عشق را آتش سر مست تو
چشمان تو دیدم زیبا
عشق را هر دفعه از لب تو
حرفهای تو چیدم بیتاب
حرف میزنی،،می‌شنوم نزدیکتر از نفس
این که میبینم چشم تو بود
یا که نور دیدم زیبا
نگاه میکنم به تو
هیچ ندیدم جز عشق
میدانی تمام شدن این فراغ چه زیباست
غم خوردی،
درد بُردی،
همراه تو بود اشک
هر کار که کردی
از عشق بود،از عشق است
مست عشق بودم
یا این پیک دستم مستم کرد
آه از این دنیا
خوب با دیگران
با ما چه بد کرد
این همه غرقی تو در عشق
اما روزگار باز هم
فقط از تو و قلبت
این پشیمانی نصیبم کرد
من از تو به تو گفتم
که عشق را با تو میخواهم
تمام بدی را کشیدم من
طناب را به تو آویختن
عذاب را دادن به دستت
قصاص شد حکم و حق من
آن روز انگار مرده بودم
وقتی چشمان تو را دیدم
زیر لب زمزمه میکردی
که باز هم دوستت دارم
عشق رساند به من عذاب
سهم تو شد ازش طناب
شهلای قصه عشق شدی
اما نه مجنون و لیلی
با سختی از دور آمدی
اهل عشق نبود دریا
بهای گزاف دادی هربار
نه دل داشتم نه لبها
باز نشد از این سخن‌ها
دریا دریا دریا
غم‌ها را به عمق ببر
فردا فردا فردا
محکمتر بکوبد به قلب
شاید درک این عاشق
بهتر بود از عقل و فهم
شاید دل باید سپرد
زیر پا له کن تو غم
دور مثل سایه ز تن
جدا از این مترسکها
فقط بیا یکبار دیگر
رها کنیم بادبادکها
اما من شکستم آخر
لحظه‌ی که دور شد چشم‌ها
چون عشق تو را باختم
سنگینی بر شانه‌های من
انگار زلزله در من بم
آخر این کتاب تلخ
به بی‌گناهی تو شک کردم
اما گناه و خطا از من بود
در آغوش نکشیدمت قلبم سوخت