جنبشی که هماکنون شاهد بر روییدن و شکل گیری آن هستیم، اگرچه، هنوز، مراحل اولیه رشد و بلوغ را میگذارند، جنبشی ست در امتداد جنبشهایی که در دوران حکومت دین برهبری قشر آخوند زائیده شده است. اما، ویژگیهایی را بنمایش گذارده است که آنرا از خیزشهای پیش از خود متمایز میسازد. مثلا، در مقایسه با آنچه در 57 بوقوع پیوست. اول از همه یک عمامه بسر و قبا و عبا بتن و یا یک آخوند در میان تظاهر کنندگان دیده نمیشود که خود بیانگر یک تحول بزرگ تاریخی ست. چه، اگر، نیک بنگری، حد اقل در صد سال گذشته کمتر جنبشی بوقوع پیوسته است که آخوند در آن نقش بازی نکرده باشد، از جنبش مشروطیت گرفته تا جنبش "اسلام ناب محمدی" برهبری آخوندی که قبل از صعود بر فراز منبر قدرت، ناگهان "بامامت" رسیده بود، نه از عالم غیب بلکه تنها بآن دلیل که آخوند تف لیس دیگری، آخوند خمینی را "امام" خوانده بوده است، با سرعت در میان آخوندهای تف لیس رایج گردید.
امام خمینی هم، آخوندی بود برخاسته از حوزه های علمیه که در مخالفت با برنامه های اصلاحات شاهی بمنظور مبارزه با فقر و عقب ماندگی، از جمله آزادی زنان، اصلاحات در مالکیت ارضی و فرستادن فارع التحصیلان دبیرستانها به روستاهای محروم از سواد آموزی بعنوان "سپاه دانش" که از ملزومات حرکت بسوی پیشرفت بود و دست یافتن به فرآورده های جهان مدرن. اصلاحاتی که زمینه را فراهم میساخت برای بنیانگذاری جامعه ای فعال و زنده رها از فقر و گرسنگی.
در مخالفت با برنامه اصلاحات شاه در سالهای 40 بود که آخوند خمینی شناخته شد و به تبعید در عراق محکوم گردید. که در واقع نقش بسیار مهمی بازی کرد در فراهم آوردن آلترناتیوی برای جایگزینی شاه، در انظار قدرتهای بزرگ، محتملا، در این تصور که بسی بسیار راحتتر میتوانند با آخوندی با دانستنیهای محدود در دیپلماسی بین المللی، به معاملات سود آوری دست پیدا میکنند. غربیها با کمترین فهم از ساختار دین شیعه دوازده امامی و ظهور "اخوندیسم ." در امام خمینی رهبری را میدیدند که میتواند در رقابت باشوروی مفید هم باشد.
امام خمینی، بزودی بر تمامی جنبش سلطه افکند. آخوندی که در آغازین ساعات صعود بر فراز منبر قدرت، فرمان تیر باران سران نظام پیشین را صادر نمود حکومت اسلامی را بر اساس خونریزی و خشونت، بیرحمی و انتقام ستانی بنیانگذاری نمودند، همچنانکه، تعداد روز افزون اعدامها، بخوبی نشان میدهد چه قشر خونخواری بر جامعه حکومت میکنند بی آنکه هرگز، کسی متوجه دستهای بخون آلوده آخوندهای حاکم بشود.
نزدیک به نیم قرن است که آخوند، بر این جامعه حکومت کرده است و تا کنون، چیزی از خود بجای نگذاشته است، بجز خشم و خشونت، قهر و کشتار جمعی و تعداد روز افزون اعدامها، بویژه، اعدام جوانان وطنخواه و شاهدوست، جنایتهایی که توجه جهانیان را بخود جلب نمود و متعجب ساخته است.
حال، بدرستی مطمئن نیستیم که غیبت آخوند در جنبشی که نوید بازگشت پهلوی را فریاد میکشد، چگونه باید تفسیر نمود؟ آیا میتوان آنرا نشانی دانست بر برچیده شدن بساط آخوندی، اگر نه بطور انقلابی بلکه بتدریج و شاید بسی بسیار آهسته؟ البته که آخوند در جایگاهی قرار دارد که بسادگی میتواند خود را ناپدید سازد، همین بس که از گذاردن عمامه بسر خود داری و از پوشیدن عبا و قبا امتناع نمایند. بدون تردید آنها که دستهاشان بخون هموطنان آلوده است بسادگی نمیتوانند برنگ جماعت در آیند و چهره جنایتکارخویش را بپوشانند.
یکی دیگر از ویژگیهای این جنبش آنست که خبری از شعار الله اکبر نیست. این خود، نیز بازتابنده تحولی ست که در ورای ظاهر جنبش قرار گرفته است، همچون، غیبت آخوند، که اهمیت آن بیواسطه مورد فهم و درک قرار نمیگیرد.
البته که تفاوتهای بسیاری بین جنبش امروز با جنبشهای گذشته میتوان مشاهده نمود و آنها را بعنوان نوعی کنشگری جمعی مورد فهم قرار داد. اما، این موضوعی ست که، در حال حاضر، از حوصله ی این نوشتار خارج است. چرا که در شرایط تاریخی ایکه هماکنون در آن قرار گرفته ایم، هر روز که میگذرد، یک گام به پایان حکومت اسلامی- آخوندی نزدیکتر میشویم. زمان سرنگونسازی حکومتی که نزدیک به نیم قرن بنام الله، خداوندی برخاسته از فرهنگ تازیان بیابانگرد، بیگانه با ایرانیان، شهروندان کشوری با فرهنگی 2500 ساله و تاریخی باستانی فرا رسیده است. البته برای آقای جواد ظریف یکی از مشهورترین تف لیسان ولایت فقیه، به تقلید از آخونندها فتوا صادر کرده است که از زندان افتخارات گذشته بیرون آییم، چنانکه گوئی، خویشتن پست وزارت را نه در ساختار قدرت باز مانده از 1400 سال پیش از این اشغال کرده است بلکه در ساختار قدرتی برخاسته از دوران ماورای مدرن بدست آورده است ، در دورانی که نقشه ویرانی جهان را بزیر زمین انتقال میدهند.
تحت حکومت آخوندی در 47 سال گذشته، جامعه ایران پیوسته بسوی تخریب و ویرانی در درون و حقارت و خواری در جامعه بین المللی سوق یافته است. تردیدی نیست که در چنین شرایطی نیاز بیک رهبر جانشین، رهبری هوشمند و دوراندیش با کفایت و لیاقتی که بتواند پرچمدار انقلاب زن زندگی آزادی بشود، بیش از هر زمان دیگری احساس میشود.
در شرایط کنونی نمیتوان بر فردی شایسته تر، با فضیلت تر و میهن دوست تر، از شاهزاده رضا پهلوی انگشت نهاد.بهمین دلیل هم، تحلیلگر برجسته ای، همچون، آقای ایرج مصداقی، (بنقل) شاهزاده پهلوی را تنها فردی میداند که میتواند دارای آن شایستگی و آن جذبه لازم باشد برای قرار گرفتن بر جایگاه رهبری، در دوران گذار از ساختار ولایت به ساختار جامعه ای نوین که ممکن است شاهی باشد و یا جمهوری، بسته به آنچه مردم بر میگزینند.
درست است که در 57، همچنانکه، اکثریت عظیم جامعه، در مخالفت با حکومت شاهی، بآغوش آخوند خمینی پناه بردند، هنوز، به شاهزاده رضا پهلوی نپیوسته اند. اما، این سبب نشده است که شاهزارده رضا پهلوی مورد لعن و نفرین گشاده دهانان فرصت جو و تف لیسان ساختار قدرت قرار نگیرد و طرفداران شاهزاده رضا پهلوی را "اوباش" نخوانند و او را متهم بر پیمودن راهی نکنند که پدر بزرگش، رضا شاه پیموده است. چه اتهامی؟ آنهم بزبان طلبه سابق حوزه های علمیه دیروز وعالم دهر امروز.، در ناف دنیای کفر، امریکا، میدرخشد، همچون، اراده معطوف برهائی ملت.
اما، تردید مدار که بزودی، شاهزاده رضا پهلوی، بعنوان رقیب اصلی ولایت فقیه، آخوند خامنه ای شناخته شود، در درون جامعه و همچنین در سطح بین المللی.
اما، واقعیت آنست که زمانیکه حضرت ولایت فقیه بر فراز بلندیهای تهران زندگی میگذراند، تردید است که صدای مردم بگوشش میرسید و اگر هم میرسید او چیری را میشنید که میخواست. نیز، بعید بنظر میرسد که حضرت ولایت، هرگز صدای مردم ایران را زیر گلوله های کشنده و گلوله های ساچمه ای کور کننده نشنیده است. گویا آوای جمع، مبنی بر "رضا شاه روحت شاد" و یا "نه غزه و نه لبنان جانم فداری ایران" هم بگوشش نرسیده است. همچنانکه، یک برانداز دینمدار منتقد، در یکی از لایو ویدیوهای خود، خطاب به دشمنان شاهزاده، میگفت که شما دوره ای را مردود میشمارید که امروز حسرت مردم است. که درست است، بازگشت بگذشته مورد پسند کسی نیست و نباید باشد. اما، این ناشی از 46 سال حکومت آخوندی ست. هرکس که بتواند از این کشور خارج میشود. هم اکنون، چند سالی ست موج خروج پرستاران و اقامت در کشورهای دیگر آغاز گردیده است.
هر آنچه تا اینجا ارائه شده است، البته که در اکثریت مواقع، وضفی ست از جهان عینی، جهانی قابل لمس و مشاهده، و یا آنچه جهان ظاهر خوانده میشود در برابر جهانی ماورای جهان عینی و تجربی، جهانی که ریشه بر گرفته از مفاهیم ذهنی و بیان آن مفاهیم مجرد کلی بگونه ای قابل درک.
این بدان معناست، هر آن بتوانیم واقعیت های ظاهری را مورد تغییر قرار دهیم، جهان ماورای جهان ظاهری، جهان باطنی، نیز، بابکاراندازی اراده معصوف بآزادی مورد تغییر و تحول قرار میگیرد. چه اگر نیک بنگری این دین اسلام و نگرشی برخاسته از ارزشها و باورهای اسلامی ست که در ماورای آنچه مشاهده میشود، قرار دارد. باطن محتوی و جوهر است.نتیجه گیری محتاطانه این منطق ممکن است، نهایتا بکاهش اقتدار دین در زندگی اجتماعی بیانجامد.
چه بسا، بسیاری بر آن باورند، که اگر اعتتقاد و ابمان دینی، بویژه، دینی که متولی آن آخوندهای خرافه اندیش اند، دگرگون گردد. پس، باید به تعطیلی حوزه های علمیه و به براندازی آخوند و آخوندیسم اقدام کنیم. اگر نیازی به آموزش امور دینی ست، تخصص در این زمینه را در کدام از نهادها بهتر از نهاد دانشگاه میتوان آموخت. پس از فروپاشی دین در عرصه باطن است که ما ایرانیا نهایتا در گزینش دین خود آزاد میشویم و پرچم اراده معطوف برهائی را بدست پهلوی سوم می سپاریم.
فیروز نجومی
firoz nodjomi
https://firoznodjomi.blogspot.com/
fmonjme@ gmail.com
نظرات