نگاهی به دگرگونی های منطقه پس از انقلاب اسلامی تا کنون-قسمت دوم

 

موج جدید اسلامگرایی در منطقه

 

قسمت اول این مطلب را در اینجا می توانید ببینید

http://www.iroon.com/irtn/blog/279/

 

 

دو عامل مهم که در شکل گیری موج جدید اسلامگرایی نقش اصلی  داشتند، یکی لشکرکشی روسیه به افغانستان و دیگری انقلاب ایران به رهبری روحانیت شیعه در ایران بود.

مداخله اتحاد شوروی در امور داخلی افغانستان، تدارک و انجام کودتا و سپس حمله نظامی به این کشور، برای امریکا که بطور جدی نگران پیشرفت شوروی در منطقه خلیج فارس بود، موجب شکل گیری دکترین کارتر در این منطقه گردید که اساس آن توقف هرگونه مداخله و حضور خارجی در این منطقه برای کنترل منابع انرژی بود. کارتر در سخنرانی سالانه خود در ۲۸ ژانویه ۱۹۸۰ صراحتا اعلام کرد که برای جلوگیری از کنترل بر این منطقه حتی اگر لازم باشد به تقابل نظامی نیز دست خواهد زد. در ادامه همین سیاست بود که رهبری امریکا نیروهای واکنش سریع را بوجود آورد که بعدا در دوران ریگان در سال ۱۹۸۳ به ایجاد  مرکز فرماندهی نیروهای امریکا (CENTCOM)  منجر شد که همان مرکز اصلی تصمیم گیری عملیات نظامی در منطقه خاورمیانه، شمال افریقا و آسیای مرکزی است.

گسترش حضور نظامی امریکا و CENTCOM به تغییرات جدی در این منطقه منجر گردید. یکی ازپیامدهای اولیه دکترین کارتر در این منطقه که در نتیجه رویارویی با شوروی در افغانستان پدیدار شد، ایجاد یک ائتلاف بزرگ سیاسی تحت پوشش اسلام برای مقابله با کمونیسم در افغانستان بود. یک سر این جریان در دست عربستان سعودی و دیگر شیخ های واپس گرای منطقه بود و از کمک های مالی آنها بهره می برد و سر دیگرش در دست ژنرال های پاکستانی در سازمان اطلاعاتی ارتش پاکستان (ISI) و سیاستمداران امریکا قرار گرفته بود.

در آن سالهای جنگ با به اصطلاح کفر و کمونیسم در افغانستان، عربستان سعودی و امریکا بیش از ۴۰ میلیارد دلار صرف کمک مالی به پاکستان برای تجهیز و تربیت مجاهدین مسلمان افغانی کردند و پیشرفته ترین تجهیزات نظامی را در اختیار آنها قرار دادند که یک قلم آن دوهزار موشک پیشرفته استینگر  FIM-42  از نوع زمین به هوا بود که هنوز پس از ۳۰ سال برخی از آنها به صاحبان اصلی اش برگردانده نشده و احتمالا نیروهای طالبان و القاعده با همان موشک ها در سالهای بعدی به شکار بالگردها و هواپیماهای امریکایی پرداختند.

سرمایه گذاری چند ده میلیارد دلاری امریکا و عربستان در همکاری با ژنرال های مرتجع پاکستانی در ISI در سالهای جنگ با شوری، به شکل گیری نیرویی منجر گردید که در دهه های بعدی به یک جریان بزرگ سیاسی- مذهبی از نوع اسلام سیاسی بنیادگرا مبدل شد.

 

مجهزسازی و سازماندهی نیروهای جهادی در کشورهای عربی و مسلمان، برای اعزام و تشویق آنها به مقابله با کفروکمونیسم در جبهه های افغانستان، موجب شد که در تمام کشورهای اسلامی و عربی، جنب و جوش تازه ای پدیدار شود. بخش قابل توجهی از جریان های وابسته و اعضای اخوان المسلمین در این دوره موفق به سازماندهی جدیدی از نیروهای خود شدند. بخش خفته جریان اسلامی که در دهه های ۶۰  و ۷۰ میلادی  زیر تاثیر ناسیونالیسم عربی و ناصریسم و یا کمونیست ها بود، حالا به کمک و تشویق سازمان های اطلاعاتی و امنیتی در این کشورها برای اعزام به جبهه های افغانستان فعال شده و موفق شدند نه تنها هزاران نفر را تجهیز کرده و به جبهه های افغانستان روانه کنند که در درون کشورهای خود یک بدنه پشتیبانی و لجستیکی بزرگ برای جمع آوری کمک های مالی و ارسال تجهیزات و کمک ها و تشویق داوطلب ها به شرکت در جنگ علیه روسیه بوجود آوردند. در همین سالهاست که شاهد بازسازی جریان اسلام سیاسی بنیادگرا در همه این کشورها هستیم. اولین نشانه های این جریان را در پیوند ایمان الظواهری – یکی از رهبران اخوان المسلمین - با اسامه بن لادن – یکی از مسلمان های بنیادگرای وهابی – در شکل گیری سازمان القاعده می بینیم، جریانی که در سالهای بعدی به یک شبکه جهانی بنیادگرایی اسلامی مبدل شده و بیشتر عملیات جهادی و تروریستی را از افغانستان گرفته تا بوسنی و چچنی و سومالی و حتی تا قلب امریکا در نیویورک هدایت و رهبری می کنند.

سازماندهی مجاهدین افغانی و یارگیری جهانی برای آنها و تجهیز آنها به سلاح های فوق مدرن برای مقابله با شوروی، فقط در ابعاد جبهه های جنگ در افغانستان محدود باقی نماند، به همه کشورهای اسلامی سرریز کرد و به یک بیداری عمومی در جریان های بنیادگرای اسلامی منجر گردید.

 

پیدایش اسلام ضد آمریکایی

در مقابل و شاید بهتر بتوان گفت در کنار این جریان، یک جریان دیگر اسلام گرای سیاسی نیز بوجود آمد. جریانی که رهبری آن در اختیار رهبران جمهوری اسلامی ایران بود و نه تنها از غرب و ایالات متحده حرف شنوی نداشت بلکه بیشتر منافع آنها را هدف گرفته بود. این جریان گرچه با شعار نه شرقی – نه غربی ادعای مقابله و مبارزه برعلیه هر دو ابرقدرت زمان، شوروی و امریکا را داشت، اما لبه تیز حمله آن به سوی غرب و امریکا و اسرائیل بود و به جای اتکاء به دولت های عربی – اسلامی در تجهیز جنبش مقاومت اسلامی، به گروه ها و جنبش های مقاومت چشم دوخته و با اتکا به منابع  خود در کشورهای اسلامی به جنبش سازی و جریان سازی اسلام سیاسی از نوع ضد آمریکایی آن مشغول بود.

 

انقلابیون مسلمان ایرانی از همان ابتدای شکل گیری حکومت اسلامی در ایران، تحت پوشش های گوناگون از ایجاد واحد جنبش های آزادی بخش در سپاه گرفته تا برگزاری کنفرانس ها و گردهمایی های آشکار و پنهان در ایران و دیگر کشورها، به سازماندهی جنبش جدیدی دست زدند، جنبشی که ویژگی بارز آن، ضدامریکایی و ضد اسرائیلی بودن آن بود و هدفش تجهیز احساسات مردم مسلمان در دو زمینه بود. اول ایجاد یک جنبش فراگیر و همراه با شعارهای حکومت جدید اسلامی در ایران برعلیه امریکا و اسرائیل در منطقه و دوم سازماندهی مقاومت در تک تک کشورهایی که به ادعای رهبران جمهوری اسلامی توسط مشتی حکام فاسد، خائن به اسلام و نوکر غرب اداره می شد.

 

جمهوری اسلامی و رهبران آن از آنجا که وارث یک انقلاب بزرگ مردمی در منطقه بودند، به مثابه آهن ربایی عمل کردند که همه نیروهای انقلابی و آزادی بخش را در همان ماههای اولیه شکل گیری حکومت دینی و انقلابی به خود جذب نمود. بی جهت نبود که در فردای پیروزی انقلاب ایران، آقای عرفات بدون گرفتن اجازه و ویزای ورود به کشور به فرودگاه مهرآباد وارد شد و در مقابل پرسش خبرنگاران که آیا مقامات ایرانی را در جریان سفر خود گذاشته و یا اجازه ورود گرفته است، مدعی شد که کسی برای ورود به کشور خودش اجازه لازم ندارد. پس از او و در روزها و ماههای بعد رهبران جنبش های آزادیبخش یکی پس از دیگری برای دیدار با مقامات حکومت جدید انقلابی در ایران وارد کشور می شدند و در تهران دفاتر نمایندگی سازمانهای خود را افتتاح می کردند.

رهبران جمهوری اسلامی ایران از همان ابتدا با تمرکز روی مساله فلسطین، که در این منطقه بیشترین توجه مردم کوچه و خیابان را در همه کشورهای اسلامی به خود جلب می کرد، موفق شدند که دروازه ورود به قلب و ذهن و احساسات مردم را گشوده و در دل آنها خانه کنند. استقبال مردم کوچه و خیابان از انقلاب اسلامی ایران و رهبری آن در میان همه مسلمانان منطقه، فارغ از شیعه و سنی بودن آنها، موجب شد که وحشت جدیدی در حکومت های این منطقه بر علیه نظام نوپای جمهوری اسلامی و پیام انقلابی-اسلامی آن بوجود آید. این وحشت در مراحل بعدی خود به بلوک بندی های جدیدی در منطقه منجر گردید. این بلوک بندی جدید در اولین سالهای پس از انقلاب ایران، در جریان حمله صدام به ایران و کمک کشورهای عربی مرتجع در منطقه به او خود را به نمایش گذاشت. حکومت عربستان سعودی حداقل ۲۵ میلیارد دلار کمک مالی در طول جنگ در اختیار صدام گذاشت و از همه امکانات اطلاعاتی و مخابراتی خود از جمله استفاده از هواپیماهای آواکس امریکایی که در اختیار آنها بود برای کمک به صدام استفاده کرد.

در این دوره چنانکه قبلا اشاره کردم، ما شاهد دو جریان موازی اسلام گرا در منطقه هستیم. جبهه اسلام گرایی ضدشوروی به رهبری امریکا-عربستان سعودی و پاکستان، و جبهه اسلام گرایی ضدامریکا به رهبری جمهوری اسلامی ایران و کشورهای عضو جبهه پایداری که تفاوت اصلی و عمده این دو جبهه در دوچیز بود.

 

آ - جبهه ضد امریکایی به رهبری جمهوری اسلامی ایران، مورد استقبال مردم بود و حمایت میلیونی مردم کوچه و خیابان را در همه کشورهای عربی-اسلامی در پشت خود داشت در حالیکه جبهه ضد شوروی از چنین حمایتی برخوردار نبود و در زندگی روزانه مردم در کشورهای اسلامی نقشی نداشت و فقط شبکه هایی که بیشتر از طرف حکومت های درست شده بودند را در اختیار داشت.

 

ب – جبهه ضد امریکایی از اعضای جبهه پایداری (سوریه، لیبی، جمهوری دمکراتیک یمن و سازمان آزادیبخش و ... ) تشکیل شده بود. با اینکه اعضای این جبهه دولت ها بودند، اما ویژگی اصلی آنها، انقلابی بودن شان بود. دولت های عضو جبهه پایداری در منطقه در آن دوران تقریبا همگی به عنوان حکومت های انقلابی شناخته شده بودند و اکثریت مردم در آن کشورها به حکومت های فوق به عنوان حکومت های انقلابی نگاه می کردند. در عین حال حضور جریاناتی مثل سازمان آزادیبخش فلسطین و شخصیت هایی مثل عرفات در کنار افرادی چون هواری بومدین رهبر الجزایر، معمر قذافی و حافظ اسد و برخی دیگر از رهبران جنبش های آزادیبخش که همگی در مبارزه اصلی که در منطقه بین اعراب و اسرائیل در جریان بود در جبهه حامی فلسطینی ها قرار داشتند، این جبهه را در کنار مردم منطقه قرار می داد. و این در حالی بود که جبهه اسلامی ضد شوروی که شیخ های عرب و ژنرال ضیاءالحق شخصیت های منطقه ای آن بودند، از کمترین محبوبیت و حمایت مردمی، نه در کشورهای خود و نه در منطقه، بر خوردار نبود و اکثر رهبران حکومت های فاسد عضو آن، در حقیقت بیشتر از روسها در میان مردم خود مورد تنفر بودند.

 

این دو جبهه عملا منطقه  و جهان اسلام را به دو نیمه تقسیم کرده بود. البته در بعضی مناطق مثل بوسنی و یا حتی در افغانستان هر دو جبهه شرکت فعال داشتند و حتی رقابتی در جریان بود. مثلا در بوسنی در کنار پاسداران ایرانی، القاعده ای ها نیز حضور داشتند و یا در افغانستان، جمهوری اسلامی ایران در مناطق شیعه نشین با کمک رهبران مذهبی به ساختن جریان های مورد علاقه خود مشغول بود. در افغانستان حزب نصر که روحانی طرفدار ایران، آقای مزاری، رهبری آن را در اختیار داشت کاملا از سیاست های ایران پیروی می کرد و عملا به پراکسی ایران در آن منطقه تبدیل شده بود.

 

نکته جالب توجه این بود که برخلاف پیش بینی و سیاست های امریکا در دوران کارتر و حتی ریگان که تصور می کردند انقلاب اسلامی در ایران نیز به محاصره بیشتر و تنگ تر شدن کمربند سبز (اسلامی) به دور شوروی و جمهوری های آسیایی آن منجر می شود، جبهه اسلامی جدید به رهبری ایران کمترین نقشی را در این میانه بازی نکرد. این جبهه از آنجا که اعضای اصلی آن مثل لیبی، سوریه، الجزایر و سازمان آزادیبخش فلسطین و یمن دمکراتیک همه با شوروی روابط نزدیک و دوستانه ای داشتند، عملا در مبارزه علیه شوروی کمترین قدمی برنداشت و در هیچ کدام از مناطق حوزه نفوذ روس ها، به جز افغانستان، کمترین مزاحمتی برای روسها بوجود نیاورد.

 

در حقیقت شاید این تعبیر آیت الله خمینی از اسلام امریکایی و اسلام انقلابی را بتوان به این معنا فهمید که جبهه ضد روسیه همان اسلام امریکایی بود و جبهه ضد امریکایی همان اسلام انقلابی. و گویا آیت الله خمینی و طرفداران او تصمیم گرفته بودند که نقش اسلام امریکایی را به عهده نگیرند. اسلام سیاسی از نوع ایرانی از همان ابتدا برای امریکا و دوستان منطقه ای او چون اسرائیل و عربستان سعودی بیشتر مشکل زا شد. اما اسلام ضد شوروی، تا اشغال افغانستان ادامه داشت.

 

با خارج شدن نیروهای روسی از افغانستان و سقوط حکومت نجیب، و چند سال پس از آن فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی در شرق اروپا، کار اصلی این جبهه و ماموریت ضد کمونیستی آن نیز تمام شد. ولی عناصر این جبهه، پس از سالهای طولانی جنگ و بهره گیری از میلیاردها دلار کمک عربستان سعودی و امریکا و دیگر حامیانشان و حمایت برخی از ژنرال های مستقر در ISI  در پاکستان، حالا به یک نیروی جدی مبدل شده بودند و ادعاهای جدیدی را در سطح جهانی داشتند. شبکه تروریستی القاعده حالا دیگر منحصر به عده ای  جهادی باز مانده از جبهه های افغانستان نبودند. آنها به یک شبکه بزرگ جهانی مبدل شده و در همه کشورهای اسلامی ادعای حق آب و گل داشتند و از آنجا که در طول سالها جنگ در افغانستان و در مشاورت با سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی و خرابکاری غرب و پاکستان بخوبی تربیت شده و از مهارت های جنگی و تروریستی بسیار بالایی برخوردار بودند، می توانستند در هر منطقه بحرانی در کشورهای اسلامی سریعا جا گرفته و در عملیات جنگی نقش جدی ایفا نمایند. چنانکه بعدا می بینیم در عراق در سالهای اول اشغال این کشور توسط ایالات متحده، القاعده یکی از نیروهای اصلی در ترور، بمبگذاری و تخریب است.

 

پس می بینیم که پروژه بیداری اسلامی که ایالات متحده در آن نقش اصلی را برای مهار اتحاد شوروی بازی کرد، پس از یک دهه به زایش نیروی جدیدی در جهان ما تبدیل شد که عملا همه بخش های آن بیشتر برعلیه خود ایالات متحده به کار گرفته شدند و چنانکه در ادامه توضیح خواهم داد به بزرگترین چالش سیاسی امریکا پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مبدل گردید.