خبر میگفت: "ادامه ی درمانِ مایکل شوماخر قهرمانِ فرمولِ یک ِرانندگی‌ به درخواست ِخانواده ش دور از چشمِ عموم انجام میگیره."

غصه دار شدم. مجموعه ای از حسهایی که هم وصفِ حالتو برایِ دیگران مشکل میکنه و هم حتی توضیحِ ِحالت رو به خودت. حسی از نگرانی، یه حسِ دوستی‌ِ عمیق، حسِ نیاز به قدردانی، و یه احترامِ عمیق! و همه ی این حس ها به کسی‌ که هرگز تو را ندیده، نخواهد دید و تو را نمیشناسه. کسی‌ که دقیقا همون‌قدر که تو دوستش نیستی‌، اون دوست ِتوست. هر چه که تو برای ِاون نیستی‌، او به واسطه ی خاطرات به تو وصله!

جدا شدن در ایران برایِ زنان یک شجاعتِ مطلقه، کاملا مطلق! درست مثلِ فرار کردن از دستِ خطرِ بزرگی‌ که تعقیبت میکنه تا لبه یِ بلندِ یک پرتگاه. و تو در کسری از ثانیه تصمیم میگیری که از لبه ی اون پرتگاه بپری، چون احتمال ِیاد گرفتنِ ِپرواز و اوج گرفتن رو بیشتر از ویران شدن توسط ِ اون خطرِ پشت ِسرت میبینی‌. حتی وقتی‌ دیگران از این امکان ِپرواز به "ناممکن" یاد می‌کنن و تو رو از خطرات ِاون پریدن میترسونن ولی‌ تو دیگه نمی‌ترسی، چون دیگه جایی‌ برای ِترسِ ِاضافه باقی‌ نمونده. تو در مسیرِ ِفرار از از دست ِاون حیوون ِدرنده تا رسیدن به لبه ی اون پرتگاه اینقدر ترسیدی و از این حس اشباع شدی که دل میدی به پریدن بدون ِهیچ ترسی‌، درست مثلِ کسی‌ که پریدن بدون چترنجات از یک هواپیمای ِآتیش گرفته رو انتخاب میکنه به امید ِاینکه شاید زنده بمونه.

در مسیرِ این سقوط ِآزاد تا رسیدن به اون جایی و نقطه ای از زندگیت که تو حس میکنی‌ که پات دوباره بر روی ِزمینه، تو هرگز و هرگز کسانی رو که به نوعی برای ِاین ایستادن کمکت کردند رو فراموش نمیکنی‌. و بعد ِسال‌ها وقتی‌ به پشت ِسرت نگاه میکنی‌، متحیر میشی‌ که گاهی چقدر چیزهایی که به نظر کوچیک میان می‌تونن نجات دهنده باشن، و اینکه چقدر نقشِ حرف‌ها و آدم‌ها مهمه حتی وقتی‌ خودشون از حضورشون خبر ندارن.

به نظرم در فاصله ی این سقوط ِآزاد تا فرود بر زمین ِاستوار عجیبترین تجارب ِزندگی‌ ِآدم ها پیش میاد و مفهوم ِسقوط رو به نوعی مقدس میکنه.

مایکل شوماخر یکی‌ از این آدم‌ها در زندگی‌ من بود و یکی‌ از تجارب ِعجیبی‌ که کردم.

اون روز ها، اون روزایِ سخت...

اون روزها با چنگ و دندون سعی‌ می‌کردم که کارِ دوممو حفظ کنم. کاری که بعد از ۳ سال در به در به دنبالِ کار گشتن و به همه رو انداختن، و همه ی تلاشم بعد از طی‌ ِهفت خوان ِرستم، پیدا کرده بودم.

شیفتِ شب در یک بیمارستان در شمال ِشرقی‌ِ تهران بود. درست نقطه ی مقابلِ کارِ صبحم در یک درمانگاه که در غرب ِتهران بود. سرپرستارِ بخشم معجون ِعجیبی‌ بود. زنی‌ که واقعا ندرتاً در حالتی غیرِ از عصبانیت و خشم دیدمش. در توصیفش روزِ اول دو جمله به من گفتن: "همه ازش حساب میبرن. با کسی‌ تو بیمارستان نیست که دعوا نکرده باشه." نظرِ خود ِمن بعد‌ها این بود: "زنی‌ مقتدر، بسیار مسلط و ماهر در کارش و همیشه خشمگین." از پذیرفتنِ من در بخشش ناراحت بود. به نظرش من انتخاب ِخودش نبودم و البته اینو حق داشت. اقتدارش زیرِ سوال رفته بود و این چیزی نبود که بتونه راحت ببخشش....

برایِ اثباتِ اقتدارش هر چه توانست کرد تا من اون کار رو از دست بدم یا رها کنم. و من با چنگ و دندون اون کار رو چسبیده بودم چون بهش احتیاج داشتم. رابطه ی من و اون به زودی تو بیمارستان تبدیل به یه سوژه شد. ما معروف شدیم!! هر روز ماجرائی داشتیم، و در پی‌ِ هر ماجرا‌ وقتی‌ صبح ها بدو بدو از راهروهایِ بیمارستان به قصدِ خروج می‌دویدم، دیگران میخندیدن و می‌پرسیدن: "هنوززنده ای تو؟ باورمون نمی‌شه!"

یک شب در میون ساعتِ هفت و نیم شیفت رو از عصرکار تحویل میگرفتم و فردا صبح باید هفت و نیم بیمارستان رو ترک می‌کردم. و من یک ساعت وقت داشتم تا خودم رو با رنویِ مشکی‌ که وقتی‌ باهاش بالایِ ۷۰ می‌رفتی تمامِ بدنه ش می‌لرزید به درمانگاهِ محلِ کارِ صبح هام برسونم که در غربِ تهران بود. ولی‌ اون هیچوقت هفت و نیم نیومد. من مینشستم و به درِ بخش نگاه می‌کردم که کی‌ باز میشه. هزار بار ساعت رو نگاه می‌کردم. دیر میومد و وقتی‌ هم که میومد اگر مریض داشتیم، دق میداد منو تا مریض رو تحویل می‌گرفت. حرص میخوردم تا سر حدِ مرگ. گاهی میشد از بیمارستان هشت گذشته بود که بیرون میومدم. با اون ماشین قراضه با چه سرعتی از شریعتی‌ به اتوبان میپیچیدم و با سرعت به درمانگاه میرفتم. وقتی‌ دیر می‌رسیدم مدیرِ درمانگاه غر میزد. و من پر بودم از حرص و خشم و با ظاهری آروم!

با هر مسئولی تو بیمارستان در این مورد صحبت کردم گفتن: "حریفش نمیشیم. باید با خودش حل کنی‌." چی‌ باید می‌گفتم وقتی‌ خودش خوب میدونست چه میکنه؟ همه می‌دونستن. این فقط من نبودم که حرص میخوردم. نگهبان‌ها فهمیده بودن. کارت که میزد زنگ میزدن: "اومد!!" صبح‌ها همکارایِ بخشِ کناری هم با من حرص میخوردن. درِ آسانسورِ طبقه ی ۵ که باز میشد و میومد بیرون، یکیشون زنگ میزد: "اومد!!" و وقتی‌ بالاخره بخش رو ترک می‌کردم، هولم میدادن تو آسانسور: "بدو دیگه، نمیرسی..."

چند بار بهش گفته بودم: "دیرم شده." عصبانی‌ میشد. یه روز خیلی‌ دیر اومد، خیلی‌. صبرم تموم شده بود. آروم بهش گفتم: "خیلی‌ دیر شده. باید خیلی‌ تند برم، نمیرسم. اگر تصادف کنم و بمیرم، بچه هام بی‌ سرپرست میشن." با خشم گفت: "به من چه، به درک!" به شکلِ وحشتناکی‌ عصبانی‌ میشد، یا شاید پرخاشگر بود نه عصبانی‌. یه روش برایِ بُردن.....

و منم روشِ خودمو برایِ بُردن انتخاب کرده بودم. من در اون رقابتِ بی‌ دلیل و آزاردهنده، رقیب ِدیگری رو به جای ِاون سرپرستار نشوندم. رقیبی که دوستم بود :مایکل شوماخر! از اون روز هر بار که دیر اومد، هر بار که کسی‌ چیزی گفت، هم به خودم روزی ده بار و هم در جواب همه گفتم: "عوضش من رانندگیم از مایکل شوماخر الان بهتره و اگه یه روزی با هم مسابقه بدیم، من می‌برم." دیگران میخندیدن و من خودم هم تویِ دلم به حرفم لبخند میزدم. اون دیر میومد و مسیرِ رفتنِ ِمن به درمانگاه برایِ من صحنه ی شرکتم در مسابقه ی فرمولِ یک بود و رقابت با شوماخر با یه رنویِ ۵. عملا من خیلی‌ نمیتونستم تند برم، یعنی‌ اون رنو تندتر نمی‌رفت!! ولی‌ حالا من از رانندگی‌ لذت می‌بردم. از رقابت با بهترین راننده ی جهان.... رانندگی‌ ِمن واقعا بهتر شده بود. هر روز زمان می‌گرفتم که فاصله ی شمالِ شرقِ تهران تا غرب رو چه مدت طی‌ می‌کنم.

ماه‌ها گذشت,بیشتر از 6 سال گذشت. و این ماجرا‌ یک روز در میون تکرار شده بود. حالا من یه پراید داشتم. روزی که اونو خریدم احساسِ خودم این بود که یه بنز خریدم. همون روزا تو اخبار خوندم که یه کمپانی بزرگ واسه شوماخر یه ماشین بهتر ساخته. از خودم پرسیدم: "حالا که هر دو ماشین بهتری داریم کدوممون میبریم؟"  همکارام به این شوخی‌ من میخندیدن و می‌گفتن: "یه کم دیگه این بیمارستان کار کنی‌، تو!!" ۶ سال گذشت و یک روز تو اردیبهشت من از اون بیمارستان استعفا دادم و هم از درمانگاه. به همه چی‌ پشتِ پا زدم تا با دستِ خالی‌ مهاجرت کنم، تا یک بارِ دیگه و این دفعه در ۴۴ سالگی دوباره همه چیو از صفر شروع کنم. یه سقوطِ آزادِ دیگه! روزی که استعفامو به سرپرستار دادم، مبهوت نگاهم کرد....

آخرین صبحی‌ که بیمارستان رو ترک کردم، سرِ ِساعت اومد. از تویِ کیفش یه بلوز در آورد گفت: "این برایِ خودمه، ولی‌ واسه من بزرگه." بغلم کرد و گفت: "دلم برات تنگ می‌شه." تو اون لحظه تشخیص ندادم که چه حسی دارم. فقط میدونستم که من بُرده بودم. همین!

و این حس رو مدیون ِ مایکل شوماخر بودم....

مهاجرت کردم. دیگه صحنه ی رقابتی با مایکل شوماخر وجود نداشت. ولی‌ من اخبارِ موفقیتهاشو دنبال می‌کردم. اون برایِ من یک قهرمان نبود. یه دوست بود که کمکم کرده بود.

وقتی‌ یک سال بعد حینِ اسکی اون آسیبِ جدی رو دید، من خیلی‌ غمگین شدم. تمامِ اخبارِ مربوط به روندِ درمانشو دنبال می‌کردم. دوستانم متعجب بودن از کارام، منی که هیچوقت نه اسمِ ورزشکاری میدونستم نه هنرپیشه ای و نه هیچ آدمِ معروفی‌، متعجب می‌کردم دوستان و نزدیکانمو با سوال‌هایِ پیگیرم در موردِ شوماخر و وضعیتِ سلامتیش. شاید فقط همکارایِ سابقم تو اون بیمارستان می‌دونستن چرا این آدم برایِ من اینقدر مهمه....

و بعد اون خبر رو خوندم که ادامهِ درمان و زندگیش دور از چشم عموم و اخبار انجام میشه. میدونم که اینجوری براش بهتره و تو آرامشِ بیشتری خواهد بود. فقط یه لحظه دلم خواست یه روزی اون بدونه که سالها دوستِ من بوده، و به من تو بخشی از اون سقوط ِآزاد کمک کرده بدون ِاینکه خودش بدونه. بخشی از پریدنمو به اون مدیونم... به اون و خیلیهای ِدیگه...

شوماخر سریع‌ترین راننده ی جهانه. بر پدالِ بهترین و پر سرعت‌ترین ماشین جهان گاز میداد. زنی‌ هزاران مایل اونورتر، در گوشه ی دیگه ای از دنیا به همون اندازه بر پدال ِماشینی که گرچه بهترین و پرسرعت ترین ماشین جهان نبود گاز میداد. هر دو یک کار میکردن، هر دو برای ِبردن میجنگیدن، برای پریدن.
ما آدم‌ها نقاط ِمشترک ِزیادی داریم حتی وقتی‌ خیلی‌ با هم متفاوت به نظر میاییم. و ما خیلی‌ وقتا دوستانِ زیادی داریم بدونِ اینکه بدونیم.....

#مژگان

September 13, 2016