حسن خادم
مدتی از شروع جنگ ایران و عراق گذشته بود و من متوجه شدم آقای میرحسین موسوی که آن زمان نخست وزیر بودند، گاهی به ساختمان شماره ۵ می روند آن هم فقط برای مطالعه. در این ساختمان کتابخانه ای قرار داشت که بخاطر تردد ایشان به آن محل درب ورودی آن را پلمب می کردند، جایی که پس از خاتمه نخست وزیری و تغییر قانون اساسی ایشان آنجا ساکن گشتند، ان هم همراه با سکوتی طولانی! ایشان تا سال ۸۸(سال انتخابات) در همین ساختمان شماره ۵ حضور داشتند.
من خیلی مایل بودم از آن کتابخانه استفاده کنم . خلاصه این که با همه کمرویی روزی که ایشان از سالن ساختمان مرکزی محل کارشان عازم منزلشان بودند تقاضا کردم اگر اجازه می دهید بنده از آن کتابخانه استفاده کنم . آقای مهندس موسوی نیز استقبال کردند و به محافظین خود اعلام کردند « آقای خادم هر وقت مایل بود می تونه از کتابخانه استفاده کنه.» من هم در اوج ناباوری از ایشان سپاسگزاری کردم و بخاطر هیجانی که داشتم دو روز بعد از سرپرست محافظینش خواستم کتابخانه را باز کنند! اینطور مواقع یکی از محافظین با دسته کلیدی همراهم می آمد و پلمب را می گشود و می رفت و بعد ساعتی را که اعلام می نمودم بر می گشت و بار دیگر درب ورودی کتابخانه را پلمپ می کرد. با این که حتی دفتر پیگیریهای ویژه نخست وزیر در همان ساختمان قرار داشت اما به دلایل امنیتی هیچکسی داخل کتابخانه نمی توانست تردد کند.
خلاصه هر چه زمان می گذشت بنده شناخت بیشتری به میرحسین موسوی پیدا می کردم. می دانستم فرقی اساسی با سایر مسئولین دارند اما از ابعاد وجودی ایشان اطلاع چندانی نداشتم و یکی از روزها که وارد کتابخانه شدم گشتی در آنجا زدم و کمی قفسه ها را مرتب کردم و خاکهایش را زدودم تا این که چشمم متوجه اتاق مطالعه نخست وزیر در همان کتابخانه شد. آن اتاق درب چوبی کشویی قهوه ای رنگی داشت و کاملا باز بود و من با این که اجازه حضور در کل آن مجموعه را داشتم اما ابهت آن اتاق چنان بود که برای رفتن بداخل ان اضطراب وجودم را فرا می گرفت! این وضع مدتی ادامه داشت تا این که یک روزی به خودم گفتم این ترس برای چیه وقتی ایشان مجوز حضورم رو داده اند!؟ و همین باعث کمرنگ شدن ترس و نگرانی ام گشت و بعد از آن تصمیم گرفتم همین که وارد کتابخانه شدم بازدیدی هم از اتاق مطالعه ایشان داشته باشم!
و سرانجام آن روز فرا رسید. ابتدا گشتی در میان قفسات کتابها زدم و سپس وارد اتاق مطالعه ایشان شدم. روی میز مطالعه مقداری کتاب به زبانهای انگلیسی و عربی و فارسی بصورت پراکنده قرار گرفته بود، همچنین چند قلم و مداد و دفتر و چند برگه یادداشت با آرم دفتر نخست وزیر و یک چراغ مطالعه. اما همان وقت به قدری اضطراب و ترسم بالا گرفت که بلافاصله از آنجا خارج شدم و دقایقی بعد نیز محیط کتابخانه را ترک کردم . چند روزی گذشت و همین که ترسم کمی فرو ریخت بار دیگر داخل کتابخانه شدم و این بار با دستمالی نمدار مشغول زدودن گرد و خاکها شدم . از آنجایی که مکان کتابخانه کاملا امنیتی بود فقط هر یکی دو ماه یکبار آنجا نظافت میشد .
من بعد از آن که کمی گرد و خاک قفسه ها را گرفتم از کنار میز چوبی نقشه کشی و سه پایه ای که مخصوص نقاشی کردن بود، گذشتم و دو باره متوجه اتاق مطالعه شدم . درب کاملا باز بود و من برای تمیز کردن و گرد گیری وارد آن اتاق شدم و دستی هم به آنجا کشیدم. البته قصدم بیشتر تماشای اتاق مطالعه ایشان بود تا نظافت اما اگر جایی را هم تمیز می کردم با جان و دل بود. ابتدا دستی روی میز کشیدم و هر چه گرد و غبار بود زدودم و در همان لحظات به خودم می گفتم: به راستی برای من غرور آفرین است که با یک چنین مرد بزرگی همکار هستم. ایشان براستی به بنده لطف کرده بودند زیرا تنها کسی که اجازه حضور در کتابخانه خصوصی شان را داشتتد، من بودم.
پس از اتمام گرد گیری دستمال را در جیبم گذاشتم و آن وقت با شوق و ذوقی تمام کتابهای روی میز را مرور می کردم که ناگهان در کنار چند کتاب سیاسی به زبان فارسی و انگلیسی چشمم به رمان «اولیس» نوشته «جیمز جویس» افتاد . این رمان که ریشه در اثر بزرگ هومر بنام اودیسه و نیز اساطیر یونان دارد یکی از آثار برتر و از شاهکارهای ادبیات مدرن محسوب می شود. خیلی تعجب کردم. جلو تر رفتم و کتاب را به دست گرفتم. این رمان تقریبا در قطع جیبی و با کاغذی کاهی و مرغوب و به زبان انگلیسی بود. مراقب بودم برگه ای که لای کتاب قرار داشت جابجا نشود. همان وقت به یاد اوائل آشنایی مان افتادم که یکبار با من از «ادگارالن پو» و سروده کلاغش حرف زده بودند و سفارش کردند آن را حتما بخوانم. یادش بخیر.
نظرات