فصلی از خاطرات من:
پرتو نوری علا، شاعر، بازیگر سینما، نویسنده، منتقد و عضو کانون نویسندگان
جلد اول (ایران) ۱۳۲۵-۱۴۰۲
انتشارات سندباد ۲۰۲۵

رخداد انقلاب مردمی ۱۳۵۷

سخنرانی‌های خمینی در نوفل شاتو، دست کمی از مفاد حقوق بشر، نداشت. او خواهان برابری زن و مرد، آزادی تمام احزاب سیاسی و برقراری عدالت بود. در همه جای دنیا کاندیداها از اهداف خود سخن می‌گویند و به مخاطبین خود قول می‌دهند در صورت انتخاب شدن به آنها عمل خواهند کرد. مخاطبین نیز معیاری جز همان شنیده‌ها ندارند. اما خیلی‌ها مثل من، یادشان بود که خمینی در سال ۱۳۴۱ با اصلاحات ارضی، کشف حجاب و دادن حق رأی به زنان مخالفت کرده بود.

به نظر من در دهه چهل و پنجاه شمسی، گرچه بازگشت فرنگ رفته‌ها و حضور تحصیل کردگان، و رشد تفکر و هنر مدرن، آشکارا ایران را از حالت سنتی خود بیرون آورده بود، اما هنوز مذهب، به خلاف امروز، در جامعه جای اصلی خود را داشت. خیلی‌ها به کاباره‌های رقص و آواز می‌رفتند، مشروب می‌خوردند، اما در روزهای مذهبی، به فرایض دینی خود نیز می‌پرداختند. اکثریت مردم، تحت نام اسلام شیعی، یقه جر می‌دادند و قسم‌شان نام افراد مذهبی بود. شاید چون حکومت پهلوی، به اعتقادات مذهبی مردم احترام می‌گذاشت، و شاه خود نیز مذهبی و بویژه خرافی بود، اکثریت مردم گمان می‌کردند همانند گذشته، می‌توان زیر َعلَم امام حسین سینه زد و زندگی آزاد خود را هم داشت.

در یادداشتی که سال‌های دور در اوراق پراکنده‌ام پیدا کردم، شرحی است از روز تاسوعا، یک روز قبل از عاشورا:

تاسوعا، صبح، یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۵۷

ساعت ده و نیم صبح، با سپانلو، ناصر شاهین‌پر، و سندباد دوازده ساله و شهرزاد شش ساله، پیاده بطرف میدان ۲۴ اسفند حرکت کردیم. سر راه به منزل منیر و بهرام بیضایی و دخترانشان نیلوفر و نگار، در امیرآباد، سر زدیم. گرچه همگی مایل بودند با ما بیآیند، اما منیر بخاطر کوچک بودن [دخترم] شهرزاد و نگار حاضر شد در منزل بماند و از بچه‌ها نگهداری کند. بهرام، و نیلوفر با ما آمدند و همگی به سمت میدان ۲۴ اسفند راه افتادیم. در مسیری که حرکت می‌کردیم موتور سوارانی جلو ماشین‌ها را می‌گرفتند. پسر جوانی که کلاه بافتنی به سر داشت و پشت موتورش پرچمی جگری رنگ که با خط سفید بر آن آیاتی به عربی نوشته شده بود، راهنمای حرکت اتومبیل‌ها بود.

در میدان ۲۴ اسفند، مقابل سینما کاپری ایستادیم. سرتاسر عرض خیابان شاهرضا، در پیاده‌روهای سمت راست و چپ، جمعیت بطور فشرده ایستاده بود. حرکت اصلی با جمعیتی بود که داخل خیابان شاهرضا بسمت میدان شهیاد می‌رفت. یک نفر با صندلی چرخدار آمده بود، و زنی جوان روی سکوی جوی آب نشسته و به نوزادی که در آغوش داشت، شیر می‌داد. راهپیمایی بسیار آرام و مرتب صورت می‌گرفت. جوانانی نظم حرکت مردم را به عهده داشتند. جمعیت را دسته دسته کرده و اغلب دسته‌ی پشت سر را متوقف می‌کردند تا با دسته‌ی جلو، قدری فاصله پیدا کند و همین عمل به مقدار زیادی به حفظ نظم راهپیمایی کمک می‌کرد. روی بنرها و پلاکاردها شعارهای مختلفی در حمله به شاه و ستایش از خمینی، استقلال و آزادی نوشته شده بود. روی بنری به انگلیسی نوشته شده بود: آمریکایی برای واژگون کردن رژیم، به تو نیازی نداریم.

قاب عکس‌ها و پوسترهایی که مردم حمل می‌کردند شامل تصاویر خمینی، مصدق، میرزا کوچک خان، علی شریعتی، بنی صدر و کشته شدگان اخیر در درگیری‌ها بود و همچنین تصویر برخی از کشته شدگان در زندان رژیم پهلوی، به دست ساواک، نیز بود. مثل تصاویر زیبایی از بیژن جزنی و حمید اشرف. پلاکاردهایی که دسته‌های مختلف به دست داشتند نشان دهنده‌ی تنوع عقاید سیاسی شرکت کنندگان در این راهپیمایی بود؛ طرفداران حقوق بشر، جبهه ملی ایران، مجاهدین خلق، فدائیان خلق، کارکنان پست و تلگراف را خوب بخاطر دارم. آرامش و نظم دسته‌جاتی که حرکت می‌کردند حیرت‌آور بود. اما کم کم شعارها رنگی از مذهب نیز به خود گرفت. مانند، آزادی، استقلال، حکومت اسلامی / سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن / این است شعار ملی، خدا، قرآن ، خمینی / پنجاه سال حکومت، پنجاه سال خیانت / درود بر فدایی، سلام بر مجاهد / تنها راه رهایی، جنگ مسلحانه / الله اکبر، خمینی رهبر.

در پیاده رو، خانم جوانمرد، خواهر عباس جوانمرد و مادر منیر بیضایی، را دیدیم که از میدان شهیاد می‌آمد و گفت اول دسته، که دکتر کریم سنجابی و آیت‌الله طالقانی جلو آن بودند به میدان شهیاد رسیده. این در حالی بود که نیمه‌ی دسته در میدان ۲۴ اسفند و آخر دسته قدری از پیچ شمیران گذشته بود. علت حرکت بسیار کند این صف عظیم انسانی همین بود که دیگر راهی برای پیش رفتن نبود. کسانی که نظم دسته‌ها را کنترل می‌کردند، مرتب به مردم تذکر می‌دادند که سکوت را رعایت کرده و فقط شعارهایی که از بلندگو پخش می‌شود را تکرار کنند.

در همین احوالات مردی از میان جمعیت فریاد زد: مرگ بر شاه. جمعیت یکصدا گفت "هیس! ساکت!" به مردم گفته شده بود عده‌ای از ساواکی‌ها و افراد اجیر شده مجهز به چاقو و تیغ برش موکت در میان جمعیت هستند، تا مردم یا خودی‌هایشان به شاه و رژیم اهانتی کنند، و بین مردم زد و خورد پیش آید و نظم این راه پیمایی به هم بخورد. حتی وقتی عده‌ای شعار می‌دادند «تنها راه رهایی جنگ مسلحانه» است، حزب‌الهی‌ها خیلی زود صداها را خاموش می‌کردند.

پس از چندی سکوت، در جمعیت ولوله افتاد و خبر رسید که از میان صفوف، برخی اعلامیه پخش می‌کنند و کسی نباید اعلامیه‌ها را بگیرد. و پسر جوانی که مقابل تجمع ما در پیاده رو ایستاده بود از تیر چراغ برق بالا رفت و فریاد کرد که از کسی اعلامیه نگیرید و بدانید هرکس که اعلامیه پخش می‌کند از ما نیست و به قصد تفرقه آمده است. او را دستگیر کنید. در تمام این مدت چند هلیکوپتر از بالای سرمان پرواز می‌کردند و هر وقت هلیکوپتری کمی به جمعیت نزدیک می‌شد مردم مشت‌های گره کرده‌ی خود را به نشانه اعتراض بالا می‌آوردند. نمی‌دانم چه ساعتی بود که من با سندباد و نیلوفر و مادر منیر به خانه بیضائی برگشتیم.

[همسرم محمدعلی] سپانلو، بیضایی و [ناصر] شاهین‌پر [پژوهشگر تاریخ] به خلاف حرکت جمعیت بطرف کالج رفتند. در بازگشت، برایمان گفتند که پیرزنی که در سکوت، عکس پسر کشته شده‌اش در زندان شاه را روی سینه گرفته بود، به خلاف جهت راهپیمایی، حرکت می‌کرد. همچنین گفتند از بالای پل کالج، به سمت پائین، صفی عظیم و طولانی فقط از زنان، با چادر مشکی بود. آنها حرکت زنان سیاه پوش را از بالای پل به طرف پائین، منظره‌ی زیبا و با شکوه وصف می‌کردند. نمی‌دانستیم این شکوه و عظمت چه منجلابی در خود دارد.

آن روز حس عجیبی داشتم، در دلم حرکت مردم را شکوهمند می‌دیدم. خوشحال بودم که این روز بدون حادثه‌ گذشت. آقای طالقانی و جبهه ملی در اعلامیه‌های خود فقط از راه‌پیمایی در روز ۱۹ آذر، تاسوعا که مصادف با روز جهانی حقوق بشر نیز بود مردم را دعوت کرده بودند. اما می‌شنیدیم مردم از راهپیمایی فردا، روز عاشورا هم سخن می‌گفتند. امیدوار بودم اتفاق بدی نیفتند.

عاشورا، ۲۰ آذر سال ۱۳۵۷

بیستم آذر، روز عاشورا، در خانه ماندم. خانه ریخته و پاشیده بود و باید نظافت می‌کردم و غذا می‌پختم. سپانلو و [پسرم] سندباد همراه بهرام بیضایی و [دخترش] نیلوفر به میدان ۲۴ اسفند رفتند. فریده واقدی زنگ زد و گفت "در کوچه‌های اطراف میدان شهیاد، مردم میزهای طویل غذاخوری گذاشته، و چندین کامیون دیگ‌های بزرگ غذا حمل می‌کردند. ظاهراً اگر کسی نذری داشته یا غذایی سفارش داده به آن محل آورده بودند و آنها را روی این میزها چیده بودند و از مردم در بشقاب‌های کاغذی، با قاشق و چنگال پلاستیک پذیرایی می‌کردند. مردم با نظم غذاها را می‌گرفتند و جای خود را به سایرین می‌دادند."

می‌ترسیدم اتفاق بدی رخ دهد. شنیدم که شعارهای امروز تندتر از روز تاسوعا بوده و جمعیت هم نظم دیروز را نداشته است. نیم ساعت بعد دوباره فریده تلفن کرد و گفت "در لویزان، موقعی که افسران گارد جاویدان و عده‌ای خلبان متخصص، در نهارخوری مشغول غذا خوردن بودند، چند سرباز به روی آنان آتش گشودند. می‌گفت حدود ۸۰ افسر کشته شدند."

خبر شدیم که شاه، سنجابی را به کاخ نیاوران دعوت کرده، بعد از یک ساعت صحبت، به او پیشنهاد نخست وزیری داده است. اما سنجابی آن را نپذیرفته و گفته "حرف من همان است که در پاریس گفتم." یعنی شاه باید برود. شایع بود قرار است غلامحسین صدیقی نخست وزیر شود. شرایط اقتصادی، لااقل در تهرانی که من می‌دیدم بسیار بد شده، قیمت همه چیز بطرز سرسام‌آوری بالا رفته و دیگر کسی بفکر خرید لوازم زینتی و اسباب خانه و کفش و لباس نبود.

مشکل اصلی بر سر خرید آذوقه آنی بود. یک قلم، تخم مرغ که قبل از محرم کیلویی ده تومان بود، به ۱۴ تومان و در بعضی نقاط به ۱۸ تومان رسید. اکثر مردم مواجه یا در معرض بی‌پولی شده و وضع ما مثل همیشه هیچ تعریفی نداشت. با کار نکردن‌های طولانی سپانلو، ما هیچوقت وضع مالی خوبی نداشتیم، اما الان حس می‌کنم به درجه فقر، نزدیک می‌شویم. جالب توجه است شرایط سخت زندگی اکثر مردم را گرفتار کرده بود، مجبور بودیم بدون برق، گرد یک چراغ بادی، غذا بخوریم، کتاب بخوانیم و از آرزوهای‌مان در نبود سانسور و سرکوب سخن بگوئیم. کمبود گاز و نفت و سرد بودن خانه را با پوشیدن چند لباس گرم روی هم، جبران کنیم. اما به چه قیمتی؟ به حرف‌های عدالت‌خواهی و بشردوستانه خمینی هیچ اعتقادی نداشتم. گرچه انتقادات زیادی به حکومت پهلوی داشتم اما فکر می‌کردم با رفتن شاه، چه کسی یا کسانی این کشور را اداره خواهند کرد؟ صدای پدر و مادرم هنوز در گوشم است که "به آخوند اعتماد نکنید."

روز دوشنبه سوم دی‌ماه ۱۳۵۷، خبر رسید که در بیمارستان هزار تختخوابی، که به بیمارستان پهلوی تغییر نام کرده (بعد از انقلاب، بیمارستان خمینی نام گرفت)، واقع در انتهای بلوار الیزابت که بعد به بلوار کشاورز تغییر نام داد، کلیه پزشکان و پرستاران و کارمندان بیمارستان همراه استادان و دانشجویان گردهم‌آیی داشته و علیه حوادث اخیر، بویژه کشته شدن استادی در بیمارستانی در مشهد – که دولت هم به آن اقرار کرده بود – صحبت نمایند. از صبح زود سندباد از خانه بیرون رفته بود، حدود ساعت ده صبح سپانلو هم خانه را ترک گفت. کمی خانه را تمیز کردم، شهرزاد را نزد پدر و مادر سپانلو که خانه‌شان نزدیک خانه ما بود گذاشتم و خودم به بیمارستان هزار تختخوابی رفتم. جمعیت بسیار زیادی در محوطه فرود هلیکوپتر، و چمن بیمارستان تجمع کرده بودند. جای سوزن انداختن نبود.

در بخش شمالی زمین، نیمکتی بود. دکتر سنجابی با کلاه پوستی سیاه و پالتو بارانی سبز رنگ با یقه پوست سیاه و عینک تیره روی نیمکت نشسته بود. سمت راستش دکتر متین دفتری نشسته بود، آقای سمت چپ را نمی‌شناختم. ابتدا دکتری خوش آمد گفت، دیگر سخنرانان هم همان حرف‌های باب این روزها را زدند. بعد اعلامیه‌ای از طرف جامعه دندان پزشکان و سپس بیانیه‌ای از طرف پزشکان قلب و عروق بنیاد (نفهمیدم چی) بعد، از طرف استادان دانشگاه تبریز، شبیه همان محتواهای قبلی قرائت شد. سپس شخصی پیام استادان دانشگاه تهران را خواند. بعد نوبت به خانمی رسید که نماینده‌ی پرستاران معرفی شد. بدون دست نوشته‌ای، بسیار بی‌سر و ته، و کلیشه‌ای صحبت کرد. پرستارانی که در حوالی من نشسته بودند اعتراض کردند که چه کسی او را برای نمایندگی و سخنرانی انتخاب کرده است؟

سخنران بعدی را دکتر سپانلو معرفی کردند که از طرف کانون نویسندگان ایران، سخنرانی می‌کند. فکر نمی‌کنم با حوادث و اختلافاتی که در کانون هست، هیأت دبیران، که دنباله روی حوادث جاری سیاسی و اجتماعی نبودند، او را انتخاب کرده باشند. سپانلو ابتدا از عظمت و شگفتی انقلاب رخ‌داده سخن گفت و سپس از شخصیت برجسته‌ی دکتر محمد مصدق بعنوان مبارزترین سیاستمدار ایران در سال‌های ۱۳۳۰ یاد کرد و متذکر شد که حرکت انقلابی امروز، ریشه در تاریخی ۷۰ ساله دارد. در دوره‌ی مشروطیت نیز مردم کشته دادند و جانفشانی‌ها کردند، و با آگاهی در برابر سیاست‌های تفرقه برانگیز و خنثی کننده‌ی جنبش مردم، ایستادند؛ قانون اساسی را که یکی از اصول اساسی زندگی انسان است به بهای خون خود پی‌ریختند، اما نتیجه آن انقلاب خونین چه شد؟ چرا به این جا کشیده شد؟ چرا مبارزات دکتر مصدق برای استقلال ایران، ریشه کهن نیافت و به امروز رسیدیم؟ آیا نه این که درست در زمان سازندگی یک زندگی نوین، حکومت‌ها به مردم القاء کردند که کوشش خود را تمام شده فرض کنند. امروز باید از گذشته درس بگیریم و جنبشی که به رهبری آیت الله خمینی آغاز شده را به سرانجام برسانیم.

گرچه از دُور و َبری‌ها شنیدم که گفتند "الحمدالله یک نفر حرف‌های درست و حسابی زد" اما من کاربرد "رهبری آیت الله خمینی" را توسط سپانلو اصلن نپسندیدم. بعد از سپانلو دکتر صادق وزیری صحبت کرد. او تاریخچه و ریشه‌های انقلاب امروز را به ۶۰ ، ۷۰ سال پیش برد و حرف‌هایی در مایه‌ی حرف‌های سپانلو گفت. بعد از او نوبت متین دفتری بود. با آمدن متین دفتری پشت میکرفون عده‌ای برایش دست زدند. دکتر سنجابی همان وقت داخل عمارت شد و وقتی دوباره برگشت، یکی فریاد زد درود بر سنجابی و چند نفری هم تکرار کردند. من با صدای بلند فریاد زدم: درود بر مصدق، خیلی زود جمعیت شعار درود بر مصدق را چندین بار تکرار کرد، اما خمینیست‌ها انگار بهشان برخورده باشد، فریاد زدند درود بر خمینی. در میانشان چند نفر از فدائیان و مجاهدین را که می‌شناختم دیدم که شعار درود بر خمینی می‌دادند.

متین دفتری پشت میکرفون رفت. با چشمانی گریان و صدایی گرفته، شروع به سخنرانی کرد. گفت که تحت تأثیر احساسات مردم قرار گرفته است. او نیز همانند سپانلو و صادق وزیری از مصدق و مبارزات او یاد کرد.

نوبت به سنجابی که رسید عده‌ای برایش کف زدند، عده‌ای هم صلوات فرستادند، دستگاه‌های فیلم‌برداری و عکس‌برداری و ضبط صدا شروع به کار کردند. خبرنگارهای غیرایرانی هم بودند. سنجابی ابتدا مقابل دوربین‌ها، با دست‌ها در هوا، ژست گرفت که قشنگ بود. کمی راجع به جنگ بین‌الملل دوم و سیاست‌های خارجی در ایران سخن گفت، سپس از کشتار سیصد چهارصد نفر از قوم و عشیره‌اش حرف زد و سرانجام پس از گفتن از گذشته، به امروز رسید. به مردان و زنان ایرانی تبریک گفت و مبارزه انقلابی آنان را ستود و از مصدق یاد کرد که یگانه مرد مبارز میدان سیاست بود. بعد به صراحت گفت کسی که مسئول تمام فجایع و مشکلات دیروز و امروز ایران است، بیهوده سعی میکند وزرا را مسئول و مسبب بدبختی‌ها قلمداد کند. پادشاه خود باید جواب‌گوی همه وقایع باشد و بعد اضافه کرد که من در حضور پادشاه و به خودش گفته‌ام و دلیلی ندارد آن را از شما پنهان کنم. به او گفتم که تنها راه نجات این کشور و این مردم، رفتن او از کشور به خارج از ایران است.

این نخستین باری بود که من به وضوح می‌دیدم کسی از شاه و اجباری بودن خروجش از ایران حرف زد. سخنرانی سنجابی به مقدار زیادی در مردم ایجاد روحیه کرد. صدای کف زدن‌ها با صلوات‌های همزمان بلندتر شد، مردم شروع به دادن شعارهایی علیه شاه نمودند. در تمام این مدت چندین هلیکوپتر از بالای سر ما پرواز می‌کرد یا در بالای محوطه می‌چرخید. اکثر مردم مشت گره کرده‌ی خود را به نشانه اعتراض رو به هلیکوپترها بلند می‌کردند. کمی که گذشت سربازان مسلح اطراف بیمارستان را احاطه کردند، ولوله‌ای در جمعیت افتاد که آنها می‌خواهند به سمت مردم شلیک کنند. برگزار کنندگان از مردم تجمع کرده خواستند محوطه سخنرانی و صحن بیمارستان را ترک کنند. جمعیت پراکنده شد. گلوله‌ای شلیک نشد، در بیرون بیمارستان هم حادثه‌ای رخ نداد. در بازگشت به منزل، شهرزاد را از خانه‌ی مادر سپانلو برداشتم و به خانه برگشتم.

«خاطرات من» پرتو نوری علا را اینجا خریداری کنید