گل گلاب

این‌ مطلب را در اوج خستگی روحی و روانی نوشتم و با کمک هوش مصنوعی ویرایش و بازنویسی کردم:

گاه به توالی رخدادهای مکتوب تاریخ ایران می‌اندیشم و از خود می‌پرسم:

آیا فردوسی پیامبر و پیشگو بوده است؟

آیا هزار سال قبل در طوس میزیسته یا الان در میان ما در حال زندگیست؟

آیا شاهنامه شرح و حال رخدادهای سال ۳۶۰ شمسی است یا شرح واقعیت های جامعه ۱۴۰۴ ایران؟

آیا شاهنامه صرفاً روایت گذشته است، یا متنی زنده که هر نسل، تصویر خویش را در آن بازمی‌یابد؟

شاید پرسش درست‌تر این باشد: چرا داستان جمشید و ضحاک، پس از هزار سال، همچنان برای ما آشناست؟

فردوسی نه روزنامه‌نگار عصر خویش بود و نه پیشگوی قرون بعد؛ او کاوشگر الگوهای تکرارشونده قدرت در تاریخ انسان بود.

شاهنامه بیش از آنکه گزارش واقعه باشد، شرح «چرخه‌ها»ست:

چرخه برآمدن ، غرور ، زوال مشروعیت ، و گسست میان حاکم و مردم.
در روایت فردوسی، جمشید زمانی سقوط می‌کند که «فرّه ایزدی» را از خود می‌داند ، نه امانتی بر دوش خویش.

مشروعیت ، هنگامی که از خدمت به مردم جدا شود و به ادعای قدسی بدل گردد، به‌ تدریج تهی می‌شود.

فردوسی نشان می‌دهد که بحران پیش از آنکه سیاسی باشد، اخلاقی است:
شکاف میان ادعای حاکم و تجربه زیسته مردم.

در چنین فضایی ، جامعه‌ای که اعتماد جمعی‌اش فرسوده شده و به توان ملی خود باور ندارد، مستعد انتخابی شتاب‌زده می‌شود.

مردمی که از یک حاکم به ستوه آمده‌اند، ممکن است به امید رهایی، به گزینه‌ای دیگر پناه ببرند؛ حتی اگر پیشینه او روشن نباشد.

این همان بزنگاه خطرناک تاریخ است.

ضحاک در شاهنامه ناگهان از آسمان فرود نمی‌آید؛ او از دل ناامیدی و تفرقه برمی‌خیزد.

فردوسی به‌ظرافت یادآور می‌شود که استبداد تنها نتیجه اراده یک فرد نیست، بلکه حاصل سکوت نخبگان، پراکندگی مردم و فراموشی مسئولیت جمعی است.

در این روایت، ضحاک بیش از آنکه یک شخصیت باشد، نماد است:

نماد قدرت بی‌مهار

نماد تغذیه از ترس

نماد جامعه‌ای که انسجام خود را از دست داده است.

و شاید مهم‌تر از همه، نماد خطایی تاریخی: سپردن سرنوشت به نیرویی بیرونی به جای بازسازی اراده درونی.

امید به ترامپ و نتانیاهو برای رهایی از استبداد جمهوری اسلامی.

آشنایی داستان‌ها با وضعیت‌های امروز، از پیشگویی نمی‌آید؛ از شناخت عمیق ساختارهای قدرت می‌آید.

شاهنامه نشان می‌دهد هرگاه:

مشروعیت اخلاقی تضعیف شود

جامعه دچار دوگانگی «خودی و غیرخودی» گردد

منابع ملی در مسیر بی‌اعتمادی و فساد هدر رود

و امید عمومی به نیروی بیرونی گره بخورد

چرخه‌ای مشابه تکرار می‌شود.

این شباهت‌ها نه معجزه‌اند و نه تصادف؛ حاصل ثبات قوانین روان‌شناسی جمعی و سیاست در طول تاریخ‌اند.

بخش مهمی از روایت که معمولاً نادیده گرفته می‌شود، ظهور فریدون است.

فریدون منجی خارجی نیست؛ از دل جامعه برمی‌خیزد.

او محصول بیداری تدریجی، رنج مشترک و بازسازی اعتماد جمعی است.
در شاهنامه، نجات از بیرون وارد نمی‌شود؛

از درون شکل می‌گیرد.

اگر ضحاک نماد ترس و انفعال است، فریدون نماد مسئولیت و کنش آگاهانه است.

فردوسی راه‌حل را در اسطوره پنهان نکرده؛ آن را در کنش جمعی قرار داده است.

شاید راز ماندگاری شاهنامه در همین باشد:

هر نسل می‌تواند خود را در آن ببیند.

نه برای آنکه گذشته را به امروز الصاق کند،

بلکه برای آنکه از الگوها درس بگیرد.

شاهنامه هشدار می‌دهد:

تقدس‌بخشی بی‌پاسخگو خطرناک است.

تفرقه، زمینه‌ساز سلطه می‌شود.

امید بستن به منجی بیرونی، تعویق بیداری درونی است.

و در عین حال نوید می‌دهد:

هرگاه جامعه‌ای به توان خویش ایمان بیاورد، فریدون از میان خود آن جامعه برمی‌خیزد.

شاهنامه پیشگویی نیست ، آینه است.

مسئله این نیست که فردوسی درباره ما نوشته باشد ، مسئله این است که آیا ما آماده‌ایم خود را در این آینه ببینیم و اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم؟