و به همین دلیل آنها را با چیزهای دیگری سرگرم میسازیم و یا مثلاً اجازه میدهیم پلیس از اطلاعات كودكان برای كشف شبكههای بزهكاری استفاده كند و یا برای جلب توجه بزرگترها نسبت به بیماری آسم خود حدود پنجاه نفر از آنها را به بالای برج ایفل میبریم تا حس ترحم را در انسانها و بینندگان زنده سازیم اما با این حال به آنها نمیگوییم سالانه هزاران نفر بر اثر بیماری آسم جان میسپارند. فقط خوبیاش به این است كه از هر دو نفر بیمار مبتلا به آسم یكی از آنها كه كمی خوشبختتر است، از بیماری خود بیخبر است. اما یادمان نرود كه این كودكان فرشته هستند و حتی گریه نوزادی میتواند جان چهل مسافر اتوبوسی را نجات بخشد، حتی رانندهی اتوبوس نیز كه در خوابی بیموقع فرو رفته بود به خوبی احساس كرد كه گریهی این نوزاد سه ماهه با گریه عادی یك كودك فرق داشت.
اصلاً گریه كردن چیز خوبی است. آرام بخش است خصوصاً اگر میتوانستیم برای آوارگان شرق "زئیر" كه بر اثر فقدان آب و غذا و شیوع بیماریهای عفونی در مرز دو دنیا جان باختند، كمی اشك میریختیم چقدر خوب میشد. دستههای تبهكار در بین راه حتی به اندك آذوقه این افراد نیز رحم نكردند. آنها گرستهتر از این عده بودند و شاهدان گفتند آنقدر گرسنگی و تشنگی هراسانگیز است كه هیچ كس برای مرگ عزیزترین بستگانش غمگین نمیشود! اما در آن سوی زمین سگ یك زوج سالخوردهی مجارستانی بیست و پنج هزار دلار ارث میبرد و پسری كه آن سگ را به گردش میبرد نیز بینصیب نمیماند او هم ده هزار دلار ارث میبرد و این دو آنقدر خوش شانس بودند كه قبل از به قتل رسیدن این زوج سالخورده در منزلشان، به چنین گنجی دست یابند. یك سگ خوشبخت كه با ثروتش میتواند صدها گرسنه آفریقایی را جانی تازه ببخشد اما حیوان بیخبر از این دنیای عجیب قسمتش این است كه شكمش را با گوشت لُخم پركند و به همراه پسرك هر روز به گردش و تفریح برود. آنقدر عمق این فاجعه گسترده است كه بایستی از اخبار عادی هم چون جاری شدن سیل در "سومالی" و بیخانمان شدن پانصد خانوار و یا كشف شبكه بین المللی قاچاق انسان در "آلمان" بگذریم. اما چارهای نداریم كه در مقابل كلت لاما توقف كنیم همان كلتی كه در "كرمانشاه" سه خانواده را به گورستان فرستاد. مردی كه دست به این قتل عام زد ابتدا از زن و دو پسر بچه خود آغاز كرد، و هنگامی که به دست برادر زنش كشته شد، فاجعه به آخر رسید. اما در سویی دیگر، تب دانگ از راه رسید و در كمتر از یك فصل بیش از یكصد و پنجاه نفر به كام مرگ فرورفتند. رقم مبتلایان در "ایالات جاوه" بیش از هفت هزار نفر است و خدا میداند این بیماری مرگبار تا كی میهمان اهالی اندونزی است. مهم این است كه مرگ بیوقفه باید شكار كند حالا اگر تب دانگی هم فروكش كند حتی میتوان در "آلمان" هم سفرهی مرگ را پهن كرد مثلاً به بهانه برخورد دو هواپیمای مسافربری متعلق به عربستان و قزاقستان بر فراز دهلی نو. از عربها بیش از سیصد كشته و از قزاقها حدود چهل نفر. با اینكه این حادثه یا فاجعه ارزش یادآوری داشت اما به گمانم ماجرای چوپان و گلهی گوسفندش زیباتر و شنیدنیتر باشد. آنها در «چگنی» در بخشی از روستای «مله بلوط» گرفتار باران و صاعقههای مرگبار شدند. سی و دو گوسفند گرفتار صاعقه شدند اما چوپان به غاری پناه برد و مرگ را ناكام گذاشت. در عوض لاشه سی و دو گوسفند بر دوشش افتاد >>> ادامه دارد
نظرات