بلوک بندی های منطقه پس از انقلاب ایران
قسمت اول این مطلب را در اینجا می توانید ببینید
http://www.iroon.com/irtn/blog/279/
قسمت دوم این مطلب را در اینجا می توانید ببینید
http://www.iroon.com/irtn/blog/280/
همانطور که اشاره شد، رهبران انقلابی نظام جدید حکومتی ایران به دلایل گوناگون، که در مطلب دیگری باید به بررسی آن پرداخت، در فاصله کوتاهی پس از انقلاب کشور را از مدار یکی از قدرت های منطقه ای همراه با غرب خارج نموده و خود سردمدار یک بلوک جدید سیاسی در منطقه شدند که تماما آرایش سیاسی منطقه را در هم ریخت.
اهمیت استراتژیک ایران، ثروت ملی و نقش تاریخی کشور در منطقه و اعتبار بزرگ ترین انقلاب مردمی در تاریخ چند دهه گذشته، موجب شد که بسیاری از جریان های سیاسی و حکومت ها در منطقه در جبهه ایران قرار گرفته و هرچه بیشتر خود را با سیاست های منطقه ای ایران تطبیق دهند. همین استقبال سیاسی از انقلاب و رهبری آن در منطقه از طرف دیگری باعث شد که رهبران جمهوری نوپای اسلامی در ایران، برای جلب هرچه بیشتر نیروهای انقلابی و مردمی و اسلامی و حکومت ها و جنبش های آزادی بخش ملی به رادیکالیسم بیشتر کشانده شده و روز بروز مواضع رادیکال تری را چه در مقابله با امریکا و اسرائیل و چه حتی در زمینه های اقتصادی و اجتماعی در داخل کشور در پیش گیرند. آنها از طرفی در یک رقابت ناگفته و پنهان با اپوزیسیون رادیکال و چپ گرای داخلی نیز روز به روز به مواضع رادیکالتری کشانده می شدند.
رادیکالیسم در مواضع داخلی و خارجی رهبران نظام اسلامی به نتایج معینی در قطب بندی های جدید سیاسی در منطقه منجر گردید. تقریبا همه کشورهای دوست سابق ایران در منطقه در طی یک پروسه چندساله به دشمنان منطقه ای ایران تبدیل شدند. مناسبات ایران با بعضی از آنها بشدت به سردی و در بعضی موارد به خصومت و قطع کامل مناسبات دیپلماتیک انجامید.
این وضعیت که هنوز کمابیش ادامه دارد، برای بلوک بندی های جدید و کشورهای منطقه سود و زیان های معینی را به دنبال داشت. آنهایی که از وضعیت جدید سود می بردند، خواهان ادامه سیاست خصمانه ایران با ایالات متحده بوده و همه تلاش خود را برای افزایش خصومت بکار بستند.
در دهه نخست عمر نظام اسلامی و تا زمانی که شوروی هنوز برپا بود، اتحاد جماهیر شوروی و سایر کشورهای سوسیالیستی از فقدان مناسبات عادی ایران با ایالات متحده سود برده و هرگز مشوق عادی سازی مناسبت سیاسی بین دو کشور نبودند. جمهوری اسلامی ایران نه تنها برای آنها یک طرف قراردادهای تجاری سودآور بود که در محافل بین المللی نیز در بلوک کشورهای تحت نفوذ آنها قرار داشت و در عین حال امکانات گذشته را از امریکایی ها سلب نموده و اجازه فعالیت های جاسوسی در داخل ایران را که هزاران کیلومتر مرز مشترک با شوروی داشت، از آنها گرفت.
قطع مناسبات با امریکا، برای بعضی از کشورهای اروپایی نیز که جایگزین شریک های امریکایی در بازار ایران شده بودند نیز سودهای کلانی را به ارمغان می آورد.
برخی از کشورهای این منطقه با اغراق در نقش خرابکارانه ایران، نقش باج بگیر پیدا کرده و با برجسته کردن خطر ایران، سالانه میلیاردها دلار کمک های مستقیم و غیرمستقیم از همسایگان خویش در منطقه و یا امریکا دریافت می کردند. و حتی تحت همین عنوان به همکاری های اطلاعاتی و امنیتی با اسرائیل و امریکا به موقعیت جدیدی در منطقه دست یافتند. عربستان سعودی به عنوان یکی از کشورهایی که امکان مقابله با ایران را دارد، بیشترین تسلیحات نظامی را از امریکا خریداری کرد که بسیاری از آنها را درحالت عادی هرگز به این کشور نمی فروختند. عراق در دوران صدام تقریبا از همه شیخ های منطقه و بویژه از پادشاه عربستان بیشترین باج ها را دریافت کرد و پاکستان و ترکیه نیز از ره آورد دشمنی میان ایران و امریکا به موقعیت های ویژه ای دست پیدا کردند. این همه در حالیست که اگر نظام سیاسی در ایران با غرب مناسبات عادی می داشت، داستان به کلی به شکل دیگری بود که در فرصت دیگری به آن می پردازم.
رددررویی دو بلوک قدرت در جهان
این بخش گرچه رابطه مستقیمی با مطلب فوق ندارد، اما قابل توجه است که پیامدهای فروپاشی سوسیالیسم بر ایران به عنوان طلایه دار جنبش اسلام سیاسی چه بوده است.
در دنیای دو قطبی گذشته، دنیای تقسیم جهان به دو اردوگاه بزرگ سوسیالیسم و سرمایه داری و مناطق نفوذ آنها، تقریبا همه ساختارهای موجود سیاسی بر دو شالوده اصلی سوسیالیسم و سرمایه داری بنا گردیده بود. بازیگران میدان سیاست، چه رهبری حکومت ها و چه جنبش های سیاسی از هر نوع آن، به اجبار در یک سوی این تقسیم بندی بزرگ جهانی قرار می گرفتند و برای بقای خود و ادامه حیات، شریان زندگی خود را به یکی از این منابع نامحدود قدرت جهانی وصل می کردند. حضور در هر کدام از این دو حوزه قدرت جهانی محدودیت ها و وابستگی هایی به همراه داشت که تاثیر آن در سمت گیری های سیاسی-اقتصادی و اجتماعی، به روشنی آشکار بود.
در دنیای دو قطبی دوران جنگ سرد، برای بسیاری از کشورها این امکان واقعا وجود داشت که با قرار گرفتن در یک طرف این بازی جهانی، تا حدودی جلوی آسیب پذیری خود را در مقابله با طرف دیگر بگیرند. در عین حال بخاطر رقابت جهانی میان دو قدرت امکان مانور و چانه زنی میان این دو ابرقدرت جهانی نیز ممکن بود. کشورها معمولا وقتی در یک طرف این قطب بندی جهانی قرار می گرفتند، تا حدود زیادی از تعرض طرف مقابل در امان بودند.
تعادل نسبی میان دو نظام سیاسی متخاصم در سطح جهانی، تا حدود زیادی سایه خودش را بر تمام جهان انداخته بود و حاشیه های امن زندگی را برای حکومت های تحت نفوذ دو بلوک فراهم می کرد، در عین حال در این وضعیت هیچ قدرت دیگری امکان مداخله جدی در مسائل جهانی را بدون توافق قدرت های بزرگ جهانی در دو سمت این تقابل پیدا نمی کرد. کمترین تلاش در جهت تاثیرگذاری در مناسبت جهانی از طرف قدرت های کوچک تر، موجبات تنبیه را فراهم می آورد و در صورت پافشاری، کشور طغیان کننده باید برای حفظ حیات خویش در بلوک مقابل برای خود جایی دست و پا کند که البته در آنجا هم محدودیت های عمومی بلوک را باید رعایت می کرد.
در آن وضعیت جهانی بود که کشورهای کوچکی چون کوبا، می توانستند با کمک جهانی سوسیالیسم در مقابل تحریم های فلج کننده و همه جانبه امریکا و غرب برای چندین دهه متوالی مقاومت کرده و نه تنها از تعرضات اقتصادی و نظامی آن در امان باشند که حتی به مدلی از موفقیت برای دیگر کشورهای انقلابی مبدل گردند. تعرض در هر کشوری با مقاومت جبهه مقابل سازماندهی و حمایت می شد و در حقیقت جنگ در ویتنام، افغانستان، آنگولا و یا در هر گوشه ای دیگر از جهان به عرصه رویارویی دو قدرت جهانی مبدل می گشت.
در نتیجه ، هر جنبش اعتراضی در یک بلوک، خود به خود رنگ و بوی سیاسی بلوک مقابل را به خود می گرفت. مثلا هر اعتراض اجتماعی در یک کشور سوسیالیستی به عنوان گرایش به نظام سرمایه داری تعبیر می شد. افزون بر آن، حمایت جبهه سرمایه داری از آن حرکت اعتراضی، رنگ و بوی سیاسی و سرمایه داری بدان می داد. این امر حتی در کشورهای حاشیه ای این بلوک ها هم صادق بود. مثلا اگر در کشوری که در گذشته در مدار سرمایه داری بود جنبش ضداستبدادی شکل می گرفت، بخاطر حمایت شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی از آن جنبش، کم کم عناصر سوسیالیستی و رادیکالیسم سیاسی در آن برجستگی پیدا کرده و پس از مدتی کمونیست ها بخاطر حمایت شوروی، رهبری آن جنبش ها را در اختیار می گرفتند. و حتی اگر کمونیست ها در رهبری آن جنبش ها هم نبودند، حکومت های حاصل از پیروزی آن جنبش ها، در تصمیم های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خویش سمت گیری های شدید ضد سرمایه داری پیدا نموده و با ملی کردن بخش بزرگی از اقتصاد و ایجاد محدودیت های وسیع برای سرمایه داران در داخل کشور، کشور را به سمت گیری های غیرسرمایه داری کشانده و عملا در جرگه کشورهای سوسیالیستی قرار می دادند. و جالب تر این بود که برخی از همین کشورها و رهبران آنها، در اولین مرحله جدایی خویش از بلوک سیاسی گذشته، همه اقدامات قبلی خود را بکلی متوقف کرده و مسیر مخالف آن را در پیش می گرفتند.
این تغییرات متاثر از تغییر در پایه اجتماعی و طبقاتی رهبران این کشورها نبود. بلکه کاملا متاثر از مدلی بود که بلوک مربوطه به آنها دیکته کرده و آنها هم عملا آنرا به اجرا در می آوردند.
تغییرات در سومالی در دوران زیادباره، یا تغییرات در مصر در نیمه دوم دهه هفتاد در دوران سادات و در بسیاری از کشورهای دیگر افریقایی چون سودان، از این دست چرخش ها بود.
حمایت اتحاد جماهیر شوروی از کلیه نهضت های آزادی بخش و حکومت های ضد امپریالیستی پیامد این نهضت ها، فضایی را در جهان آن روز به وجود آورده بود که تقریبا غیرممکن می نمود که جنبشی برعلیه سرمایه داری شکل گرفته و امکان ادامه وجود داشته باشد، بدون اینکه از کمک ها و حمایت های شوروی برخوردار باشد.
تنها در دوره معینی جریان های مائوئیستی شکل گرفته بودند که ادعای استقلال از هر دو بلوک بندی جهانی را داشتند. البته این جریان ها از نظر کمیت و کیفیت و اندازه اثرگذاری خود در مقایسه با جریان اصلی مبارزاتی در دنیای آن روز، قابل مقایسه نبوده و شاید بتوان گفت که هرگز نقش تعیین
کننده ای نداشتند.
نظرات