بتازگی مقاله ای از اسماعیل نوری علا خواندم که با عنوان «آلترناتیو سازی یا چلبی سازی؟ مسئله این است!» منتشر شده است. بنظرم بد نیست منطقی بودن آلترناتیو او راکمی دقیقتر بررسی کنیم. احتمالن عنوان مقاله او اقتباسی از گفته ویلیام شکسپیر در هاملت میباشد یعنی جایی که میگوید: «بودن یا نبودن، مسئله این است».

هاملت با این جمله اشاره به اهمیت یک تصمیم و وابستگی آن تصمیم به مسئله مرگ و زندگی دارد. ولی سئوالی که برای من از ابتدا مطرح شد این بود که منظور نوری علا چه بوده است آیا خواسته بگوید آلترناتیو سازی برای ایران زندگی است و آنچه او«چلبی سازی» می نامد مرگ؟

پس از سالها هشدار های عوامفریبانه ای که اکبر گنجی و شرکا در باره خطر حمله آمریکا و اسرائیل براه انداختند عده ای از پوپولیستهای غیر مذهبی ایرانی هم از جمله مهرداد درویش پور و بتازگی اسماعیل نوری علا به ترساندن مردم از آمریکا، تحت لوای خطر «چلبی سازی» پرداخته اند. برای اینکار هم چه موضوعی میتواند بهتر از موضوع مجاهدین و آمریکا باشد که در ذهن بسیاری از ناسیونال پوپولیستهای ایرانی مترادف با خیانت و خشونت شده اند. «مجاهد خیانت کار و آمریکای جنایتکار» و روزی نیست که این تصویر را در رسانه های و تلویزیونهای خود بازتاب ندهند، نظری که شنیدنش برای ملا ها هم بسیار دلنشین است. در واقع کافیست چیزی را به آمریکا وصل کنیم و با استفاده از الگوی دوقطب ظالم ومظلومی که خمینی و مصدقی ها در ذهن مردم نهادینه کرده اند، جنس بنجل خود را بعنوان تنها آلترناتیو ملی بفروشیم. حال باید دید که نوری علا در باره تنها راه رسیدن به آلترناتیو چه میگوید:
 

«راهی جز بازگشت به تنها «منشاء حقانيت» هر ادعای آلترناتيو بودنی وجود ندارد و آن منشاء و سرچشمه همانا موافقت يک ملت، يا اکثريت فعال و سياسی آن ملت است و بس.» منبع

او هم این واقعیت را میداند که ملت ایران امکان شرکت در انتخابات آزاد را ندارد پس منظور اصلی او قسمت آخر جمله اش است یعنی فعالان سیاسی باید تعین کنند. البته این هم یک ادعای کلی است و او تعریف روشنی از فعال سیاسی نداده است. تا بحال هم کسی نتوانسته تشکل پر اعتباری از خارج از کشوری هایی که قرار است رهبر شوند، بوجود آورد. از اینرو حرف او بیشتر شبیه آرمان است تا یک واقعیت ملموس. سپس او در باره آلترناتیو و سیاست مبارزه میگوید:

«اگر ما، در محاسبهء خود، اين واقعيت روشن را در نظر بگيريم که کوشش های پيشين مردم ما، نه بخاطر ضعف آنان و قدرت حکومت ستمگر، که به دليل «فقدان رهبری دلسوز و ملی»، به ناکامی کشيده شده است، و اگر ميهن دوستان و معتقدان به استقلال کشور بتوانند گرد هم آيند و با شفافيت و اعتماد به نفس و سرسختی تبديل به سخنگويان واقعی مردم شوند، آنگونه که اين احتمال بواقعيت نزديک باشد که ممکن است جمعيتی که مآلاً به خيابان خواهند آمد از آنها حرف شنوی خواهند داشت، آنگاه هرگز نيازی به توپ و تانک خارجی نخواهد بود و مردم ما نيز، همچون گذشتگان خود و مردمان کشورهای اطراف و منطقه شان، قادر خواهند بود تا، تحت رهبری آلترناتيوی که دور از گزند حکومت بوجود آمده است، لانهء اين جانيان قرون وسطائی را در هم بکوبند.» منبع

او ادعا میکند که «فقدان رهبری دلسوزو ملی» علت شکست مردم است و نه قدرت سرکوب و ناتوانی مردم بی سلاح. مثلن اگر ما در قیام 88 بجای موسوی و کروبی، افراد دلسوز و ملی ای احتمالن مانند نوری علا میداشتیم، او آنقدر مردم را به خیابان میفرستاد تا که رژیم دست از جنایت و کشتار برمیداشت و تسلیم میشد و احتیاجی هم به توپ و تانک خارجی نمی بود. پس رهبری ملی و دلسوز فرد یا گروهی است که مردم را – احتمالن بهر قیمت- در خیابان نگه میدارد. و این از نظر او هیچ قباحتی هم ندارد. بلکه «قبیح»2 حمایت «بیگانه»1 است. این طرحیست که نوری علا روشی ملی و دلسوزانه میداند و برای بکرسی نشاندن آن هم میخواهد با «چلبی سازی» مبارزه کند. ولی آیا خود این رهبران خارج نشین که انقدر از توپ و تانک آمریکا وحشت دارند و بخیابان آمدن مردم را تبلیغ میکنند، حاضرند فرزندان بی سلاح خودشان را رو در روی اراذل و اوباش بسیج و سپاه قرار دهند؟

 

نتیجه گیری:

در نقل قولی که از او آوردم براحتی میتوان دید که با استفاده از واژه های «ملی» و «معتقدان به استقلال» سعی میشود از همان الگوهای ناسیونال پوپولیستی مصدق استفاده شود، که در اذهان بخشی از مردم هنوز باقی مانده است. و باین شکل ملی یا بیگانه را ملاک سنجش خواننده قرار دهد. یعنی اگر جهان برای اسلام سیاسی از قطب اسلام و قطب غیر اسلام تشکیل شده است، جهان نوری علا جهان «ملی» و «بیگانه»  است. در این دو جهان تصمیم ها نه بر اساس فایده و یا زیان یک تصمیم بلکه بر اساس خودی و غیر خودی ارزشگزاری میشوند.

مثلن طبق این تقسیم بندی در آلمان فدرال، اولین صدر اعظم آن کنراد آدنائر، چلبی محسوب میشود و سرنگونی آدلف هیتلر هم غیر ملی تلقی میشود. یا اینکه حکومت کره جنوبی «دست نشانده» شناخته میشود، یعنی همان چیزی که به ادعای او باعث مخالفت مردم میشود و خیلی هم قباحت  دارد . ولی آیا واقعن سرنگونی هیتلر بضد منافع ملی آلمان بود؟ و یا آیا مردم کره جنوبی در رهبران خود قباحت دست نشاندگی می بینند؟

پس ادعای نوری علا مبنی بر اینکه مخالفت بخش بزرگی از مردم با شاهان پهلوی بخاطر حمایت «بیگانه» از آنها بوده است، بیشتر نظر سوبژکتیو نوری علا است و نه یک تعریف عام و یا قانون عمومی. 

برای درک بهتر رهبری ملی و دلسوز و یا آلترناتیو نوری علا شاید بد نباشد تصور کنید که عده ای اوباش مسلح به خانه شخصی که در خانه نیست حمله کرده و آنرا تصرف کرده اند. اعضای خانواده او را باسارت گرفته و مورد تجاوز قرار داده اند. آیا اینکه او در بیرون خانه در جای امنی بنشیند و شعار های فامیل پرستی بدهد، اعضای خانواده ی بی سلاحش توانایی شکست اوباش را خواهند یافت؟ و یا اینکه اگر تعداد زیادی از اعضای خانواده اش کشته شوند، دل برخی از اوباش برحم میاید و از اوباشی دست برمیدارند و به اعضای بی سلاح خانواده او می پیوندند؟ و یا اینکه اگر او بنشیند و هرروز تعداد شکنجه شدگان و کشته شدگان خانواده اش را اعلام کند و روزی چند مقاله حقوق بشری هم بنویسد، اوباشان از وراجی های او سر درد میگیرند و می میرند؟ 
بنظر من، نه.

متاسفانه برخی از ما فراموش میکنیم که در پیروزی انقلاب 57، شاه و ارتش با آگاهی آمریکا بیطرف ماندند. یعنی این تصور که گویا توده های مردم با دست خالی نظام شاهنشاهی پهلوی را سرنگون کردند و ارتشی ها هم بخاطر گلهای میخک تظاهرکنندگان سست و بی اختیار شدند، تنها یک افسانه ست نه واقعیت تاریخی. پس الگو قرار دادن افسانه کمکی بما و آینده مردم ایران نمیکند. بنظر من، ماایرانی ها در شرایط فعلی بدون پشتیبانی آمریکا شانس زیادی نخواهیم داشت. پس بهتر است که از بحث های استعمار مستقیم و غیر مستقیم بیرون بیاییم و رشد کنیم. تا اواخر سالهای هفتاد میلادی سرمایه گذاری غربی ها در چین نفوذ استعمار و امپریالیسم تلقی میشد. امروزه چینی ها آنرا در جهت منافع ملی شان ارزیابی میکنند. منافع ملی یک کشور را تنها با حضور و غیاب «بیگانه» نمیتوان تعریف کرد. این نوع از ناسیونالیسم، پوپولیستی ست. 
-------------------------------------------------------------------------

1- بسیاری از ایرانیان دهه های زیادیست که در آمریکا و اروپا زندگی میکنند. آنجا کار و تحصیل کرده اند. دمکراسی را در آنجا آموخته اند. برخی حتا با زبان آنها مینویسند و گفتگو میکنند. ایده هایشان را از آنها میگیرند. سافت ور و دستگاه های غربی را بکار میبرند. مد و آهنگ و فیلم سینمایی و شوها و شخصیت های غربی را الگوی خود قرار میدهند. در انتخابات غرب شرکت میکنند. دوستان غربی دارند و یا حتا با آنها ازدواج میکنند ولی در حالی که تمدن غرب تا مغز استخوانشان نفوذ کرده است بازهم از «بیگانه» حرف میزنند. واقعن محتوای این رفتار چیست؟ آیا این نشانی از وطن پرستی است و یا نشانی از یک مشکل اخلاقی ست؟

2- «کشور ما هرگز، جز برهه هائی کوتاه و چند ساله، دچار تجاوز و اشغال، و در نتيجه استعمار مستقيم، نبوده اما عميقاً و وسيعاً با مسئلهء حکومت های دست نشانده و نوکر صفت و رجال خودفروخته روبرو بوده است و، به همين دليل، عمل «رو به بيگانه کردن و از او طلب حمايت و دخالت نمودن» سخت قبيح محسوب می شده است.
اگر امروز گروهی رضاشاه را دست نشاندهء انگليس ها، و محمدرضاشاه را دست نشاندهء امريکائيان می دانند، اگر گروهی ديگر می کوشند تا ثابت کنند که دکتر مصدق به نفع بيگانگان کار می کرده است، اگر امروز حزب توده بدنامی وابستگی به شوروی را در تاريخ خود دارد، و اگر مجاهدين بخاطر رفتن به زير چتر حمايتی صدام حسين و مشارکت با او در جنگ با حکومت نابحق اسلامی در ايران مورد شماتت قرار دارند، همه بخاطر وجود آن عنصر «قباحت» در امر «دست نشاندگی» است، بی آنکه در هر طرف مجادله بتوان به ضرس قاطع ديد که شماتت کنندگان خود از اتهام «وابستگی» بری باشند. به عبارت ديگر، وقتی امری در انظار ملتی قبيح شد آنگاه هرکس می تواند به نفع خود از آن بهره جسته و مخالف و رقيب خود را متهم به آن زشتکاری کند. » (منبع)