در دهمین سالگرد درگذشت کارلوس فوئنتس نویسنده مکزیکی من هنوز دلمشغولی بزرگم پیراهن چروکی است که در کتابخانه اش پوشیده بود. با تعیین وقت قبلی به  دیدارش میروم. گرد و غبار مرگ ده ساله کاملا روی چهره اش نشسته ؛ مشخصه که مرده. مرا در کتابخانه اش می پذیرد. ماهیچه های صورتش چنان شکننده شده اند که میترسم تا شروع به صحبت کند؛ پودر شده و در فضای کتابخانه پخش شود. خیلی کوتاه برایش توضیح میدهم که این راه طولانی را از ایران آمده ام و میخواهم پیراهنشو اطو کنم. آب دهنی ندارد تا قورتش دهد. چشمانش کاملا پوسیده و فقط حفره هایی مانده اند؛ اما از موهای خاکستری اش اندکی نمایان است ؛ کاملا متوجه هستم که میخواهد پوزخندی بزند. اما نمیتواند. با آرام ترین صدائی که در عمرم شنیده ام توضیح کوتاهی میدهد که  انتظارداشته در باره رمان به قول خودش cambio de piel  ویا پوست انداختن بپرسم و نقش سکس در داستان هایش ؛  توقع نداشته یک نفر  رنج سفر  از تهران تا مکزیکوسیتی را بر خود هموار کرده و در باره پیراهن چروک نویسنده نامدار مکزیکی که چهارده  سال قبل می پوشید سئوالی بپرسد. زیر  لب زمزمه میکند :  Ridículo

مدت طولانی سکوت وحشتناکی برقرار میشود  که تنها از مرده ها  و قبرستان میتوان انتظار داشت. هنوز اون سبیل کم جون پست لب های تکیده اش  را میتوان  دید . درست مثل هاشوری با  قلم مشگی که نقاش در آخرین ثانیه های پایان کار بر صورت پرتره قدیسی از قرون وسطی می کشد. زل میزنم به حفره چشمانش و درخواست میکنم پیراهنشو در بیاره تا اطو کنم. من همه وسایل کارم را از تهران همراه آورده ام ؛ حتی لیوانی آب برای ریختن در اطو. زیر لب عین نجوای باد زیر درختان پارک باسک دو شاپلتپک مکزیو سیتی به آرامی ابله خطابم میکند      Estupido    

دوباره سکوت برقرار میشود. انگار مشکلی پیش آمده. کم کم که چشمانم به تاریکی  گور فوئنتس عادت میکند حشرات زیادی را می بینم که از سر و کول نویسنده نامدار بالا و پائین میروند. اما هنوز پیراهن چروکشو بر تن دارد.خیلی دلم میخواهد ازش سئوال کنم چگونه همه کتابخانه اشو به قبر منتقل کرده و یا برعکس چطوری از گور رهیده و تا کتابخانه محبوبش دویده ؟ مجال پرسش نیست. فکر نمیکنم خودش هم پاسخ درستو بدونه. از اینها گذشته من  فقط برای اطو کردن پیراهنش اومده ام. خلاص.

نگاه کارلوس خیلی بی تفاوته. فکر میکردم از دیدن من خیلی خوشحال بشه. اما انگار مزاحمی بیش نیستم؛ اصلا باورش نمیشه این همه راهو فقط به خاطر اطوی پیراهنش اونجا  رفته باشم. سعی میکنم شعری را که به زبان اسپانیائی سالها قبل سروده ام برایش بخونم:

 سه رنگ مقدس : سبز و سفید و سرخ

کوندوری که  جنگ ابدیش با مار خون آشام تمام شدنی نیست

طلوع آفتاب بر بلندی های ماچوپیچو ؛ آند مقدس ؛ سریر خون

با اشاره سر می فهماند  که گفتن اراجیف بسه ؛ بهتره خفه بشم  collate

سرانجام  به این نتیجه میرسم که خود فوئنتس نمیتواند پیراهنشو در بیاورد. باید خودم این کار را بکنم. با احتیاط شروع میکنم به بازکردن دگمه ها. درگوشش زمزمه میکنم که این پیراهنو 4 سال قبل از مرگش در عکسی که سال 2008 گرفته  ؛ پوشیده و هنوز به تن دارد.  پیراهن سفید بیش از انتظار سالم مانده و این کار منو راحت تر میکند.

باورم نمیشود .پیراهن چروک را سالم در آوردم و حالا تخته اطو را با احتیاط کامل در سرسرای آرامگاه علم میکنم. کارلوس فوئنتس با پوزخندی نگاهم میکند . حدس میزنم برای چی.  استاندارد برق  در اینجا 127 ولت 60 هرتز است.  من فکر همه چی را کرده ام نه تنها مبدل برق 127 ولت به برق اطوی 230 ولت ایرانیم را آورده ام بلکه سیم سیاری هم  تو ساکم هست تا برق را تا پای تخته اطو ببرم. زیر چشمی فوئنتس را می پایم. از اینکه نتونسته به من بخندد؛ خوشحالم. میترسیدم اگر قهقهه بزنه همه استخوانهایش در هم بریزد.

کارلوس فوئنتس عین مرده های واقعی زل زده به اطوکشی من. بخار آبی که از اطو بلند میشود روی گرد و خاک تابوتش می نشیند. کارم نزدیک اتمام است. دارم یقه پیراهن سفیدشو با دقت تمام اطو میکشم. احساس میکنم فوئنتس میخواهد حرفی بزند. آرواره هایش اندک تکانی میخورند. سرم را تا جایی که ممکنه به دهانش که بوی ناخوشایندی میدهد نزدیک میکنم . تازه متوجه منظورش میشوم. میگوید چرا پیراهن خودتو اطو نمیکشی که از تهران تا مکزیکوسیتی پوشیدی و چروک شده. اتفاقا پیراهن من هم سفیده. دقیقا مثل پیراهن فوئنتس. فقط جیب ندارد. برای اینکه حرفی زده باشم از میزبانم در باره برنامه روزانه شنا میپرسم. حالا چکار میکند؟   میخواهم هشدار بدهم اگر بپره تو آب همه استخوان های اسکلتش در آب  سرگردان خواهند شد. تصور رقص استخوان های کاملا سفید( بزرگ و کوچک) تا رسیدن به ته استخر باید  جالب باشد. کنجکاوم بدانم جمجمه اش دقیقا کجا خواهد  افتاد. نمیدانم چرا به یاد سالوادور دالی می افتم. اگر زنده بود ده ها تابلو از این منظره می کشید.

 خیلی مایل هستم تا زمان بیشتری را با نویسنده محبوبم در دهمین سالگرد خاموشی اش بگذرونم. ذوق زده میشوم. پیراهن فوئنتس را که  اطو خورده با احتیاط از چوب لباسی آویزان میکنم  تا موقع رفتن بپوشانمش. فوئنتس  فقط یک زیر پوش رکابی به تن دارد که آن هم سفید است. مات و مبهوت منو نگاه میکند.

 پیراهنمو در میارم و اطو کشی را طول میدهم. زیر چشمی فوئنتس را نگاه میکنم. زیر لب آوازی را زمزمه میکنه. اصلا سر در نمیارم.

خیلی دوست دارم مشکلی پیش بیاد تا بتونم بیشتر پیش کارلوس فوئنتس بمانم. مثلا برق قطع بشود. اما اتفاق غیر معمولی روی نمیدهد. با همون دقتی که پیراهنش را در آورده بودم دوباره می پوشانم.  خیلی همکاری میکند. با احتیاط در تابوت می خوابانم ؛ طاق باز؛ مثل روز اول. پرچم مکزیک که در مراسم تشییع جنازه رسمی دولتی بر روی تابوت کشیده شده هنوز نو  و براق نشان میدهد. قبل از اینکه در تابوت را بزارم برای آخرین بار نگاهش میکنم. نمیدانم چرا احساس  میکنم انگار دارم  دون کیشوت را دوباره دفن میکنم. خیلی به چشمانش زل میزنم تا وداعی احساسی داشته باشیم تحویلم نمیگیرد. با اشاره سر میفهماند که برو گم شو. Perderse!!

 پیراهنم را میپوشم. کار دیگری در مکزیکوسیتی ندارم. از مقبره میام بیرون و یک تاکسی مستقیم به فرودگاه میگیرم. راننده خیلی مشکوک و با تعجب از آئینه نگاهم میکند. اصلا محلش نمیزارم. خیلی زود به فرودگاه میرسیم. کرایه اشو پرداخت و با کیف کوچکم وارد سالن پروازهای خروجی میشوم.

 ساعت بزرگ سالن را نگاه میکنم. تا پروازم وقتی زیادی دارم.  فرودگاه های ترانزیت و بین المللی را خیلی دوست دارم. نمایشگاه چهره و لباس اند. از کودکان قنداقی و کالسکه ائی تا زنان چاق سیاه و سفید. از مردان سفید و بور قد بلند تا  همه آسیائی تبارهای چشم بادامی . از زنان و مردانی  که چنان رسمی و مرتب لباس پوسیده اند انگار به مراسم گشایش دوره جدید  مجلس  اعیان دعوتند تا  کسانی که تنها با شلوارک  و دمپائی دل به دریا زده اند. بوی انواع  نوشیدنی ها و اغذیه در فضای  پیچیده.

 سر راه میرم  سرویس بهداشتی تا دست و  صورتی بشورم.  چهره تکیده کارلوس را هنوز به یاد دارم. به چهره ام تو آئینه زل میزنم.  شانه  ام را از کیف در آورده و به موهام میکشم و ناخود آگاه در جیب پیراهنم میگذارم طبق عادت قدیمی. یک آن از تعجب بر سر جا خشک میشم. پیراهن من اصلا جیب نداشت. ایوای ..... ایوای بدبخت شدم. نشد تا یک  کار را درست انجام بدهم. اشتباهی پیراهن سفید خودمو که اطو زده بودم به تن کارلوس فوئنتس پوشانده و پیراهن نویسنده نامدار را من پوشیده ام. همه رشته هام پنبه شد. حالا می فهمم چرا در لحظات آخر همش پوزخند میزد. اصلا حال و حوصله تعویض بلیط و یک شب اقامت در مکزیکوسیتی را برای تصحیح یک حماقت ندارم.........

 بیرون میام. خودمو تسلی میدهم که حالا صاحب پیراهن نویسنده معروفی شدم که با وجود همه قابلیت هاش هیچگاه موفق نشد جایزه نوبل را ببرد.خیلی بی حوصله شدم.  احساس میکنم خیلی دست و پا چلفتی هستم. فاصله طولانی از تهران تا اینجا آمدم اما اصلا کار دلخواهمو انجام ندادم. خیلی دلم میخواست برم سر مزار لئون تروتسکی نه به خاطر اینکه احساسات سیاسی دارم بلکه  ببینم میتونم زیر زبونشو بکشم  چطوری قاپ های فریدا کالو را دزیده و مدتها دوست پسرش بوده. زمان عزیمت و خروج رسیده. بی حوصله به گیت خروجی برای کنترل پاسپورت نزدیک میشوم.

ماموری که پشت گیشه نشسته  سبیلش دقیقا مثل امیلیانو زاپاتا انقلابی مشهور  است که مارلون براندو نقش اشو بازی کرده بود. با بی تفاوتی نگاهم می کند و میگوید : Este no es tu pasaporte  اصلا متوجه منظورش نمیشوم. همکار چاقش که مثل گروهبان گارسیاست اما چهره خیلی آرامی مثل راهبان بودائی دارد نزدیک میشود و با انگلیسی  دستو پا شکسته ائی حالیم  میکند که عکس روی پاسپورت با قیافه  من متفاوت است. با محبت و آرامش پاسپورت  را به سمت من برمیگرداند : خدای من روی پاسپورتم عکس کارلوس فوئنتس خورده مشخصه  که همان پیراهن چروک را پوشیده. لبخندی  پنهانی بر چهره دارد. به من اشاره میکند که همراه دو پلیسی که پشت سرم ایستاده اند بروم.

در راه تا  دفتر پلیس فرودگاه همش اسم کارلوس فوئنتس را می شنوم. بازجوی پلیس کاملا به انگلیسی مسلط است. ماجرا را کاملا براش توضیح میدهم که هدف من از این مسافرت طولانی فقط و فقط اطو کردن پیراهن چروک کارلوس فوئنتس است. همش دارم حرف میزنم. در چشمان بازجو بی اعتمادی  و  ناباوری به حرف هایم را می بینم.

دو مرد سفید پوش که روی جیب پیراهنشون علامت صلیب سرخ و ماری که بابی حوصلگی بالا  میرود میایند و منو میبرند. همه آنها به این نتیجه رسیده اند که من نه تنها متقلب هستم بلکه  حتما اسیر دست باند قاچاقچیان شده و پاسپورت واقعی امو با یک پاسپورت جعلی  جایگزین کرده اند.  رئیس پلیس به من فهماند که  ورود من در هیچکدام از کامپیوترهای فرودگاه ثبت  نشده. همش می پرسیدند :

پاسپورت کارلوس فوئنتس دست تو چکار میکند ؟  اینو 2 سال قبل از موزه شخصی اش سرقت کردند. ما در این مدت نتونستیم هیچ سرنخی گیر بیاریم. تو کی هستی ؟ چطوری و یا کدوم پرواز و چه تاریخی وارد مکزیوسیتی شدی ؟

اسپانیائی من اصلا خوب نیست. سعی میکنم به انگلیسی براشون توضیح بدهم که همین دیروز  وارد شدم. با پرواز ایران ایر تا توکیو و از اونجا  با کتی پاسیفیک تا خود فرودگاه بین المللی مکزیو سیتی.  خیلی با سوء ظن و مشکوک نگاهم میکنند و می پرسند برای چی اومدی ؟ هزینه مسافرتت چقدر شده ؟ این اطو برقی و تخته و یک بطری پر آب چرا تو چمدونته ؟  اغلب داد زده و این جمله را تکرار میکردند :

Qué basura querías comer?

احتمالا  منظورشون این بود  که چه گهی میخواستم بخورم و یا  تقریبا  این جمله فارسی : چه خاکی میخواستی بر سر  کنی ؟

... حالا دو ماهه که در  این شهر زندانیم. خیلی  سخت میگذره. تنها  نکته مثبت داستان پیشرفت سریع زبان اسپانیائی ام هست. برگردم تهران حتما کلاس زبان  اسپانیائی تاسیس میکنم. هر قدر با نشان دادن عکس و مدارک خواستم به ماموران حالی کنم که پیراهنی که پوشیده ام واقعا متعلق به کارلوس فوئنتس است و ارزش تاریخی دارد؛ کسی باور نمیکند. همه فکر میکنند دیوانگیم دارد عود میکند. دیروز شنیدم که قراره منو به یک تیمارستان در  جنوب استان چیاپاس نزدیک مرز گواتمالا  اعزام کنند. روزگار سختی در پیش دارم. اما خوشحالم پیراهن چروک کارلوس فوئنتس پیش منه. نگران  دو گربه ائی هستم که در آپارتمانم در تهران جا گذاشته ام. الان باید همه ذخایر غذائی و آبشون تموم شده باشه. فکر نمیکردم  این مدت  طولانی ازشون دور باشم. هر دو مخالف آمدنم بودند. شب  آخر خوب یادمه که هر دو بارها گفتند : گور بابای کارلوس فوئنتس. کسی در مکزیک باور نخواهد کرد  تو برای اطو کردن پیراهنش  این همه راه طولانی رفتی. کاش نصیحتشونو گوش میدادم.