Uncovering a Grave

Majid Naficy

Has a corpse been buried
In this lonely room?
The clock struck eight times
As it always does Tuesday nights
When I am home alone.

Has a corpse been buried here?
If not, what is this rush of terror
Ripping all of my veins and skin?
If not, what is this darkness,
This ambiguity in every corner
Screaming in silence?
If not, what is this grave within me 
Which I want to uncover?

I push the soil aside.
An oil lamp shines.
Come here, Muslim boy!
Come here, Muslim boy!
Every one of “them” shows me a sugar almond.
Woe! When I go toward one
He wants to pierce my body
With a sharp syringe
And extract my blood.

I am sitting alone in a car.
I see the face of a peddler woman
Behind the glass window
With a nose that becomes wider every moment
With teeth sharp, sharp.
She wants to open the door.
Woe if she puts me in her basket
And carries me to extract my fat!

I want to search every thing
I want to be every where
In the corner of that wardrobe
Beneath that cupboard
Inside that walk-in closet.

Perhaps my mother had seen this corpse
Or God, my nurse Zahra!
On a stormy night
She had put her hand near my ear
So that no one overheared her  whisper:
“Here they have chopped someone’s head
Here they have hanged someone
Here they have strangled someone.”

I want to shout:
“My nurse, Zahra!
Did you pass this corpse to me?
Who gave it to you?”
I squint with fear 
And my whole body freezes .

Did Smokie the madman
Stab me with a dagger
On the bank of Zayandeh River once?
Did Hassan the woodcutter
Cut me into two halves
In Habib Grove once? 
Did they chew my flesh
Under their teeth?

If not, why does this lonely room
Testify as such
At eight o’clock on Tuesday nights
When I am home alone?

        January 21, 1986     


نبش یک قبر

مجید نفیسی


آیا در این اتاق تنها
جسدی را چال کرده‌اند؟
ساعت هشت بار نواخت
مثل همیشه، شبهای سه‌شنبه
وقتی تنها خانه هستم.

آیا اینجا جسدی را چال کرده‌اند؟
پس چیست این هجومِ وحشت
که تمامِ رگ و پوستم را
پس چیست این تاریکی
این ابهامی که در هر گوشه‌و‌کنار
جیغ می‌کشد در خاموشی؟
پس چیست این گوری که من درون خود میکاوم؟

خاکها را کنار می‌زنم:
برقِ یک چراغِ پیه‌سوز.
بیا اینجا بچه‌مسلمان!
بیا اینجا بچه‌مسلمان!
هر یک از "آنها" بمن دانه‌ای نقل نشان میدهد.
وای! هنگامیکه به سوی یکی میروم
می‌خواهد با سرنگِ تیزش
تنم را سوراخ کند
و خونم را بگیرد.

تنها در ماشین نشسته‌ام
صورتِ زنی دوره‌گرد را می‌بینم پشت شیشه
با دماغی که هر دم پهن‌تر می‌شود
با دندانهایی تیز، تیز.
می‌خواهد در را باز کند.
وای اگر مرا در زنبیلش بگذارد
و ببرد برای روغن‌کشی!

می‌خواهم همه چیز را بکاوم
می‌خواهم همه جا باشم
گوشه‌ی آن کمد
زیرِ آن گنجه
کنجِ آن پستو.

شاید مادرم آن جسد را دیده باشد
یا، خدایا، زهرا دایه‌ام!
در یک شب توفانی
دستش را آورده کنار گوشم
تا کسی پچپچه‌اش را نشنود:
"اینجا کسی را سر بریده‌اند
اینجا کسی را دار زده‌اند
اینجا کسی را خفه کرده‌اند."

می‌خواهم فریاد بزنم:
"زهرا دایه‌ام!
آیا این جسد را تو به من بخشیدی؟
چه کسی آنرا به تو داد؟"
از زیر چشم می‌پایم
و تمام تنم یخ می‌کند.

آیا مرا یکبار
دودیِ دیوانه کنارِ زنده‌رود
کاردآجین نکرده؟
آیا مرا یکبار
حسن تبری توی بیشه‌حبیب
به‌دو‌نیم نکرده؟
آیا گوشت تنم را
زیر دندانهایشان نجویده‌اند؟

اگر این طور نیست
پس چرا چنین گواهی می‌دهد
این اتاق تنها
ساعت هشت، شبهای سه‌شنبه
وقتی تنها خانه هستم.

        بیست‌و‌یکم ژانویه هزار‌‍و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش