رفتن او بود

مرتضی سلطانی

 

یک روزهایی هم هست برزخ وار، که آدم از یک طرف می خواهد تمام نشوند و همزمان هم می خواهد که این روز هیچوقت نمی آمد؛ امروز برای من چنین وضعی داشت. حتی اینحال تناقض آمیز هم از عوارض چنین روزی ست: همین حال که از یک طرف آرامشی دارم مثل لرزه خلسه واری بر تیره پشت، که از قبول و پذیرندگی واقعیت می آید و از یکطرف هم می بینم حتی باورم نمیشود امروز به شب رسیده و شد آنچه شد. اما شود ولیک قلب آدم را خون می کند و میشود: این شوندگی هم رفتن او بود برای همیشه.

یعنی قرار است دو سه روز دیگر با اتوبوس برود اهواز تا مهیا شود برای مراسم عروسی. برای ازدواج با مردی که خودش هم چندان راغب به ازدواج با او نیست. تاسف بار اینجاست که اینهمه بیشتر هم از بی چیزی برمی خیزد و جبری خارج از اراده ی آدمی. ولی  بهت آور اینست که آدم پیش خودش فکر می کند باید چنین روزی خیلی عجیب باشد یکجور که ذهن و حافظه آدم را نشان بگذارد برای همیشه، ولی عجیب عادی بود یعنی شاید هم خودمان عادی و معمولی اش کرده بودیم: او با همان دستهای استخوانی و همیشه خدا سرخ از سرمایش باز ایستاده بود کنار دیگر دخترها و سیب های خیس و سرد را سرت می کرد: آرام و صبور. مهر او بی انتهاست و کم گیر می آید که انسان اینقدر بری از نقشه و خصومت باشد. انگار می کنی از سیاره ی دیگری آمده و اگر به او دست بزنی دستت فرو می رود در بدن اثیری اش.

شاید هم دارم مبالغه می کنم، اما آدم لابد چون فقط خوبی کسی را می بیند او را عاشق می شود دیگر؛ روی این حساب اصلا دلم رضا نمی دهد فکر کنم بدی ها در او هم راه یافته، گرچه «هیچ خورشیدی نیست که لکه نداشته باشد». او همیشه من را بیشتر از آنچه هستم بالا می بُرد: میگفت تو باهوشی و عجیب (لابد رویش نمی شد بگوید دیوانه ام). خلاصه مثل جوی آب زلالی بود او. عجیب اینجاست که با آنکه دیگر نمی دیدمش این حسرت را که محکم در آغوش بگیرمش را گذاشتم روی جگر خودم: آنهم با اینکه ایمانی تردید ناپذیر دارم که امن ترین جغرافیای جهان است. گرچه اینجا همین در آغوش کشیدن هم ممکن نیست. فراموشم نمی شود آنروزی که خواستیم عجولانه همدیگر را بغل کنیم و قوزک پایمان از سرمای آب کفِ سالن بی حس بود، چطور تا آمدم جلو بیایم و همدیگر را در آغوش بکشیم پایم رفت روی تخته ی یک پالت چوبی و میخ لعنتی اش رفت توی پایم. گویی موهبت یک آغوش هم باید تنها به بهای خون و درد و سرما نصیب ما میشد.

تلخ اینجاست که خوب میدانم که آنچه ما را بسوی هم کشاند یعنی درد و داغ بی پولی و نیاز، حالا هم او را می برد به صدها کیلومتر آنسوتر! واقعیت البته می گوید صدها کیلومتر: ولی واقعیت معمولا خودش را چون کوهی پیدا و فهمیدنی جلوه میدهد ولی دره ای پایان ناپذیر هم دارد که در این چشم انداز ظاهری پیدا نیست: پس این تنها ظاهرا چند صد کیلومتر است معنایش فاصله ای ست تا ابد ناپیمودنی؛ و برای من سه میلیارد سال نوری ست و رفتنی ست به ژرفنای ناپیدای زمان و مکان: انگار که به کهکشانی دوردست برای همیشه. تازه توی روزنامه ای ته یکی از همین صندوق ها بود که خواندم: براساس برآورد تخمینی برخی کارشناسان فاصله ۴۰ سال نوری در فضای میان ستاره ای، با شاتل های امروزی ۸۰۰ سال زمان نیاز دارد.

و آن دم آخر را: که ظاهرا به سیاق تمام لحظه های دیگر امروز به حرفی معمولی گذشت، صد بار در ذهنم مرور کردم: وقتی با همان گرمای کمیاب محبت دستانش، دست من را گرفت و خوب توی زخم انگشتم نگاه کرد. آدمی لابد توقع دارد بعد از این حرفی بهره مند از دریغ و تاثری عاطفی و احساسی بشنود واژه هایی که از قلبی فشرده خون و جان گرفته اند، یعنی ته قلبش آدم میخواهد این لحظه چنان شود که در یادش بماند ولی او نگاهی به چشمانم انداخت و کلمات را طوری گفت که گوشِ ناشی را به این اشتباه می انداخت که گویا مثل متنی تمرین کرده آنها را بازمی‌گوید: «چند بار بگمت دستکش دستت کن. مُرتضی تو کی می خای محلی به سلامت خودت بدی من موندم.»

بله، آدم لابد توقع ندارد که چنین لحظه ای اینقدر خونسردانه و معمولی برگزار شود:ولی فقط من می فهمم آن ارتعاش ناپیدایی که کلمات آخرش را لرزاند و از بغضی می آمد فروخورده. میدانم که مثل خیلی مرارت های دیگر این یکی را نیز باید خاموش و ناپیدا تاب بیاورم، ولی آنقدرها هم غصه دار نیستم راستش دلم به این خوش است که دستکم از اینجا این تبعیدگاه سرد و تاریک و از اینکار پر زحمت که نه امروزی رو میسازد و نه آینده ای را، راحت شد. خدا پشت و پناهش (گرچه من خیلی بیشتر از او در ایمان تردید دارم ولی او همیشه می گفت: خدا هست و بخشایش و رحمتش هم عظیم است.)

روزنوشت های سردخانه سپاهان شهر
۱۳۹۴ - زمستانی استخوان سوز