پنجشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴

یک هفته‌ای می‌شود اینترنت در ایران قطع است؛ از بعد از فراخوانِ رضا پهلوی برای آمدنِ مردم که هرچه بیشتر با اقبالِ مردم روبرو شد، بیشتر و بیرحمانه‌تر هم سرکوب شد و خیابان‌های خیلی از شهرهای بزرگ وُ کوچک را، در عمل به صحنه‌ی جنگِ خیابانی تبدیل کرد. حکومت اما به سرکوب‌های خونین در خیابان بسنده نکرد و بلافاصله، نه تنها اینترنت، که سیستمِ پیامکِ تلفن‌های همراه را هم قطع کرد؛ جز برای پیام‌های بانکی و اداری و البته پیام‌های حکومتی. یک مصادره‌ی تام وتمامِ حقِ مسلمِ مردم به بهانه‌ی لابد «امنیت» یا «کنترلِ اغتشاش» وُ از این حرف‌ها.

سالِ ۸۸ هم چندروزی اینترنت قطع شد اما آن‌روزها، اینترنت فراگیریِ حالا را در تقریبن همه‌ی امورِ زندگیِ مردم نداشت. این بار، این جور قطعِ تقریبن کاملِ دسترسی به اینترنت، درست و حسابی ایران را به یک زندانِ بزرگ، و مردمِ ایران را، به گروگان‌های حکومت تبدیل کرده است. ارتباطِ مردم، همچنان پس از یک هفته، با جهانِ آزاد و غیرآزادِ بیرونِ ایران تقریبن به تمامی بُریده (جز به تازگی بوسیله‌ی تماس‌های تلفنی که برای مردمِ ایران بسیار گران است) و هر اعتراضی، بنامِ «اغتشاش» بلافاصله و بشدت سرکوب می‌شود.

سرکوب‌های خیابانی، مسلحانه و بشدت لجام‌گسیخته است. فقط کافیست به هر عنوان، بخصوص عصرها وُ شب، در خیابان باشید. حتا در عادی‌ترین نقش‌های زندگیِ روزمره هم ممکن است براحتی در معرضِ تیراندازی‌های کور قرار بگیرید و چه بسا کشته شوید.

و همه‌ی اینها توسطِ آدم‌هایی صورت می‌گیرد که با کلاه‌خودِ نقابدار و یونیفرم، عملن صاحبِ هیچ هویتِ مشخص وُ قابل شناسایی نیستند و بواسطه‌ی همین گمنامی، مسئولیت وُ وجدانی هم اغلب ندارند. کور وُ بی‌هدف، به سَمتِ هرکه در ساعاتی از عصر وُ شب در خیابان باشد، رگبارِ ساچمه وُ گلوله می‌بندند؛ حتا اگر رهگذری باشد که مثلن از سرِ کار به خانه برمی‌گردد یا از خانه به سرِ کارِ شیفتِ شب می‌رود.

بگفته‌ی شاهدانِ موثّق، در چند روزِ اولِ هفته‌ای که گذشت، کفِ بعضی پیاده‌روها وُ خیابان‌ها یا به دیوارهای شهر، پُر از خونِ آدم‌ها بود (تا بالاخره آمدند وُ شستند) و بیمارستان‌ها، مملو از زخمی‌های این جدالِ خیابانی. حتا اگر در این شب‌ها به خیابان هم نرفته باشیم، خیلی از ما صدای جیغ وُ ناله‌های زخمی‌ها و صدای تیراندازی‌های متعدد را از پشتِ پنجره‌های روبه کوچه یا از اتاق‌های امن وُ گرم‌مان شنیده‌ایم. این خودش یک رسانه‌ی اصیل است.

حالا بعد از یک هفته که به اینترنت و رسانه‌های خُرد دسترسی ندارم، بیش از پیش چیزی راهِ گلویم را مثلِ خفقان بسته است. هیچ رسان‌های از آنِ خود دراختیار ندارم که بتوانم به سهمِ خیلی کوچکِ خود حرفم را بزنم. یک هفته است که نتوانسته‌ام کلمه‌ای نه در اینستاگرام بنویسم، نه در گروه‌های تلگرامی و نه در پیامی برای هر دیگری وُ دیگرانی. از اخبارِ جاریِ کم و بیش قابل اعتماد هم تقریبن بکلی بی‌خبرم. چنان این خفقان شدید وُ غریب است که کرخت شده‌ام. مثلِ وقتی که از شدتِ سرما دیگر سرما را حس نکنی. و هیچ چیز از این کرختی بدتر نیست. شاید هم کرخت نیستم که این احساسِ خفقان را دارم.

حالا نشسته‌ام اینها را می‌نویسم؛ بی آنکه بتوانم فعلن و تا اطلاعِ ثانوی، کلمه‌ای از آن را، در هر مقیاسِ کوچکی یا در هر رسانه‌ی خُردی، از آنِ خود یا دیگری، منتشر کنم. شاید این انسداد یا سانسور یا محرومیت یا غیابِ رسانه‌های خُردِ از آنِ هریک از ما آحادِ ملت، ما را بیشتر به مراوداتِ حضوری و غیرمَجازی وادارد؛ همانطور که قطعِ پیام‌رسانه‌ای اینترنتی، ما را به تماس‌های تلفنی و حداقل گفتوگوی زندهی تلفنی با دیگران واداشته است.

این محدودیت‌های نامنصفانه را، همچنین می‌توان تاحدی خنثا کرد با دورِ هم جمع‌شدن‌ها و مراوداتِ حضوری؛ و خواندن وُ گفتن وُ شنیدنِ حرف‌ها وُ نوشته‌هایی که می‌خواستیم این روزها در رسانه‌های خُردمان منتشر کنیم و بگوشِ دیگران برسانیم.

گذشته از اینها، در این خفقان، میلِ عجیبی دارم روی دیوارهای شهر بنویسم. از یک «مرگ بر [...]» درست و حسابی، تا یک شعر، روی دیوارهای خیابان‌ها وُ کوچه‌های این شهر. بنویسم: این خونِ شهر است/ ببینید بر سنگفرشِ خیابان!/ ببینید! یا همین نوشته را می‌توانم روی یکی از دیوارهای شهر بچسبانم...

پ.ن.: این نوشته را وقتی در رسانه‌های خُردَم منتشر میکنم که اینترنت دوباره برقرار شده است و آنوقت شاید یکجورهایی، تاریخ مصرفِ این نوشته گذشته باشد. باوجودِ این هرکس از زاویه‌ی متکثّرِ منشورِ تجربه‌ی ما مردمِ عادی از این روزهای خفقانِ بیشازپیش، باید بنویسیم وُ ثبت کنیم. و تازه مگر این بارِ آخر است؟