چپ ایران، چه در داخل کشور و چه در تبعید، امروز با این وظیفه مواجه است که با تاریخ و رابطهاش با اسلامگرایی روبهرو شود.
شجاعت، تظاهرات، و فداکاریهای مردم ایران باید هر ناظری را وادار به احترام کند. سینب المسرار در مقالهای در نشریه آلمانی ولت به موضوع گذار به ایرانی نوین میپردازد و مینویسد آرزو دارم آنچه ۵۰ سال پیش برای اسپانیا ممکن شد، برای مردم ایران نیز تحقق پیدا کند.
او مینویسد سالها است که شاهزاده رضا پهلوی از حمایت روزافزون مردم در داخل ایران برخوردار است. با این حال، پوشش رسانهای این موضوع در آلمان بهطرز شگفتآوری محتاطانه و کمرنگ است. اهمیت او برای مردم داخل ایران و ایرانیان در تبعید اغلب کوچک شمرده میشود. تفسیرها و تحلیلها تقریبا منحصرا به حکومت پدرش میپردازند و چنین القا میکنند که فقط ناامیدی مردم باعث شده است نام او مطرح شود. اینگونه روایتها بیش از آنکه قانعکننده باشند غریب به نظر میرسند، زیرا واقعیت سیاسی امروز ایران را نادیده میگیرند و بازتابدهنده نقاط کور غربی، بهویژه چپگرا، است.
زمانی که جرقه انقلاب مردم ایران علیه حاکمان اسلامگرا در اواخر دسامبر زده شد مصادف با پنجاهمین سالگرد مرگ دیکتاتور اسپانیا، فرانسیسکو فرانکو، بود. اسپانیا به یاد آورد که چگونه دههها حکومت فرانکو به پایان رسید و دوره گذار آغاز شد. چرا در آلمان اینقدر دشوار است که هنگام صحبت از ایران و شاهزاده رضا پهلوی، شباهتهای تاریخی دیده شود؟
اسپانیا در سال ۱۹۷۵ بهشدت دچار شکاف بود. هنگامی که خوان کارلوس پس از مرگ فرانکو پادشاه شد، جناح چپ بهویژه به او بیاعتماد بود. سوسیالیستها، کمونیستها و جمهوریخواهان او را نه نماد امید، بلکه ادامهدهنده فرانکو میدانستند. این بیاعتمادی بیدلیل نبود: خوان کارلوس جانشینی بود که خود فرانکو انتخاب کرده و از نظر سیاسی پرورش داده بود.
دقیقا به همین دلیل، تحول بعدی خوان کارلوس قابلتوجه است. او ابتدا از موقعیتش برای تحکیم قدرت استفاده نکرد، بلکه قدرتش را محدود کرد. خوان کارلوس فعالیت کمونیستها و سوسیالیستها را قانونی اعلام کرد، انتخابات آزاد را پذیرفت و از قانون اساسی حمایت کرد که نقش خودش را نیز محدود میکرد. چپها همچنان منتقد باقی ماندند، اما دریافتند گذاری منظم و کنترلشده مهمتر از ایدئولوژی است.
المسرار در ادامه میافزاید ایران امروز با آزمونی مشابه مواجه است، هرچند نقش چپ متفاوت است. چپهای ایرانیــ که از نظر اخلاقی از سوی رفقای مارکسیست و ضدامپریالیست غربی حمایت میشدندــ در به قدرت رسیدن ملاها نقشی تعیینکننده ایفا کردند. بسیاری از آنها ماهیت ارتجاعی جنبش مذهبی را تشخیص ندادند. دههها تبلیغات شوروی چنان در ذهن فعالان مارکسیست رسوخ کرده بود که به این نتیجه رسیدند اسلامگرایان میتوانند متحدان بالقوه باشند، برداشتی که حتی خود اتحاد شوروی نیز به آن نرسیده بود. بسیاری از نیروهای چپ علیه شاه مبارزه کردند، اما سپس حاکمان جدید آنها را تعقیب یا حذف کردند.
امروز بخشی از چپ اروپا راهبردهایی مشابه را دنبال میکند. از گفتوگو با بازیگران اسلامگرا دفاع میشود. بنیاد رزا لوکزامبورگ در «مواد ۱۷، گفتوگو با اسلام سیاسی ۲» بهصراحت توصیه میکند که «با اسلامگرایان گفتوگوی انتقادی شود». آنها بهعنوان بازیگران مشروع سیاست اجتماعی معرفی میشوند، در حالی که ساختارهای اقتدارگرا و ضدکثرتگرایانهشان نادیده گرفته میشود.
المسرار مینویسد کسی که شاهزاده رضا پهلوی را رد میکند، این واقعیت را نادیده میگیرد که اسلامگرایان نمیتوانند گذار دموکراتیک را ممکن کنند. ادعای قدرت آنها مطلق، مبتنی بر مشروعیت دینی و ناسازگار با کثرتگرایی است. اصلاحات همواره فقط وعده داده شدهاند، اما هرگز بهطور واقعی اجرا نشدهاند؛ تاریخ ایران پس از انقلاب ۱۹۷۹ این موضوع را بهروشنی نشان میدهد. حتی «اصلاحطلبان» درون نظام نیز جایگزینی واقعی نیستند. آنها نه قدرت لازم را دارند، و نه اراده تغییر ساختار. با این حال، سالها رسانهها و سیاستمداران این جناح را امید آینده معرفی کردند.
شاهزاده رضا پهلوی خارج از این نظام ایستاده است. او میتواند روند گذار را تسهیل کند، زیرا مشروعیتش از نظر سیاسی قابل توجه است. اسلامگرایان باید قدرت خود را زیر سوال ببرند، امری که از نظر ساختاری برایشان ناممکن است. نادیدهانگاری یا تکذیب این عدمتقارن از سر ضدیت با پادشاهی، بهمعنای نادیده گرفتن واقعیت سیاسی ایران است.
خوان کارلوس را یک دیکتاتور پرورش داد تا نظام اقتدارگرا را ادامه دهد، اما در نهایت تصمیمی متفاوت گرفت. او با عملکردش به یک دموکرات تبدیل شد. شاهزاده رضا پهلوی امروز در برابر آزمونی مشابه قرار دارد، با این تفاوت که او هنوز هیچ قدرت نهادی، هیچ ارتش و هیچ دولتی در اختیار ندارد.
پنجاه سال پس از مرگ فرانکو روشن شده است که دموکراسیها از دل پاکی اخلاقی مطلق زاده نمیشوند، بلکه نتیجه مصالحههای دشوارند. چپ اسپانیا برای دستیابی به دموکراسی، پادشاهی برخاسته از دوران دیکتاتوری را پذیرفت. چپ ایران، چه در داخل کشور و چه در تبعید، امروز با این وظیفه مواجه است که با تاریخ و رابطهاش با اسلامگرایی روبهرو شود.
المسرار در پایان مینویسد نگاه به تجربه اسپانیا نشان میدهد که ولیعهد میتواند بخشی از راهحل باشد و چپی که مسئولیتپذیر عمل کند، میتواند موتور دموکراسی شود. مسئله اصلی این نیست که آیا ایرانیان میتوانند دقیقا از الگوی اسپانیا تبعیت کنند یا خیر، بلکه این است که آیا میتوانند از تاریخ درس بگیرند، آیا پوشش رسانهای در غرب سرانجام صدای مردم و تجربههای آنان را جدی میگیرد، بهجای اینکه بخواهد به آنها درس بدهد. هرکس بتواند چنین کاری کند، به مردم ایران فرصت میدهد که آینده خود را در دست بگیرند.
Link Original Article in Independent Persian Here
نظرات