عمومی
عضو از ۲ بهمن ۱۴۰۴
لرزش پیش از طوفان ؛ هجومِ سیلابِ گرم ؛دختری که بر عمامه و عینک و قبای دیکتاتور پاستور شاشید. داستان شکوه یک کاریکاتور
در زیر پای او، بر روی سنگفرش، اکنون یک برکهی بزرگ، گرم و درخشان شکل گرفته بود. مرد در میانهی این گودالِ تحقیر محاصره شده بود؛ جایی که بازتابِ قدرتِ دروغینش در زلالِ این عصیانِ زنانه غرق میشد.
زن نفسی عمیق کشید. خیسیِ گرم لباسش برای او نه نشانهی ضعف، بلکه مدال افتخاری بود که پیروزیِ بدن و روحش بر استبداد را جشن میگرفت. او با لبخندی پیروزمندانه، از فراز آن حقارت گذشت و با ردِ پاهایی خیس و مقتدر، به سوی سپیدهدمِ آزادی گام برداشت.در آن لحظات که زن با موهای پریشان در باد و آرایشی بینقص بر فراز او ایستاده بود، دیکتاتور کوچک ابتدا تنها سایهای سنگین را حس میکرد. او که همیشه به دیگران از بالا نگاه کرده بود، حالا از زاویهای حقیرانه، تنها پاشنههای تیز کفش و بافت ظریف جورابشلواری زن را میدید.
اما ناگهان، متوجه تغییری شد. او لرزش خفیف اما مداوم پاهای زن را حس کرد؛ لرزشی که نشان از یک فشارِ عظیم و مهارنشدنی در درون آن پیکر مقتدر داشت.
لحظهی درکِ فاجعه: دیکتاتور حقیر سرش را کمی بالا آورد و در میانهی آن لرزشِ رانها، متوجه شد که پارچهی لباس زیر و جورابشلواری زن در حال تغییر رنگ است. او با وحشتی که تمام وجودش را فرا گرفته بود، فهمید که زن هیچ قصدی برای عقبنشینی یا پنهانکاری ندارد. او فهمید که آن لرزش، مقدمهی یک طوفان است. چشمانِ مرد از پشت عینکش از ترس گرد شد؛ او متوجه شد که قرار است به حقیرانهترین شکل ممکن، هدفِ خشمِ فروخوردهی این زن قرار گیرد.
هجومِ سیلابِ گرم: قبل از آنکه او بتواند کلمهای بر زبان بیاورد یا حتی خود را به عقب بکشد، آن لرزش به پایان رسید و جای خود را به یک جریانِ گرم، تند و بیرحمانه داد. مرد با ناباوری حس کرد که اولین موجهای گرم و داغِ ادرار، درست بر مرکزِ عمامهاش نشست کرد.
او میدید که چگونه مایع با شدتی کنترلشده از میانِ بافتِ لباسهای زن عبور میکند و مانند یک خطِ مستقیمِ آتشین بر سر و روی او فرو میریزد. گرما را روی پیشانی و سپس روی شیشهی عینکش حس کرد که دیدِ او را تار میکرد.
استیصالِ مطلق: دیکتاتورِ کوچک، دستش را به شکلی رقتانگیز بالا آورد تا مانع از خیس شدنِ بیشتر شود، اما این حرکت تنها باعث شد که جریانِ گرم بر روی دست و آستینهای قبای تیره و متکبرانهاش سرازیر شود. او که روزی با یک اشاره، حکمِ مرگ صادر میکرد، حالا زیرِ فشارِ فیزیکی و تحقیرآمیزِ یک زنِ آزاد، درمانده شده بود.
او بوی تندِ عصیان و گرمای پیروزیِ زن را حس میکرد که با هر قطره، ابهتِ پوشالیاش را ذوب میکرد. او در میانهی آن برکهای که هر لحظه بزرگتر میشد، مچاله شد؛ در حالی که میدانست این خیسی و این بو، هرگز از تن و تاریخِ او پاک نخواهد شد.
دسته: زنان

