Poet’s Daughter

By Majid Naficy

Whose uproar is this
And from which side of the city is it coming?
Is this the cry of mourners going toward Razin Gate
Or the chime of a caravan coming from the gate of Rudbar?*

I will not go to the balcony
And will not open the casements.
Your poetry speaks to me
And the paper smells of you.
I will tell the scribe not to come here anymore
And ask the minstrel not to knock the door of this house again.
I want to be alone with you
Open the seven volumes of your poetry
And read from Faranak to Shahrbanoo,
Go with Rudabeh to the royal balcony
And let my hair fall toward Zal,
Kiss the lips of Siavash through Sudabeh
And burn completely in the flame of his love,
Enter Rostam’s bedroom with Tahmineh
And speak of courage in love with him,
Take refuge among the shepherds with Farangis
And keep the memory of father in her son’s mind.
I am not Gordafarid to attack the enemy incognito
Nor Queen Homa to relinquish my son to the water.
I am your daughter, oh, bard of Iranian gentry!
I was raised with you and your poetry.

Every night that your double knocked on our door
It was me who would open the door to him.
I would climb the stairs hastily
And light the lamp in the balcony,
Put bergamots, pomegranates and quinces on the table
And fill up both your glasses with sumptuous wine.
Your gentle friend would open the Khodaynameh
And read a new story in old prose aloud.
Then he would stop, and you in the lamp light
Would recite the last week’s story in verse.
I would stand behind the balcony door
Listening to your melodic words
Which moved forward plot to plot like running water
And then suddenly covered the whole garden.

Then I would bring a lute and sit on the bench
Playing a sonata made by Barbad
Which suited to your poetry in the garden.
Long after midnight, your double would leave
And you would remain alone with a quill pen in hand.
From behind the door, I would  watch your shadow
You were bending over the notebook
Listening to the conversation of quill and paper.
Sometimes you would straighten your back and rotate your finger in the air
And recite aloud a few couplets from memory.
Near dawn, you would extinguish the lamp,
Wash off your face and go to the garden.
You had put a new name on each tree
And called each flower with a nickname.
You caaled this sturdy sycamore: Rostam
And that leaf-shedding white poplar: White Demon,
This old walnut tree: Zal
And that sweet fig tree: Rudabeh of Kabul,
This pomegranate tree: Sudabeh
And that black maidenhair fern : Siavash.
Red flowers belonged to the Pishdadians
And yellow flowers to the Kianians.

Only this Kashmar cypress tree did not have a name
Which has grown next to the eastern wall
And every morning sweet-singing birds
Sat on its strong branches.
Sometimes, you would stand next to it,
Open your arms
And embrace its trunck.
You would look up at it and say:
“Oh, old tree! There is  no name for you
Or if there is one, you are the tree of spoken words,
Beautiful words that emanate from chests like air
And without them people cannot breathe,
Beautiful words which are free as air
And are not the inheritance of anyone,
Beautiful words which cannot be jailed,
Choked or hanged,
Beautiful words which cannot be tortured
To testify against themselves in public,
Beautiful words which cannot be polluted with falsehood.”

Oh, father of spoken words, bard of iranian gentry!
You scattered the seeds of poetry and cared for it as a gardener.
From here, I can see its grand height,
Open the casement and touch its branches.
Oh, what is this uproar
And from which side of the city is it coming?
It is the cry of your mourners who return to your garden
Because you have no place in the town cemetery.
Your tomb is in the garden of poetry
Whose flowers never fade away.
Let the clergy not pray at your dead body.
Your resting place is here, under that ancient tree.

Ah, what is this uproar
And from which side of the city is it coming?
It is the chime of a caravan returning the gifts of the Sultan.
I do not want your sixty thousand golden dirhams.
I do not want your loads of indigo, musk and amber.
I am the poet’s daughter. My house is here.
I stay home in memory of my father
Alongside his pampered cat
Rubbing herself on my leg.
I will remain the lonely bride of poetry.

August 15, 2005
* Ferdowsi, the eleventh-century Persian poet who composed the Iranian national epic, The Shahnameh. It is said that when Sultan’s  promised gift for his masterpiece reached a gate of the city of Tus, Ferdowsi’s coffin was being carried out from the other gate.   

* Video: Majid Naficy reads his poem Poets Daughter in Persion


دُختِ دهقان

مجید نفیسی

این هیاهو از آنِ کیست
و از کدام سوی شهر می‌آید؟
آیا زاری سوگوارانی ست که به سوی دروازه‌ي رازین می‌روند
یا زنگ کاروانی که از سوی دروازه‌ي رودبار می‌آید؟

به ایوان نخواهم رفت
و دریچه‌ها را نخواهم گشود.
شعرِ تو با من حرف می‌زند
و کاغذ بوی تو را می‌دهد.
به کاتب خواهم گفت که دیگر به اینجا نیاید
و از نقال خواهم خواست که درِ این خانه را دیگر نکوبد.
می‌خواهم با تو تنها باشم
دفترهای هفت‌گانه‌ات را بگشایم
و از فرانَک تا شهربانو را بخوانم
با رودابه بر ایوانِ کوشک شوم
و گیسوی خود را به سوی زال آویزان کنم
با سودابه لبان سیاوش را ببوسم
و در آتش عشق او یکسره بسوزم
با تهمینه بر بالین رستم شوم
و از جسارت در عشق با او سخن بگویم
با فرنگیس به نزد چوپانان شوم
و یادِ پدر را در ذهن پسر بپرورم.
گُردآفرید نیستم که پوشیده بر دشمن بتازم
یا هُمای تاجدار که پسر را به آب سپرم.
من دخت تو هستم ای دهقانِ سخنگو
که در کنار تو و با شعر تو بالیدم.

هر شب که همزادت درِ خانه را می‌کوبید
من بودم که در را بر او می‌گشودم
از پلکان شتابان بالا می‌رفتم
و در ایوان چراغ می افروختم
تُرنج و نار و بِه بر خوان می‌نهادم
و جام هر دو را از میِ خوشگوار لبریز می‌کردم.
یارِ مهربان، "خدای‌نامه" را برمی‌گشود
و داستانی تازه را به لفظِ کهن می‌خواند.
آنگاه خاموش می‌شد و تو در پرتو چراغ
داستان هفته‌ی پیشین را نرم نرمک به شعر می‌خواندی.

من در پشت در می‌ایستادم
و به سخنِ موزون تو گوش می‌دادم
که چون آبی روان کَرت به کَرت پیش می‌آمد
و ناگهان تمام باغ را در بر می‌گرفت.
آنگاه بربط می‌آوردم و بر تخت می‌نشستم
و به فراخور شعری که خوانده بودی
شوری از باربد را در صحن باغ می‌پراکندم.
پاسی از نیمه‌شب گذشته همزادت می‌رفت
و تو تنها می‌ماندی با قلم نئی در دست.
از پشتِ در سایه‌ی تو را می‌دیدم
که روی کاغذ خم شده بودی
و به گفتگوی کِلک و نامه گوش می‌دادی
گاهی پشت راست می‌کردی و انگشت در هوا می‌چرخاندی
و با صدای بلند چند بیتی را از بر می‌خواندی.

دَمدمه‌های صبح چراغ می‌کُشتی
مشتی آب به صورت می‌زدی و به باغ می‌رفتی.
بر هر درخت اسمی تازه گذاشته بودی
و هر بوته‌ی گل را به نامی نو می‌خواندی:
آن چنارِ ستبر را رستم می‌گفتی
و این سپیدارِ برگریز را دیو سپید
آن گردوبُن کهن را زال می‌خواندی
و آن انجیر شیرین را رودابه ي کابلی
درخت انار را سودابه صدا می‌کردی
و بوته‌ی پرسیاوشان را سیاوش.
گلهای سرخ از آنِ پیشدادیان بود
و گلهای زرد از آنِ کیانیان
تنها این سرو کاشمری نامی نداشت
که در کنار کنگره‌ی شرقی سر برآورده است
و بر شاخه‌های سترگ آن
هر بامداد مرغان خوشخوان می‌نشینند.

گاهی در کنار آن می‌ایستادی
دو دست را می‌گشودی
و تنه‌ی آن را در آغوش می‌گرفتی
چشم به بالای آن می‌دوختی و می‌گفتی:
"ای درخت کهن! تو را نامی نیست
یا اگر هست تو درختِ سخنی
سخنِ زیبا که چون هوا از سینه بیرون می‌آید
و بی آن مردم را دَمی‌و‌بازدَمی نیست
سخنِ زیبا که چون هوا آزاد است
و مُرده ریگِ هیچ كس و ناکسی نیست
سخنِ زیبا که نمی‌توان آن را در بند کرد
بر گلویش خنجر گذاشت یا به دارش آویخت
سخنِ زیبا که نمی‌توان درهمش شکست
تا در برابر همگان بایستد
و چون شاهدی علیه خود شهادت دهد
سخنِ زیبا که نمی‌توان آن را به دروغ آلود".

ای پدرِ سخن! ای سخنگوی دهقان!
تو تخمِ سخن را کاشتی و آن را چون باغبانی داشتی.
از این جا می‌توانم اندام بلندش را تماشا کنم
دریچه را بگشایم و بر شاخه‌های آن دست بکشم.
آه این هیاهو از آنِ کیست
و از کدام سوی شهر می‌آید؟
زاریِ سوگوارانی ست که به گلستان تو بازمی‌گردند
زیرا تو را در گورستان شهر راهی نیست.
آرامگاهِ تو در باغِ سخن است
که گلهای آن هرگز نمی‌پژمرند.
بگذار دستاربندان بر مُرده‌ی تو نماز نگذارند
جای تو اینجاست در زیر آن درخت کهن.

آه این هیاهو از آنِ كیست
و از کدامین سوی شهر می‌آید؟
زنگِ کاروانی ست که صله‌ي سلطان را بازمی‌گرداند.
شصت هزار دینار طلایتان را نمی‌خواهم
بارِ نیل و مُشک و عنبرتان را نمی‌خواهم.
من دختِ دهقانم،
خانه‌ی من همینجاست
من اینجا به یادِ پدر می‌مانم
و در کنار گربه‌ی دُردانه‌اش
که اکنون خود را به پای من می‌مالد
عروسِ تنهای سخن باقی خواهم ماند.

پانزده اوت دوهزار‌و‌پنج