بی بی سی:

در سال ۱۹۲۵ میلادی و درست اندکی پس از الغای رسمی خلافت اسلامی در ترکیه، جوانی مصری که دانش‌آموختۀ دانشگاه الازهر بود و از این دانشگاه بالا‌ترین گواهی‌نامه را به دست آورده بود کتاب کم‌ حجمی نوشت به نام "الاسلام و اصول الحکم". این جوان در زمان نوشتن این کتاب در دستگاه قضای مصر به عنوان قاضی شرعی کار می‌کرد. مطالبی که در این کتاب به چاپ رسیده بود واکنش‌های خشماگینی را در پی داشت و مؤلف آن را به مصیبت‌های عدیده‌ای گرفتار کرد....

 

چرا این‌همه جنجال؟

علی عبدالرازق در کتاب "الاسلام و اصول الحکم" به مقولاتی همچون "خلافت" و "امامت" در اندیشه و تاریخ اسلامی پرداخته و به این نتیجه رسیده که نظام خلافت، نظامی بیگانه با اسلام است و در اصول و مبانی مورد اعتماد دین اسلام مبنایی برای آن نمی‌توان یافت. علاوه بر این‌که شیوۀ حکومتداری‌ که به نام خلافت در طول سده‌ها روی کار بوده شیوه‌ای استبدادی بوده و کسی که با ارزش‌های معاصر خو گرفته باشد آن را نمی پذیرد.

نکتۀ اصلی و مرکزی در این کتاب این است که اسلام دین است نه دولت و حامل رسالتی تاریخی است و هیچ ربطی به حکومت و سیاست و آبادانی دنیا و سازماندهی جامعه‌ها ندارد. به ادعای این کتاب، پیامبر اسلام تنها "رسول" بود و مأموریت داشت پیام‌های خداوند را به آدمیان برساند و در این راه نه دولتی تأسیس کرد و نه ریاست حکومتی را برعهده گرفت و نه بنیاد جامعه‌ای را نهاد. به همین دلیل است که می‌بینیم پیامبر اسلام راجع به نوع و شکل حکومت اسلام حرفی نزده. پس بر مسلمانان لازم است که خودشان دست به کار شوند و حکومت کارآ و با‌کفایت را از روی تجربه‌های تاریخی و بر مبنای موازین عقلی و مصالح جمعی جستجو کنند و اعتنایی به حرف‌های کسانی که قایل به "حکومت اسلامی" اند و از آن بالاتر ادعا می‌کنند که حکومت اسلامی عبارت است از نظام خلافت اعتنایی نشان ندهند.

او نوشت: "مسلمانان را اگر جامعه‌ای جدا از دیگران تلقی کنیم، مثل دیگر ملت‌ها نیازمند حکومتی استند که کارهای‌شان را سامان دهد و از احوال‌شان نظارت کند... فرقی نمی‌کند این حکومت چه شکل و چه نوعی داشته باشد: مطلقه باشد یا مشروطه، فردی باشد یا جمهوری، استبدادی باشد یا قانون‌مدار یا شورایی یا دموکراتیک یا سوسیالیستی یا بلشویکی."

با توجه به این نکته، علی عبدالرازق این تصور علمای مذهبی را که خلافت و امامت را از لحاظ دینی امری واجب می‌شمارند مورد انتقاد قرار داد و افزود که این عده از علما و پیروان عوام‎شان "خلیفه" را حاکمی مطلق‌العنان تصور می‌کنند که اختیارات و صلاحیت‌هایش را از خداوند می‌گیرد و اختیار و سرپرستی عام‌و‌تام دین و دنیای مردم را همانند خداوند دارد.

او در این زمینه چنین می‌نویسد: "از نظر این عده از علما خلیفه جانشین رسول خداست و لاجرم برخوردش با مردم همانند برخورد پیامبر خدا باید باشد و بر مردم است که ولایت او را بپذیرند و از او فرمانبری همه‌جانبه نمایند و او بر آن‌ها سلطۀ کامل دارد. از نظر اینان، خلیفه حق دارد امور دینی مردم را سرپرستی کند و حدود و احکام خدا را در میان مردم در معرض اجرا بگذارد. این‌که خلیفه بر شؤون دنیوی‌شان حق تصرف دارد به طریق اولی است... بلکه مرتبۀ خلیفه را فراتر از بشر برده‌اند و تا درجۀ خدایی‌اش رسانده‌اند و این‌طور القا کرده‌اند که خلیفه صلاحیت‌هایش را از خدا می‌گیرد و قدرت نا‌محدودش برگرفته از قدرت نا‌محدود خداوند است."

در پاسخ به کسانی که باور دارند خلافت برای بقای دین ضروری است چنین می‌نویسد: "به خدا پناه می‌بریم از این‌که عزت و ذلت دین منوط به حکومتی خاص یا پادشاهانی ویژه ساخته شود. خداوند هرگز نمی‌خواهد که صلاح و تباهی بندگان مسلمانش در گرو خلافت و در اختیار خلفا قرار داشته باشد."

به احتمال زیاد اگر این کتاب در وضعیت دیگری به چاپ رسیده بود این‌همه جنجال و هیاهو در پی نمی‌داشت. این کتاب در حالی نوشته شد که در کشورهای مختلف جهان اسلام موضوع الغای خلافت موضوعی تازه بود و ذهن‌های بسیاری را به خود مشغول ساخته بود. فقط یک‌سال پیش از چاپ این کتاب مصطفا کمال "اتا‌ترک" خلافت را در ترکیه رسماً ملغا اعلام کرده بود و از آن بالاتر به نحوی دین را از امورات دولتی حذف کرد.

...اهمیت کتاب

واکنش خشماگین گسترده‌ای که بنیادگرایان در برابر انتشار این کتاب نشان دادند به روشنی این نکته را به کرسی می‌نشاند که این کتاب از اهمیت خاصی برخوردار است. ارزش این کتاب در این است که با استفاده از زبان دینی در صدد آن است که بساط را از زیر پای گذشته‌پرستان بیرون کند. مخالفان تندروی علی عبدالرازق به خوبی پی برده بودند که نویسندۀ این کتاب نقطه‌های حساس را هدف قرار داده است. با آن‌که غوغا‌‌بر‌انگیز شدن کتاب مزبور بیشتر از بابت زمان انتشار آن است، این کتاب تا هنوز هم یکی از کتاب‌های عمده در زمینۀ بحث‌های مربوط به پیوند اسلام و سکولاریسم است.

برو به آدرس