مأمور نگاهی به عکس پاسپورت و آرمان انداخت و سپس پاسپورتم را که با دستی لرزان بیرون می‌کشیدم گرفت. با نگاهی کوتاه هر دو را در دستم گذاشت و با اشارۀ سر اجازۀ ورود داد. همان حس آشنا دوباره به درونم ریخت که از خانۀ خودم یواشکی می‌گریزم.

در تونل وحشت