حسن خادم
در ده عروسی برپا بود و بیشتر اهالی خوش و سرحال. بچهها در مجلس به همه طرف جستخیز میکردند و گاهی سر و صدای بزرگان را در میآوردند و بعضیها که دعوت نبودند نیز خوشحال از این وصلت برای این زوج جوان و سعادتمندی شان دعا می کردند. هیچکس از اهالی ده نبود که از وجود این عروسی بیاطلاع مانده باشد. اما در فاصلهای نه چندان دور در یک میدان وسیع در گوشهای از ده همانجا که سروصدای عروسی شنیده میشد زیر آفتاب بعدازظهر تعدادی گاو نزديك يكديگر قرار گرفته بودند . و همان جا بود که مرد قصابی گاوی را سر بریده و در آن لحظه ها سعی میکرد حیوان را از پا آویزان کند و عاقبت به کمک یکی دو نفر دیگر که به سمت مجلس عروسی میرفتند، موفق به این کار شد. این گاو برای سلامت عروس و داماد و جلوگیری از چشم زخم قربانی شده بود. قصاب نیز گاو شاخداري را کشته و سرش در گوشهای از زمین افتاده بود. مرد قصاب خیلی قوی هیکل و پرزور نشان میداد و گاهگاهی در حالیکه چشم از گاو ذبح شده برنمیداشت چاقویش را تيز میکرد.
تا دقایقی پیش در اطراف گردن گاو مقداری خون لخته شده قرار داشت اما مرد قصاب با سطل آبی که در کنارش بود آن را شُسته بود. مدت زیادی از شروع کارش نگذشته بود که عاقبت پوست گاو را کند و سپس شروع به جدا کردن قطعههای بدن بیسرش نمود. اما در آن نزدیکی در چند قدمی مرد قصاب که قطعههای کوچک گوشت گاو را وزن میکرد، در میان گاوها چشمانی بودند که به او و حرکات و رفتارش خیره نگاه میکردند و سرانجام به صدا درآمدند، ناله هایی که اصلاً به سرو صدای همیشگی آنها شبیه نبود و هر چه بود انگار به خاطر دیدن آن صحنهی دلخراش به گوش می رسید. آن حیوانات در میان سرو صدای گنُگ عروسی و آواز باد گذرنده شاهد قطعه قطعه شدن گاوی سیاه شبیه به خود بودند.
مرد قصاب به سمت گاوها برگشت و از صدای آنها در تعجب باقی ماند زیرا تا آن روز با اینکه چند سالی بود گاوکشی میکرد اما یک چنین سروصدايی به گوشش نخورده بود اگرچه چند باری شنیده بود که نباید گاو یا گوسفندی را در مقابل چشم دیگر حیوانات کشت زیرا که ممکن است مریض شوند. او پي برد که علت این صداهای عجیب که از گاوها برمیخواست همانا دیدن گاو بیسري است که تا آن لحظه نه تنها پوست تنش را کنده بود بلکه بسیاری از قطعات بدن او را نیز جدا ساخته بود.
مرد قصاب بار دیگر مشغول کارش شد در حالیکه هنوز به سروصدای گاوها میاندیشید. مدت کوتاهی گذشت. شاید اگر به همین ترتیب مرد قصاب به کارش ادامه میداد به زودی کلک گاو کنده میشد و آن وقت نفس راحتی میکشید و او نیز به جمع مهمانان مجلس عروسی می پیوست. اما اینطور نشد چونکه درست در همان لحظههایی که مرد قصاب در این فکر و خیالات بود ناگهان شیئی تیزی به او برخورد کرد و سوزش شدیدی را در تمام بدنش به خصوص در کنار ساق یکی از پاهایش احساس کرد. مرد قصاب از شدت خشم و درد چاقو را بر زمین انداخت و در حالیکه دو دستش را بر روی نردهای چوبی انداخته بود، به زحمت یک قدم خود را جلو کشاند و بعد به عقب برگشت. یکی از گاوها با شاخ تیزش به پای او آسیب وارد کرده بود. مرد قصاب از درد و عصبانیت دندانهایش را به هم میفشرد و به پای آغشته به خون سرخش نگاه میکرد. آفتاب همینطور میتابید واو باور نداشت که آن گاو با اوچنین کاری کرده است! در این لحظهها گاوها در اطراف جسد قطعه قطعه شده گاو بیسر تجمع کرده و ناله می کردند! مرد قصاب با کنجکاوی و کمی هم مضطربانه با صدای بلندی اسم یکی از دوستانش را بر زبان آورد.
ـ غلام...غلام کجایی بیا اینجا!
وقتی ساکت شد بار دیگر صدای سوزش خفیف باد را شنید که سروصدای مجلس عروسی را با خود در سراسر ده و همهی آن اطراف میچرخاند. مرد قصاب در حیرت باقی مانده بود در حالیکه خون از پایش همینطور بر زمین میریخت. بلافاصله با تکه ای از دستمالش زخم پایش را بست و دو باره رفیقش را صدا زد. خبری از او نبود و عاقبت خیلی آهسته بر زمین نشست و به گاوی که به او حمله کرده بود خیره شد. بار دیگر چند تا از گاوها به صدا درآمدند. این بار صدای گاوها بر خلاف قبل کمترعجیب بود اما صدای همیشگی آنها نیز نبود. مرد قصاب خیلی عصبانی و خشمگین شده بود. او که در هفته دو سه گاو را یک تنه سر میبرید حالا یکی از همان گاوهای شاخدار او را به راحتی زخمی کرده و این برایش باورنکردنی جلوه کرده بود.
خشم و ناباوری مرد قصاب هنوز ادامه داشت و در حالیکه سعی می کرد از جایش بلند شود ناگهان به دلیل ضربه ی دیگری بار دیگر بر زمین خورد و فریادش به آسمان رفت. خیلی دلش می خواست خود را به جلو بکشاند تا این که یکی از گاوها به او کمک کرد. قصاب به جلو کشانده شد اما هنوز شاخش در پهلوی مرد قصاب باقی مانده بود. و این بار در چشمان مرد قصاب حلقهای از اشک پر از غضب و درد نشست. یک بار دیگر صدای مرد قصاب که خیلی دردناک در فضا میپیچید از گلویش برخاست. گاوها بار دیگر صدای همیشگی خود را سر دادند و حتی تعداد کمی از آنها بیاعتنا به این حادثه مشغول خوردن علف شدند. مرد قصاب ناگهان متوجه یک نوع سیاهی، یک نوع گرفتگی هوا شد و حس کرد رفته رفته همه چیز رنگ و بوی خود را از دست می دهد. صدای عروسی خیلی ضعیف به گوشش میرسید. آن لحظات بیش از هر چیزی سر بریدهی گاو شاخدار افتاده بر خاک، شاخ خونین گاو مقابلش و درد خون آلود کمرش او را به خود مشغول کرده بود و او در حالیکه به شدت زخمی و ضعیف شده بود نمیدانست چگونه این عمل گاوها را باور کند. گاهگاهی با چشم به اطرافش نگاه میکرد اما نمیتوانست با رنگ تیره چشمانش چیزی را شناسایی کند. زیر لب ناله ای کرد و غلام را بار دیگر صدا زد و درست در لحظهای که چشمش متوجه چاقویش شد و سپس همین که نگاهش به سر بریدهی گاو سیاه شاخدار افتاد، ناگهان دو دشنهی بُرنده بار دیگر او را به طرف جلو کشاند. مرد قصاب پس از این حملهی عجیب گاو خشمگین این بار تماماً در خون خود غلطید و عاقبت حتی موفق به دیدن تیرگی هوا نیز نشد و بی رمق در نزديكي چاقوی خود که آغشته به خون گاو بود، برخاك افتاد.
از صبح که عروسی برقرار بود هیچکس حتی تصوری این چنین نمیتوانست بکند و اگر میدید معلوم نبود تا چقدر باور میکرد، حادثه ای که در آن روز شاد و پر جنبوجوش غریب به نظر میرسید زیرا مرد قصاب چگونگی این رویداد را با خود به دنیای دیگرش برده بود و تا دم دمای غروب هیچکسی از آن باخبر نشد.
گاوها مثل این بود که هرگز چنین جنایتی را مرتکب نشده بودند و معلوم نبود چرا اين بار و در آن بعدازظهر روز عروسی به شدت تحریک شده بودند، حالتی که بیشتر به کار آدمها میخورد اما هر چه بود موفق شده بود مرد قصاب را در خون خود بغلطاند و عاقبت او را به زیر خاک بکشاند. وقتی که اهالی ده در اینباره به باور رسیدند واقعه را دهان به دهان نقل کردند و همه را به حیرت انداختند و قصابها را به وحشت. از آن به بعد در آن ده و دهات اطراف تا آنجا که ممکن بود دور از چشم گاوها و شاخها و نیز گوسفندان قربانی را سر میبریدند. پس از آن هرگاه در آن ده یا دهات اطراف عروسی برپا میشد، بعضی ها به یاد آن جشن و واقعهای میافتادند که دو قربانی داشت یکی گاو شاخدار و دیگری قصاب گاوها.
Instagram: hasankhadem3
سلام و ارادت و مهر فراوان. خدا قوت. واقعا آدم تحت تاثیر این پیوسته نوشتن و خلق دنیای داستانیتان قرار میگیرد. داستان شایان توجه و تاملبرانگیزی بود. دنیای برخی قصههای کوتاهتان گاهی مرا یاد حال و هوای برخی قصههای کوتاه بورخس میاندازد که کارهایش به نظرم فوقالعاده است و بسیار دوستش دارم. درود بر شما. پاینده باشید. محمد منصور هاشمی
استاد گرامی جناب هاشمی ممنون از اظهار نظرتان . سرکار خودتان استاد داستان نویسی هستید و بنده هرگز داستان جذاب «قهقهه در خلاء» شما را فراموش نخواهم کرد