ایلکای
یک صداهایی همیشه در سر آدم طنینانداز میشود. صداهایی که گاهی حضورشان را فراموش میکنی؛ اما همیشه آنجا هستند. حتی همین الان که داری اینها را میخوانی هم داری با یکی از همان صداها این متن را میخوانی، صرفا گاهی حضورشان را فراموش میکنی. بر اساس تعریف، اضطراب به نظرم ازدیاد این صداها است. همهمهی این صداها با هم میتواند نشانهی درستی از اضطراب باشد. همهمهای که گاهی در جایی شاید بسیار بیربط ظاهر میشوند. مثل همین امشب وسط تماشای سریالی کمدی! مثل وقتهایی که همهمهی این صداها به صورتی کاملا نابجا ایجاد میشوند. در جایی نادرست. جایی که اگر شرایطش را برای دیگران توصیف کنی و جزئیاتش را شرح دهی، بدون شک آن را جایی مناسب خوش گذراندن میبینند. مثلا هنگام آواز خواندن دستهجمعی دور آتش با دوستانت؛ مکالمات آخر شب قبل خواب با همخانه یا همخوابگاهیهایت یا هرچیز دیگر.
همهمه ناگهانی میآید؛ بدون هیچ اخطار خاصی. به ناگاه به خودت میآیی و میبینی در سرت به جای یک صدا، پانصد صدای مختلف با لحنها و احساسات مختلف در حال حرف زدن هستند. یکی تو را صدا میزند؛ یکی دعوایت میکند؛ یکی به تو عشق میورزد؛ دیگری دوستت دارد اما از تو گلهمند است؛ بعضیهای دیگرشان تو را قضاوت میکنند؛ تعدادی از آنها تحقیرت میکنند؛ عدهای درس اخلاق میدهند؛ چندتایشان تو را نادیده میگیرند؛ برخی تابلوی مغازههایی که دیشب حین پیادهروی شبانه در خیابان دیده بودی را با صدای بلند برایت میخوانند؛ چند نفر داد میزند؛ چند نفر پچپچ میکنند و خلاصه هرکدام مسئولیت یک بخشی از پارتیتور اجرایی ارکستر ناموزونی را بر عهده دارند که با جون و دل در اجرای آن مایه میگذارند.
و ناگهان تمام!
خالی خالی!
سکوت اذیتکنندهای حاکم میشود. پانصد نفر در اتاق سرت هستند؛ اما هیچ کدامشان صحبت نمیکنند. با این که هنوز حرف دارند و همین حرفداشتنشان و حرف نزدنشان تنشی مضاعف برایت ایجاد میکند. فقط میتوانی نفس بکشی؛ به در و دیوار و اطرافت نگاه کنی؛ شاید بهتر باشد نام چند تا از اشیائی که دور و برت هست را به زبان بیاوری تا به لحظه برگردی. قرص خواب؛ قهوه؛ قاشق؛ زیرسیگاری؛ فندک.
چندتا شد؟
حرف از صداها شد، تازگی ها فهمیدم یک صدا از صداهای دیگر در سرم بلندتر است، همان صدایی ک در واقعیت نمیتواند حرف بزند، جواب بدهد و حقش را بگیرد از هیولای زندگی اش، هیولایی ک فقط و فقط متعلق به خودم است، برای دیگران یک شهروند خوب، یک همسایه دغدغه مند،یک معلم بازنشسته دوست داشتنی ولی برای من پدر است، نامش پدر است اما هیولای شخصی من است، شاید روزی در کتابی مفصل از ددی ایشیوزهایم نوشتم،از مکالمه های محقق نشده، از فریادهای نکشیده شده، از دیکتاتوری که تمام جوانی من را به گند و گه کشید، اما در این چند خط که قرار است به شکل عمومی جایی از دنیای اینترنت قرار بگیرد، مجال فرصتی برای گفتن و غر زدن از هیولا نیست، بیشتر از صداها میخواهم بگویم، صدایی که حس میکنم زنگ خطر را در من به صدا در اورده، حس میکنم در سی و چهار سالگی وا داده ام و بلاخره آهسته آهسته، جنون یا هر مریضی روحی و روانی دیگری بهم نزدیک شده، دست روی شانه ام گذاشته و بهم سلام میدهد و میگوید اگر مواظب نباشی، دوست و همنشین سمی تو خواهم شد، صدایی که اگر مشغول حرف زدن با کسی نباشم، حالا همیشه و همه جا همراهم است، در حال آشپزی، ظرف شستن، تمیزکاری و مرتب کردن و حتی به وقت نوشتن و کار کردن، تنها وقتی که این صدا خفه خون میگیرد، وقتی است که مخاطبی دارم و برایش حرف میزنم، حتی به وقت سکوت و زمانی که نوبت من است تا فقط صرفا شنونده صحبت های طرف مقابلم باشد، آرام آرام آن صدا، از لایه های افکارم به بالا میخزد و برایم دهن کجی میکند.
میگویند اگر احساس کنی به تراپیست احتیاج داری یا به اینکه معترف باشی نیاز به کمک خارج از ذهن و بدن خودت داری، نشانه منطقی و عاقل بودنت است، چون بیمارهای روحی و روانی،معمولن در انکاری عظیم نسبت به ماهیت مریضی و فراتر از آن نیاز به کمک به سر میبرند، پس اینکه من یک آیینه روبروی خودم میگیرم و ذهنم را برانداز میکنم و به این نتیجه میرسم که نیاز به تراپی دارم، جای شکرش باقیست، احتمالن!
ولی این صدا چه میگوید و چه میخواهد، این صدا آن روی پرخاشگر من است که روزی هزاران بار، در برابر سناریوها و موقعیت های احتمالی و اتفاقات گذشته و آینده که به وجود آمده و یا خواهد آمد، و فکر میکند که خب پدر را و واکنش هایش را نسبت به آن موقعیت ها میشناسد، جواب های دندان شکن و پرخاشگرانه اش را آماده میکند و به صورت چهره خیالی پدر در ذهن پرتاب میکند و پدر را قهوهای میکند و مینشاند سر جایش و این دقیقن واکنش بدن و ذهن من در برابر ناکامیاش در دنیای واقعی هست که در آن موقعیت های گذشته، به نام احترام و حرمت و هزار جور کوفت و زهرمار نتوانسته به پدرش در مواقع زورگویی اش و عدم درک و و عدم احترامش به خواسته ها و ذهن دخترش، جواب در خور و مناسب بدهد و حالا همه آن ها یک عقده، یک گره بزرگ کور شده و تبدیل به دیالوگ های پرخاشگرانه و یک جنگ تمام عیار درون ذهن شده است.
دخترک داستان ما، آنقدر پدرش را روانشناسی کرده و تیپ شخصیتی او را واکاوی کرده و حالا میداند که هرجا پدر در موقعیت هایی حرف هایی غیر انسانی بیان میکند از کدام تروماهای حل نشده زندگی اش نشات گرفته، که میتواند حالا خودش را یک پا روانشناس یا روانکاو بداند، اما همین دخترک برای راه حل این درد بزرگ، این شکنجه هر روزه، این شلاقی گه به پیکره روح و روانش وارد میشود، هیچ چیزی در چنته ندارد، جز اینکه زانوی غم بغل گیرد و امیدوار باشد که روزی آزاد و رها میشود از این محنتکده.
او میداند که درگیر یک اعتیاد شده، اعتیاد به بودن در این باشگاه مشت زنی ذهن، ولی نمیداند چگونه خود را از این رینگ بوکس خلاص کند، دور و دورتر شود تا بتواند خود را به مکان امن و آرام برساند، او متاسفانه فعلن با هیولای شخصیاش در یک خانه گیر افتاده، او میداند این مکان امن، بعد فیزیکی خارجی ندارد، چون اگر آن سر دنیا هم برود احتمالن زخمهایش را نیز با خود در چمدان میگذارد و میبرد، و منظور از مکان امن چیزی در روح و روان است.
خبر خوب و نوید بخش این است که او هر روز قدمهای کوچکی برای سلامت روان و برای در تعادل بودن بر میدارد، به هر ریسمان کوچکی چنگ میزند تا در بالانس باشد، تا روی آب بماند و غرق نشود،تا دوباره به ته چاه افسردگی سقوط نکند، فهمیده داشتن یک روتین لذت بخش و پایبند ماندن به آن، او را از خطر دور میکند، او را در همان محدوده امن ذهن نگه میدارد، و البته کم کم باید قدم بردارد برای صحبت با آدم درست و مناسب این مسئله، میداند هیچ کدام از دوستان و اعضای خانواده، شنوندگان مناسب حرف های تلنبار شده ذهنش نیستند. او باید بیشتر و بیشتر برای سلامت روان قدم بردارد.
روز هیجده مهر، برابر با ده اکتبر، روز جهانی سلامت روان است و همه ما باید سلامت روان را به اندازه سلامت جسم جدی بگیریم.
آگاهی از مسئله اولین قدم است. آزادی از ددی و دیگران دور نیست.