به من بگید ناصر.

پدرم غلام خانه زاد میرزا محمد ولیخان انصاری مشهور به ترجمان الدوله حساب میشد  که بزرگترین دلمشغولیش اثبات روزانه اصالت و اتصال نسبش به عباس میرزا ولیعهد جوانمرگ فتحعلیشاه قاجار بود. باغی بزرگ در روستای شهرستانک تجریش و خانه ائی اعیانی  در باغ فردوس ؛ بعلاوه  املاک زیادی در گیلان و مازندران و قزوین داشت. تا جائی که یادم میاد پدرم و همه برادرها و اجدادش نوکر این خانواده بودند. البته در عمارت مخصوص خدمتکاران که نزدیک درب ورودی باغ  قرار داشت منزل داشتیم و نوکران  و کلفت ها  و غلامان سیاه زیادی هم بودند.

  محمدولیخان ؛ ادعا میکرد پدرش محمد حسن خان مترجم ژنرال گاردان فرانسوی رئیس هیات نظامی ناپلئون بناپارت برای آموزش قشون ایران بود  تا در جنگی جدید سرزمین های باخته به روسها را پس بگیرند. چپ و راست از اصطلاحات فرانسوی در صحبت هاش استفاده میکرد. به همه مهمانان یادآوری میکرد که در سفر مظفرالدین شاه به پاریس همراه و مترجمش بوده و  عامل اصلی خنثی سازی سوء قصد آنارشیست   فرانسوا سالسو 24 ساله ؛ به جان شاه بود. کسی باور نمیکرد. همه  اشخاصی که همراه شاه در آن سفر بودند ادعاهای مشابهی مطرح میکردند. همه میدونستند که حکیم الملک پزشک مخصوص شاه که کنارش نشسته بود ترور را عقیم گذاشت و به قول شاه "  آن ملعون ایتالیائی" به هدف شومش نرسید.

محمد ولیخان آرامگاهی خانوادگی در امام زاده عبدالله شهر ری ساخته بود . من و پدرم و چند نوکر دیگر  اغلب برای جارو  و رفت و روب و نظافت قبل از برگزاری چهلم و سالگرد و احتمالا دفن  منسوب جدیدی به آنجا میرفتیم. محمد ولیخان روزی در بارعام مراسم سلام نوروزی نوکران ؛ گفته بود هرکی خدمتش صادقانه باشد  جسد او  مثل یک نجیب زاده در آرامگاه خانوادگی ترجمان  الدوله دفن خواهد شد. تنها کسی که اخم هایش  تو هم رفت هاشم نوکر اصفهانی ارباب بود.

 هاشم بعد ها برای پدرم تعریف کرد که کل خانواده اونا بدمرگ هستند.  میگفت که پدرش وصیت کرده بود حداقل سه روز جسدشو دفن نکرده؛ آئینه جلوی دهانش بگیرند تا شاید  نشانه های حیات ببینند. آب دهنشو قورت داده ادامه میداد که دائی مرحومش را که در گورستان تخت فولاد دفن کرده بودند بارها به خواب منسوبینش اومده و گفته بوده که مرگش ظاهری بوده و در واقع زنده به گورش کرده اند. آن قدر شاکی میشه تا بالاخره  نبش قبر میکنند و می بینند درسته انگار زنده شده و تقلا کرده خاک های رویش را جا به جا کند اما زورش نرسیده و مرگ فجیعی داشته.همه کفن خون آلود.

هاشم  با اطمینان تعریف میکرد که زنده به گور شده ها بعد از غروب آفتاب و تاریکی کامل هوا قدرت زیادی پیدا میکنند و میتوانند از قبرشون بیرون بیان و در و پنجره های مقابری را که دم دستشون باشه بشکنند به انتقام شکنجه شدن و زنده به گور شدنشون. به گفته هاشم زنده به گوران شبانه چنان قدرتی پیدا میکنند  که حتی میتوانند سقف ها را پائین بیاورند ؛  قسم میخورد که در گورستان روستا از روی تخریب های شبانه حدس میزدند که باز یک نفر زنده به گور شده.نمیدونم چرا از همون موقع به دلم برات بود که من هم زنده به گور خواهم شد. همه صحبتهای هاشم تو گوشم موند.  

دو سال بعد وقتی 48 سالم بود ؛ شب عید سال  1308 درست شب چهارشنبه سوری و فقط 3 روز مانده به عید که روز پنجشنبه بود؛ دم غروبی ناگهان فشار زیادی در اطراف شقیقه هایم احساس کردم . سرم داشت می ترکید؛ از دو گوش و دماغ ام انگار داشت آتش بیرون میزد. دکتر ابولفتح خان را که نزدیک بود صدا کردند ؛ بین هوش و بی هوش شنیدم که میگفت " سکته مغزی کرده" قرصی از کیفش در آورد و زبونمو بیرون کشید . قرص  را  گذاشت روی زبونم و با زور یک لیوان آب داخل دهانم ریخت. وا رفتم و روی زمین ولو شدم. صدا و همهمه مردم را می شنیدم اما نای پاسخگوئی نداشتم. دکتر خیلی تلاش کرد حالم بهتر بشه اما نشد که نشد. دیدم که  دست راستش را کشید روی چشمانم تا بسته شوند با روسری کهنه ائی چونه ام را روی سرم بست که چیزی داخل دهانم نرود و با کمک همکارانم منو رو به قبله کردند. هر قدر تلاش کردم  همه انرژیم را در دهانم جمع کرده و داد بزنم من نمرده ام ؛ فایده نداشت. صدام در نمی اومد.

تنها امید من این بود که زود دفن ام نکنند و حدا اقل 24 ساعت آینده جلوی دهانم آئینه بگیرند. مطمئن بودم که به زندگی باز میگشتم. این اتفاق نیفتاد.

شنیدم که محمد ولیخان به سر جنازه ام اومد. چادرشبی را که روم انداخته بودند کنار زد. تو صورتم زل زد. خیلی دلم میخواست بگم که زنده ام اما نتونستم جیغ بکشم. ولیخان  مش محسن قولر آغاسی و یا همون رئیس پیش خدمتها را خواست و درگوشش  گفت : عید نزدیکه. همین فردا ببرید تو مقبره امام زاده عبدالله دفن کنید. زود جمعش کنید. سال جدید را نمیخواهم با خاطره مرده ها شروع کنم. همه امیدهام بر باد رفت. یاد حرف های هاشم افتادم. سرنوشت تلخی در انتظارم بود.

مراسم کفن و دفن من خیلی سریع انجام شد. در کنار مقبره درست کنار دیوار دفن شدم یادمه که ترمه ائی هم روی خاک انداختند و محمد ولیخان گفت : باشه بعدا میائیم سنگ روی قبرشو درست میکنیم.شانس بزرگی که آوردم چون عجله داشتند خاک کمی روی من ریختند و رفتند.

 اولین شبی که تو قبر بودم با تاریک شدن هوا احساس کردم قدرت زیادی پیدا کرده ام ؛ خاک ها  را تکانده از قبر بیرون آمدم. چشمانم که به تاریکی عادت کرد تازه متوجه شدم  زنده به گورهای زیادی مثل من در محوطه گورستان جمع شده اند.  درکش برام خیلی مشکل بود  همه اونا مشخصات دوران زندگیشون را حفظ کرده بودند. عده ائی هنوز اصرارداشتند  که جزو طبقه اشراف اند.

تا سال  1333  جمع  زنده به گوران امام زاده عبدالله  " تقریبا " کامل شد. البته الان که با شما صحبت میکنم باید  اضافه کنم  که سال  1342 سرلشگر زاهدی به جمع ما اضافه شد. او هم  ادعا میکرد زنده به گور شده ؛  اتفاق مهمی که  جمع ما را رنگین تر کرد الحاق اسکندر میرزا اولین رئیس جمهور پاکستان بود که پائیز سال 1348  در تهران درگذشت و به دلیل قرابتی که با خانواده زاهدی داشت با رضایت اردشیر زاهدی در آرامگاه خانوادگیشون در امام زاده عبدالله به خاک سپرده شد. او هم با لهجه اردو هر شب از قبرش خارج میشدو ادعا میکرد  حقش مرگ نبود. بعد از لحظاتی سکوت  میگه : من فقط 70 سالم بود.

 نکته مشترک همه زنده به گور شدگان اصرار اونا به تخریب آرامگاه و قبورشون بود. میخواستند منسوبینشون وقتی به دیدارشون میاند متوجه اشتباهشون بشوند و بدانند اغلب اینهائی که اینجا هستند زنده به گور شده اند. هر شب  بحث های زیادی بین  زنده به گور شدن در میگیرد. تعداد زیادی سوسیالیست و کمونیست در اینجا زنده به گور  شده اند. گل سر سبد همشون تقی ارانی  است که سال 1318 در زندان به دست پزشک احمدی ظاهرا کشته شد  اما به گفته خودش در واقع زنده به گورش کردند. تا انقلاب 22 بهمن قبرش دست نخورده باقی ماند و حتی روز 15 بهمن سال 1358 طرفدارانش مراسمی روز 15 بهمن سالگرد فوتشو بر سر خاکش برگزار کردند؛ اما بعدا سنگ روی قبرش را پشت و رو کردند تا کسی پیدایش نکند و حالا تنها  دو گلدان  بزرگ که نزدیک در ورودی اصلی گذاشته شده محل تقریبی قبرش مشخص میشود. ارانی شبها به همراه تعدادی از افسران کمونیست  که در مهر و آبان سال 1333 و مرداد 1334 اعدام شدند انضباط حزبی را حفظ کرده و رویای برپائی حکومتی سوسیالیستی همگام با اتحاد شوروی را در مخیله می پرورانند. اونا همه اطلاعات مربوط به فروپاشی شوروی را نتیجه توطئه های امپریالیسم آمریکا و انگلیس میدانند.سرهنگ عزت الله سیامک ادعا میکرد تیر خلاص کارگر نیفتاده و در واقع زنده به گور شده بود. سیامک و سرگرد وکیلی اعتبار خاصی بین زنده به گور شدگان داشتند و در گشت های شبانه هر جا قدم میگذاشتند با احترام بدرقه می شدند.

تخریب شبانه آرامگاه ها و قبور هر شب ادامه داشت اما مشکل کار این بود که زنده هایی که برای فاتحه خوانی میامدند اصلا متوجه  پیام زنده به گوران نمیشدند. اونا هر گونه خرابی را اغلب به سرعت ترمیم میکردند.

فرصت انتقام از محمدولیخان که منو زنده به گور کرده بود خیلی سریع نصیب ام شد. روز سه شنبه 11 بهمن سال 1311 یعنی تاریخ  روند 11/11/1311 ولیخان  را برای دفن به مقبره آوردند. اغلب نوکرها آمده بودند و اشگ مصلحتی می ریختند. خیلی سریع تشخیص دادم که محمد ولیخان هم نمرده و اگر فرصتی دهند حتما نفس تازه خواهد کرد اما نای حرف زدن نداشتم . ما دیگر مرده حساب میشدیم. همون  اول ارباب سابقم شروع کرد به داد و فریاد و پنجره شکستن . گذاشتم خوب خودشو خسته کنه. زنده به گوران دیگه که حالا فقط اسکلتی بیش نبودند در محوطه جمع شده به حرکات محمد ولیخان می خندیدند. وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد منو شناخت. از تعجب چشمانش از حدقه زد بیرون. زل زدم به چشمان خسته و تکیده اش و گفتم : هزاران بار گفته بودم که منو زود دفن نکنید. حرفمو گوش نکردید. حالا خودت زنده به گور شدی..... ماه ها  دمق بود. اما بعدا با شرایط کنار اومد. اغلب شبها میرفت غرفه عبدالحسین تیمور تاش که همون درب ورودی شرقی گورستان بود. در عالم مردگان هنوز خودشو اشراف زاده ائی میدونست که نباید با نوکران زنده به گور شده هم صحبت شود.

برخی زنده به گور شدگان آن قدر مناعت طبع  داشتند و مودب بودند که  از مقبره ها بیرون نمی آمدند. گاهی در محوطه دور هم جمع میشدند . جمجمه های اسکلیتشون  تکون می خوردند.  خودشون می فهمیدند که طرف چه مطلبی بیان میکنه.  بهمنیار ؛ ادیب پیشاوری و   عمادالکتاب از استادان و خطاطان قدیمی ادبیات فارسی بودند که مقابرشون همون نزدیک محوطه بزرگ اصلی بود.... آنها صلح آمیزترین  و آرام ترین گروه قبرستان بودند تا  زمستان سال 1338 که نیما یوشیج را در این گورستان دفن کردند. خوب یادمه جلال آل احمد و چند نفری از نزدیکانش در زمستان آوردنش. سئوال اصلی مردگان قدیمی این بود که خونه نیما در دزاشیب خیلی نزدیک به گورستان ظهیرالدوله بود.... تو این زمستون این فاصله طولانی چرا مرده را زحمت داده اید. جلال  و سیمین خیلی خلاصه گفتند  که ظهیرالدوله هزینه بالائی برای اجازه دفن می خواست. از طرفی  غسالخانه هم نداشت. کرایه نعش کش هم بالا بود. باید جنازه را میبردند گورستان زرگنده اونجا می شستند بعد میاوردند ظهیرالدوله............ گفتیم یکسره میبریم امام زاده عبدالله که هزینه هاش پائینه.

 از فردای دفن نیما جنگ مغلوبه ائی بین وی و اساتید ادبیات کلاسیک فارسی یعنی همون سه استادی که گفتم شروع شد. اونا اصلا  اشعار ریتم آزاد نیما را نمی پسندیدند و به عنوان شعر قبول نداشتند. نیما هم با وجود جثه کوچکش نکاتی میگفت که به قول قدیمی ها اون جاشون می سوخت.

به تدریج  تعدادی هنرمند هم در گورستان زنده به گور شدند. ما حتی  با نویسندگان  جراید سینمائی و ناقدان فیلم آشنا شدیم. اونا مدتها تلاش میکردند تا اصلا به ما بفهمانند  که سینما و فیلم چی هست.رضا قلی میرزا ظلی خواننده سنتی هم ساکن گورستان شد. شب ها  با زحمت زیاد از قبر خارج شده و شروع به خواندن میکرد. چونه اش که تکون میخورد می فهمیدیم که داره چهچه میزنه. در گذر ایام حتی متخصص سموم نباتی و مربی کوهنوردی هم  ساکن به گفته دوستان کمونیست ساکن امام زاده عبدالله " کمون" می شدند.

 با افزایش تعداد زنده به گوران میزان تخریب مقابر هم زیاد میشد. این اواخر دیگر حتی با تعمیرات هم نمیشد  خرابی ها را ترمیم کرد. باید خیلی از این مقابر تخریب و دوباره ساخته  می شدند.  زن و شوهرهایی که  کنار هم دفن شده بودند  اغلبشون درست مثل دنیای واقعی روز و شب با هم میجنگیدند و  میگفتند :  چه غلطی کردم کنار تو دفن شدم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

البته خانم های هنرمند زیادی هم اینجا زنده به گور شده اند. معصومه خاکیار هنرپیشه تاتر در سال 4 اسفند سال 1332 به طرز مشکوکی از دنیا رفت و اینجا زنده به گور شد. سنگ سفید سنگینی روی قبرش گذاشته اند. شبه ها معمولا با کمک چند زنده به گور  مرد قوی هیکل با جابه جائی سنگ قبرش میتونه بیرون بیاد ؛ همیشه با سید علی نصر پدر تاتر نوین ایران بر سر مکاتب تاتری بحث دارند. هر دو نام و یاد عبدالحسین نوشین را گرامی  میدارند. نزدیک طلوع آفتاب تو قبرهاشون می خزند.

در لینک زیر میتوانید  وسعت و عمق تخریب مقابر را ببینید. با وجود همه اینها کسی هیچ فکری به حال ما زنده به گوران نمیکند.  مردم عادی ما را مرده تصور میکنند. ما در عذابیم. میخواهیم این خاک و سنگ قبر رسما از روی ما برداشته شده و شناسنامه هامون دوباره به ما برگردانده بشوند.  مرگ هیچکدوم از ما طبیعی نبود.

جلال آل احمد و رفیقش خلیل ملکی هم در فاصله ائی نه چندان دور از ما در مسجد فیروز آبادی دفن هستند. شب ها در جستجوی عرق سگی تا اینجا میایند. هر قدر قسم و آیه میخوریم که ما اهل مشروب نیستیم باورشون نمیشه. تا آفتاب نزده برمیگردند قبرهاشون. رضا قلی ظلی آهنگ خاصی هم میخونه که گویای احوال ماست: ما زنده به گوران غم ایام نداریم......  روزهای تکراری و کسالت آور امام زاده عبداله برخی اوقات با اومدن شخصیت جدید رنگ و بوی تازه ائی پیدا میکند. اواخر پارسال بکتاش آبتین نویسنده را آوردند اینجا و نزدیک بقعه دفنش کردند. همه صحبتهاش برامون تازگی دارد. شبها همه دورش جمع میشوند.اگه نیما یوشیجو از اینجا نبرده بودند فکر کنم رفقای خوبی با هم میشدند. آبتین میگه که نیما را خوب می شناسه.

 شب های کسالت بار گورستان با صدای شکستن در و پنجره و شیشه های مقابروسیله زنده به گور شدگان شکسته میشود. خلی از مرده ها واقعا مرده اند و صدائی ازشون بلند نمیشه. دو راننده کامیون اسکانیا که اتفاقا تصویر بزرگی از کامیونشونو روی قبرشون گذاشته اند شبها غزل میخونند. اونا را هم بدون اینکه از مرگشون در تصادف مطمئن شوند زنده به گورشون کرده اند.

 الان فصل بهاره. چند درخت توت داریم که میوه هاشون دارند میریزند رو زمین. نه ما مرده ها میتونیم بخورمیشون و یا اونائی که برای فاتحه خونی میان. میگن کثیف اند و بدیمن. اون روز شنیدم که پیرزنی خیلی آروم دم گوش نوه اش  میگفت : از این توت های گورستان نخور  زنده به گور میشی. نوه اش با تعجب پرسید : مادر زنده به گور یعنی چی ؟ پیرزن ماتش برد و گفت : هیچی.

فکر نمیکنم تا قیامت هم کسی متوجه زنده به گور شدن ما بشه.

بکتاش آبتین معمولا نزدیک طلوع آفتاب این شعرشو میخونه و میره تو قبرش:

روز که میمردم , هوا سرد بود

.. و در یک لحظه ؛

تن های بی شماری با من لرزیدند

او

دست مرا محکم گرفته بود

عزراییل اسرافکار !

https://iroon.com/irtn/album/1294/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86/