موهای بلند و درخشانش در بادِ تندِ خیابان میرقصید و با هر وزش، عطرِ جسارت را در فضا پخش میکرد. صورتش با ظرافتی بینظیر آرایش شده بود؛ رژ لبی سرخ که نشان از ارادهای آتشین داشت و خط چشمی سیاه و کشیده که نگاهش را همچون عقابی تیزبین بر فراز طعمهاش جلوه میداد. او یک دامنِ کوتاه و تنگِ مشکی به تن داشت که برآمدگیهای بدنش را با اقتدار به رخ میکشید. پاهایش در میانِ یک جورابشلواریِ شیشهای و بسیار ظریف محصور شده بود که در زیر نورِ بیرمقِ شهر، برقی فریبنده داشت. کفشهای پاشنهبلندش، او را بلندتر و مسلطتر از همیشه نشان میداد.صحنه در سکوتی وهمآور فرو رفته بود. بر روی سنگفرش سرد، او مچاله شده بود؛ تجسم نظم کهن، مردی که نسلها را با فرامین سختگیرانهاش در هراس نگاه داشته بود. اما در این لحظه، او کوچک به نظر میرسید، همچون کاریکاتوری از قدرت خویش، کوتولهای در زیر بار سنگین ایدئولوژیاش. بالای سر او، زن همچون برجی تسخیرناپذیر قد برافراشته بود. او با گامهایی استوار و پاهایی گشوده، درست بر فراز سر دیکتاتور ایستاده بود. دامن تیره و جورابشلواری ظریف او، نشان از زنانگی مقتدری داشت که دیگر از هیچ قانونی واهمه نداشت. او با تمرکزی عمیق، به حقارتِ دیکتاتوری پیر که زیر پایش پناه گرفته بود، مینگریست.زن حرکتی نمیکرد. او آگاهانه منتظر ماند تا فشار فیزیکی به اوج خود برسد. او لرزش واضح رانهایش را حس میکرد؛ تپش شدید و مطالبهگرِ نیاز به رهایی که با هر ثانیه قدرتمندتر میشد. این یک درد نبود، بلکه تجمعی از خشم و قدرت بود. او میخواست این فشار را به ابزاری برای تحقیرِ استبداد تبدیل کند. او با تسلطی بینظیر بر بدن خویش، لحظه دقیقِ فرودِ طوفان را به تاخیر میانداخت تا مردِ زیر پایش، سنگینیِ حضور او را با تمام وجود حس کند.سپس، در لحظهای از قاطعیت مطلق و بدون آنکه لایه ای از لباسش را کم کند، اجازه داد تا جریانِ گرم راه خود را باز کند. او با عمد و ارادهای راسخ، خود را خیس کرد. جریان مایع با عبور از میان فاق لباس زیر و در امتداد خط میانی جورابشلواریاش، مسیری مستقیم و هدایتشده را پیمود. پارچه تیره، درخشان و خیس شد و لایهای گرم به پوستش چسبید.این سیلابِ گرم، بیرحمانه از میان الیاف نفوذ کرد و با شدتی متمرکز، درست بر فرق سر، عینک و قبای تاریک دیکتاتور پاستور سرازیر شد. هیچ شرمی در کار نبود؛ این یک غسل تعمید برای آزادی بود. صدای برخورد قطرات بر عمامه دیکتاتور کثیف ، تنها سرودی بود که قدرتِ پوشالی او را در هم میشکست.وقتی فشارِ درون به سیلابی روان تبدیل شد، زن لرزشی از لذتِ ناب و پیروزی را در تمام وجودش حس کرد. گرمای مطبوعِ لباس زیر و جورابشلواری که حالا کاملاً اشباع شده و به بدنش چسبیده بود، حسی از رهاییِ بیمرز به او میبخشید. او با لذتی تمامعیار، تماشا میکرد که چگونه آخرین قطرات از لبهی لباسش میچکند و بر پیکر لرزان دیکتاتور پاستور فرود میآیند.
در زیر پای او، بر روی سنگفرش، اکنون یک برکهی بزرگ، گرم و درخشان شکل گرفته بود. مرد در میانهی این گودالِ تحقیر محاصره شده بود؛ جایی که بازتابِ قدرتِ دروغینش در زلالِ این عصیانِ زنانه غرق میشد.
زن نفسی عمیق کشید. خیسیِ گرم لباسش برای او نه نشانهی ضعف، بلکه مدال افتخاری بود که پیروزیِ بدن و روحش بر استبداد را جشن میگرفت. او با لبخندی پیروزمندانه، از فراز آن حقارت گذشت و با ردِ پاهایی خیس و مقتدر، به سوی سپیدهدمِ آزادی گام برداشت.در آن لحظات که زن با موهای پریشان در باد و آرایشی بینقص بر فراز او ایستاده بود، دیکتاتور کوچک ابتدا تنها سایهای سنگین را حس میکرد. او که همیشه به دیگران از بالا نگاه کرده بود، حالا از زاویهای حقیرانه، تنها پاشنههای تیز کفش و بافت ظریف جورابشلواری زن را میدید.
اما ناگهان، متوجه تغییری شد. او لرزش خفیف اما مداوم پاهای زن را حس کرد؛ لرزشی که نشان از یک فشارِ عظیم و مهارنشدنی در درون آن پیکر مقتدر داشت.
لحظهی درکِ فاجعه: دیکتاتور حقیر سرش را کمی بالا آورد و در میانهی آن لرزشِ رانها، متوجه شد که پارچهی لباس زیر و جورابشلواری زن در حال تغییر رنگ است. او با وحشتی که تمام وجودش را فرا گرفته بود، فهمید که زن هیچ قصدی برای عقبنشینی یا پنهانکاری ندارد. او فهمید که آن لرزش، مقدمهی یک طوفان است. چشمانِ مرد از پشت عینکش از ترس گرد شد؛ او متوجه شد که قرار است به حقیرانهترین شکل ممکن، هدفِ خشمِ فروخوردهی این زن قرار گیرد.
هجومِ سیلابِ گرم: قبل از آنکه او بتواند کلمهای بر زبان بیاورد یا حتی خود را به عقب بکشد، آن لرزش به پایان رسید و جای خود را به یک جریانِ گرم، تند و بیرحمانه داد. مرد با ناباوری حس کرد که اولین موجهای گرم و داغِ ادرار، درست بر مرکزِ عمامهاش نشست کرد.
او میدید که چگونه مایع با شدتی کنترلشده از میانِ بافتِ لباسهای زن عبور میکند و مانند یک خطِ مستقیمِ آتشین بر سر و روی او فرو میریزد. گرما را روی پیشانی و سپس روی شیشهی عینکش حس کرد که دیدِ او را تار میکرد.
استیصالِ مطلق: دیکتاتورِ کوچک، دستش را به شکلی رقتانگیز بالا آورد تا مانع از خیس شدنِ بیشتر شود، اما این حرکت تنها باعث شد که جریانِ گرم بر روی دست و آستینهای قبای تیره و متکبرانهاش سرازیر شود. او که روزی با یک اشاره، حکمِ مرگ صادر میکرد، حالا زیرِ فشارِ فیزیکی و تحقیرآمیزِ یک زنِ آزاد، درمانده شده بود.
او بوی تندِ عصیان و گرمای پیروزیِ زن را حس میکرد که با هر قطره، ابهتِ پوشالیاش را ذوب میکرد. او در میانهی آن برکهای که هر لحظه بزرگتر میشد، مچاله شد؛ در حالی که میدانست این خیسی و این بو، هرگز از تن و تاریخِ او پاک نخواهد شد.
نظرات