بمباران شدهام
در خوابهایم و این جا
جز من
بازماندهای نیست.
سقف آسمان ریخته
بر سر و رویم
رگبار نفت میبارد
و لباس عزا
بر تنم میپوشاند.
در رویا من
آمده بودم نوروز را
در خانه مادری باشم
اما در این خرابآباد نه
خانهای مانده و نه مادری.
تهران و همه شهرها
زیر نقشه خوابم
دفن شدهاند
کوچههای کودکیام و همه
مکانهای آشنا
مشتی آوارند.
خویشی نمانده که در هوایش
نفس بکشم
حتی هموطنی
که عزا بگیرد برای یک ایران
همراه من که نمیدانم
در انفجارِ خون و جنون
چرا هنوز زندهام.
و چرا حالا
که کسی یا چیزی باقی
نمانده که برایش زندگی کنم
حتی داربستی
پیدا نمیکنم تا خود را
از آن بیاوزیم و روحم
آزاد شود
از تنِ زخمی این خواب
تا در بیداری تبعید
از وطن و از مادر
و از یک ایران هموطن
که هنوز میان خرابهها
پرچم نوروز را
بالا نگه داشتهاند
خبر بگیرم.
________________________________________________________
نیلوفر شیدمهر
۲۲ اسفند ۱۴۰۴
نظرات