همون روز بعد از شیفت ِشب بیمارستان وقتی رفتم درمانگاه ، دو ساعت بعد بیمار پیامک داد که : سه شنبه منتظرتون هستم !

با یه “لطف دارین .” جوابش رو دادم . خب چی بگم وقتی یه بار گفته بودم که نمیرم؟

عصر وقتی داشتم با دوست صمیمیم آزیتا تلفنی استثناً در مورد مسئله ای جدی حرف میزدیم، یک پیامک دیگه از بیمار برام اومد که همون لحظه بازش کردم.

نوشته بود: خانم فرهمند عزیز با استاد صحبت کردم و اجازه گرفتم که سه شنبه یک مهمان همراهم باشه. خیالتون راحت! اجازه دادن. حتما بیایین.

نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و با خوندن اون پیامک وسط صحبت ِجدیم با آزیتا زدم زیر خنده. درجا عکس العمل نشون داد:

—بسم الله، حالت خوبه؟ ببین خودت میخوای جدی نباشیم ها.

خنده م بیشتر شد. حق داشت. داشت به این نکته اشاره می‌کرد که بیشتر ِمکالمات ما طنزگونه و حاصل از حس ِقوی ِشوخی طبعی در هر دوی ِما بود.

خندیدم و ماجرای اون بیمار و اون حلقه ی بزرگ بنفش ساتن و استاد و کائنات و دعوت سه شنبه و پیامک ها و دلیل ِ خنده مو رو براش تعریف کردم . آزیتا خیلی خوب منو میشناسه. اون میدونست من چقدر بی اعتقادم به این چیزها.

خندید و گفت: — اینقدر کائنات رو نادیده گرفتی که اون اومد سراغ تو.

—البته کائنات خودش نیومده ، نماینده فرستاده .

آزیتا خندید: —مژگان بیا راستشو بگو واسه چی همه ی اتفاقات عجیب واسه تو میفته؟

—الان من عجیبم یا اون بیمار و استاد و اون حلقه ی بنفش آزیتا؟؟

—تو عجیبی که همه ی این اتفاقات برای تو میفته . ببین واسه ماها یه دونه ش اتفاق نمیفته.

خنده م گرفته بود: —به من چه ملت عجیبن. لابد برای شماها هم اتفاق میفته ولی دقت نمیکنین.

—نه والله! فقط واسه تو اتفاق میفته. یه اشکالی در تو هست.

—الان به نظرم میاد تو از حسودی ِتماس کائنات با من داری اینارو میگی.

آزیتا غش غش خندید. و یه دفعه جدی پرسید:

—مریضه چه مدلی بود مژگان؟ خیلی عجیب غریب بود؟

—نه اصلا. ظاهرا یه خانواده ی خیلی نرمال و البته متمکن. تحصیل کرده ، مودب و خوشرو. و این حرف ها رو با تمام ِقلبش میزد.

—جدی؟

—آره جدی. روی همون تئوری که من عجیبم بیشتر میتونی حساب کنی خلاصه.

خندید.

نیم ساعت بعد آزیتا دوباره زنگ زد.

—مژگان میگم بیا بریم جلسه ی سه شنبه رو . شاید جالب باشه. درهرحال منکر مبحث عرفان و این چیزا نمیشه شد. میگی که بیمار هم تحصیل کرده و نرمال بوده. بریم ببینیم شاید جالب باشه. این جور آدم‌های عارف کمن. شاید فرصت خوبی باشه.

—تو جایی در باره ی ارتباط عرفان و حلقه ی بنفش ساتن چیزی شنیدی آخه؟

آزیتا خندید: —نه ولی وقتی خانمه و همسرش اینقدر مطمئن هستن ، بریم آقاهه رو‌ببینیم.

—آقاهه نه ، استاد!

آزیتا خندید و اصرار کرد:

—سه شنبه که شبکار نیستی ، بیا بریم مژگان!

—آزیتا از صبح خانمه دو تا پیامک داده که اجازه ی ورود منو از استاد گرفته. تو فکر کردی الکیه که تو هم بیای و استاد رو‌ ببینی؟؟ استاد باید ساعت خوش کنه و از کائنات اجازه بگیره.

آزیتا خندید: —کوفت!! اجازه مو بگیر خب.

—منم باید ساعت خوش کنم و از بیمار بپرسم. الکی نیست.

غش غش خندید.

روز بعدش دوشنبه بود . صبح کله سحر ، اول شیفت ِ کاری تو درمانگاه،  بیمار باز پیامک داد که سه شنبه یادتون نره.

دیدم دقیقا ساعت خوش که میگن همینه. جواب دادم که میام ولی با دوستی که اونم خیلی مایله که بیاد، اگر امکانش هست البته؟

جواب داد که فکر نمیکنه استاد اجازه بده . همون یک نفر مهمان هم ماهی یک باره فقط و خوش شانسی من همین سه شنبه ست.‌

نفس راحتی کشیدم. لبخند خبیثانه ای زدم. بهانه دستم افتاده بود که بگم میخواستم بیام با دوستم، استاد اجازه نداد خب . و شروع به آماده کردن ِجملاتی کردم که میخواستم به آزیتا بگم. کائنات اجازه ی شرفیابی به اون نداده بود...

البته نقشه های خبیثانه م همه نقش ِبر آب شد، وقتی نزدیک ِظهر بیمار ذوق زنون بهم زنگ زد تا بگه:

—به خدا خانم فرهمند خیلی خوش شانسی. واقعا کائنات می‌خواد تو با استاد آشنا شی. من هنوز درد دارم به خاطر سزارینم و این هفته جلسه ی عمومی رو نمیرم. به استاد زنگ زدم که شما جای من برین و دوستتون هم به عنوان همراه. موافقت کردن.

—چه مهربونن.

—بله خیلی. خوش شانسین شما البته. همیشه اینطوری نیست. از همون اول به دلم نشسته بود که شما میرین. آدرس و ساعت دقیق رو براتون میفرستم .

تشکر کردم از بیمار. دیگه راهی غیر از رفتن برام نمونده بود. تا من باشم که بهانه ی الکی و حساب نشده نیارم.

زنگ زدم به آزیتا:

—آزیتا کائنات صدات زدن. من ِبدبختم آویزون ِدعوت ِتو ، نمیتونم دعوت خودمو رد کنم. فردا عصر میام دنبالت با هم بریم. امیدوارم ارزش رفتن بعد از هیجده ساعت کار رو داشته باشه .

آزیتا خوشحال شد: —واقعا؟؟ چه خوب. مژگان باید جالب باشه. وقتی اینقدر مطمئنه حتما یه چیزی هست.

خودمم دیگه جو گرفته بودم: —اره والله نمیخواستم برم. انگار قسمت بود . بریم ببینیم چیه.

عصر فرداش من و آزیتا توی ماشین من داشتیم میرفتیم به سمت آدرسی که بیمار فرستاده بود. یه آدرس ِخیلی سر راست بود . طبقه ی پنجم یه ساختمان بلند توی یه کوچه در خیابان ولی عصر، درست نرسیده به سه راه تخت طاووس.  جای بسیار خوبی بود . همون آدرس هم انگار مطمئن ترم کرد که جای بدی نمیرم و حرف های بیمار رو جدی تر گرفتم. لااقل تو یه زیرزمین تو دارغوز آباد ِسفلی نبود.

تمام یک ساعتی که با آزیتا از توی ترافیک از خونه تا اون آدرس رفتیم صرف گفتگو و بحث خیلی جدی ما در مورد عرفان و داستان‌های مربوط به عرفان و آدم‌هایی که در این زمینه میشناختیم شد. از من و آزیتا واقعا بعیده بتونیم اینقدر طولانی جدی باشیم.

شاید چون انصافا عرفان مبحث جالب و قابل تاملی ست.

خوش شانس بودیم واقعا. توی جایی که هرگز به گوشه ی ذهنت هم نمیرسه که در هیچ ساعتی از روز جای پارک پیدا کنی ، چند متری همون کوچه یه جای پارک بود . از اون وقتا که به خودت میگی انگار دارن بهت میگن بیا بیا! همه چی مهیا میشه.

بیشتر از نیم ساعت زود رسیده بودیم. از بد قولی و دیر رسیدن متنفرم.

پیاده که شدیم و راه افتادیم به سمت اون کوچه ، آزیتا یه مغازه ی کوچیک اون طرف خیابون نشونم داد و گفت:

—اِ مژگان ببین حراج روسری . دونه ای دو هزار تومن. چه خوشگلن، چه قیمت خوبی. بریم نگاهی کنیم.

نگاهی به مغازه ی کوچیک اون طرف خیابون کردم که یه میز گذاشته بود بیرون و روی میز پر از روسری های رنگارنگ بود . مقواهای بزرگ از سر در ِمغازه آویزون کرده بود که: “حراج ، حراج! فقط دو هزار تومن!” تمام عرض ِبیرون ِمغازه رو هم یه طناب کشیده بود و روسری های مختلف رو بهش گره زده بود . رقص ِباد تو اون پارچه های رنگی ِشاد خیلی زیبا بود . ولی من هیچوقت روسری ِاون رنگی نمیپوشیدم.

—آزیتا الان از وسط حس ِعارفانه مون بعد از یک ساعت تحلیل و تحقیق و تفکر و گفتگو و در دو قدمی رسیدن به استاد ِکائنات بریم دنبال ‌ِامور مادی و روسری خریدن؟؟ در ضمن من اون رنگ های جیغ رو نمی پوشم. حالا که زودتر رسیدیم بریم ببینیم چه خبره. دیر نکنیم.

آزیتا خندید: —آخه قیمتاش خیلی خوبه.

—کائنات ناراحت میشن.

—باشه. پس بریم از استاد بپرسیم چرا همه ی اتفاقات ِعجیب ِدنیا فقط واسه تو اتفاق میفته.

—ایراد از من نیست.

—بر منکرش لعنت!

با هم غش غش خندیدیم.

چند دقیقه بعد توی آسانسور ِاون ساختمان ِشیک داشتیم می رفتیم طبقه ی پنجم. یه آقایی هم خیلی شیک پوش و مرتب تو آسانسور همراهمون بود. اونم با ما اومد طبقه ی پنجم.

به خودم گفتم: —بابا داریم میریم یه جای ِحسابی!

#مژگان

#روسری_نارنجی

#قسمت_چهارم

February 26, 2021