به یک نفس به یک نگاه گره زنم دو دست خود به دست یار
به یک نفس به یک سخن به یک درود و همچو رود پر خروش

به سوی تو روان شویم همان که وحشتت از اوست همان شویم!
گر سیاهی شوی به شب خزی یا همچو موشی به لانه ات

گر تو قطره شوی درون بحر همچو ماهی درون نهر
تو را قسم که این دو چشم به اشک پر ز خون چشم هر جوان

کند عیان مکان تو دهد نوید به مردمان شکست تو
شب فرار رسیده است که راه تو گریختن است همین و بس؟

گر تو پنهان شوی چو سوزن درون کاه نهان شوی
گر پشیمان شوی برای جان اشک تمساح نشان دهی

این را بدان که پیش از این ز قبل تو و بعد تو به هر زمان
نشان و خط، کشیده اند برایمان بس حاکمان

ولی اثر چه مانده است ز آفت و تاخت و تاز جانیان؟
که سهمتان از این زمین به حدّ خاک گورتان فقط همین!

قسم به دشت های سبز تا داغ ترین رگ های پر از غبار و درد
به قلّه های واژگون بر پیکر دریاچه های نیلگون

شکستم همی به این خاک و رستم همی
به چرخ زمان نشستم و بر خاستم همی!

این ایران نامه است!
این ایران نامه است!
این ایران نامه است!