دهه 1950 میلادی  که تقریبا برابر با 1330 در ایران هست؛ دهه شگفت انگیزی بود. بت های زیادی شکسته شدند و آرزوهای نسل های متفاوتی بر باد رفتند. در مارس سال 1953 ؛ استالین  قبله آرزوی میلیون ها جوان در سراسر دنیا مرد و بزرگترین مراسم تشییع  جنازه تاریخ برای مرغ طوفان برگزار گردید.در مراسمی که گروه های چپ  به همین مناسبت در میدان فوزیه ( شهناز بعدی)تهران برگزار کردند زنان و مردان جوانی از نسل طراز نوین در مرگ یوسف فولادین گریستند.صفحه  گرامافون شور امیراف  دست به دست میگشت.  کتاب های "فولاد چگونه آب دیده شد" و "خرمگس" را  اغلب جوانانی که سر سبز و زبان سرخ داشتند روزها بارها می خواندند و شب ها به برنامه فارسی رادیو مسکو گوش میدادند که گوینده مشهور آن داگمارا بوتوینوا با اکوی خاصی  بارها این اعلان را تکرار میکرد : اینجا مسکو ؛ رادیوی شوروی .

 همه درس خوانده ها  سوسیالیسم را سرنوشت محتوم جهان آینده می پنداشتند.  روشنفکران ایرانی تحصیل کرده در  پاریس  از  مقالات  روزنامه اومانیته  ارگان حزب کمونیست فرانسه  بارها نقل قول میکردند.کلاس های زبان روسی رونق داشت و کافه های خیابان استانبول پر از مردانی بود با سبیل هایی خشن و آن کادر نشده و دخترانی کمتر زیبا و بدون آرایش  با لباسهای گل و گشاد و اطو نشده به رسم همبستگی با زحمتکشان که سیگار نامرغوب می  کشیدند و  در باره ماکسیم گورکی  و داستایوسکی و تابلوی قایقرانان دانوب بحث و هر بار نکته جدیدی را کشف میکردند. صحبت در باره محاکمات مسکو و ترور تروتسکی  جرمی بود نابخشودنی . تفاسیر رادیو مسکو به زبان فارسی وحی منزل  بود و مخالفت با تصمیمات ستاد زحمتکشان  ارتداد تلقی  و اخراج جلال آل احمد و خلیل ملکی از حزب اقدامی لازم و درست و قابل توجیه تلقی میشد.

سه سال بعد از آن در ماه می سال  1956   و یا اردیبهشت سال1335  در بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی ؛ خروشچف جانشین استالین ؛  افشاگری کرد که استالین یکی از خونریزین و جنایتکار ترین رهبران جهان بوده است.  میلیون ها جوان یک شبه دنیای  رویاهاشون از هم پاشید. تنها نتیجه مثبت  این اتفاق اقبال از همه روشنفکران و هنرمندانی بود که مورد خشم و غضب استالین قرار گرفته بودند. برای  اولین بار دیوان اشعار آنا آخماتوا منتشر و اشعارش ورد زبان اغلب دانشجویان آن زمان گردید.

انسان

اینجا گویی صدای انسان

هرگز به گوش نمی‌رسد

اینجا گویی در زیر این آسمان

تنها من زنده مانده‌ام

زیرا نخستین انسانی بودم

که تمنای شوکران کردم

همه ما دیوانه شده و دنبال کارهایی بودیم که  هیچکس انتظار نداشت انجام دهیم. شبگردی ها و ماجراجوئی های غیر معمول ؛ باب گردید.دانشجویان جوان شبانه پیاده  بحث کنان در باره آینده انقلاب  تا دروازه غار میرفتند و  دلخوشی هاشون این بود که کله سحر به اتفاق رانندگان بیابانی که قبل از ترک تهران کله پاچه میخوردند دو پاچه و زبان و بناگوش سفارش داده و با سنگک داغ بخورند و احتمالا با دوربین لایکای تایمردار عکس دسته جمعی بگیرند و جزئی از رزومه هاشون در همگامی با طبقه ستمکش جا بزنند.

احساس شکست و بدبیاری و اتلاف وقتی که صرف خواندن مسائل لنینیسم نوشته استالین شده بود ؛ همه را به ماجراجوئی سوق میداد. هر روز فکر دیوانه ائی بر مغزمون خطور میکرد.

دقیقا نمیدونم از کی این فکر شیطانی رفت تو ذهن من و فیروز که بریم پیش احمد پسر صاحب حموم پاکیزه و در فرصت مناسبی وقتی رعنا میره حموم نمره از پشت بام و شیشه نورگیر و یا به قول قدیمی ها هرنو Horno که احمد قبلا  به خوبی تمیز کرده بدن لخت  اکرم ( اسم اصلی  رعنا) را دید بزنیم.

 رعنا دقیقا هم هیکل مهوش بود. اون وقتها مردان ایرانی زنان چاق را دوست داشتند( جمال مهوش رو ببین دید بزن ...). حرف های زیادی هم پشت سر رعنا میزدند. میگفتند در میخونه های شاه آباد و کوچه نوشین  کار میکند. در واقع میزبانی از مشتریان را بر عهده داره. هر قدر بیشتر غذا و مشروب بفروشه؛ درصدی هم که میگیره بالاتر میره. اغلب آخر شبها با مشتریان پولدار میرفت و اونا نزدیک  صبح میرسودنش خونه..... من خودم چند بار دیده بودم که از فولکس کارمن پیاده شد. اون موقع ماشین مدل بالائی  به حساب میومد.

احمد هم سن ما بود اما آروم و بی سرو صدا. همیشه ور دست باباش پشت دخل و یا محوطه حموم پلاس بود. باباش مش کاظم مردی بود چاق با ته ریشی مثل روضه خون های صحن شاه عبدالعظیم که زوار پول خردی میدادند تا روضه حضرت قاسم بخونه. نماز اول وقتش ترک نمیشد. مش کاظم یک دیوان حافظ هم روی میزش کنار قرآن داشت. غزل های حافظو  خراب میکرد. مثلا در برابر تعارف لبو شلغم از سوی همسایه های کاسبش که می پرسیدند : میل داری ؟  میگفت : به قول حافظ : من و انکار شراب.... ؟   این چه حکایت باشد. همه می خندیدند. بیشتر به برادر بزرگ " مارکس های کمدین" شبیه بود تا یک حموم دار سنتی.

 احمد باید  هم نظم حمام نمره را مراقبت میکرد و هم کمبود سفیداب و کیسه و لیف را  تامین  و حساب و کتاب دلاک های زن و مردو  یادداشت میکرد. پولو خود مش کاظم میگرفت. اسکناس های درشت را داخل کشوی میز میگذاشت و پول خرد ها  تو کاسه برنجی  جا میداد.اون وقتها عاشق شکل و شمایل اسکناس های سبز 50 ریالی بودم. تصویر محمد رضا شاه جوان با یونیفرم نظامی دهه 1320 در یک طرف و مقبره کوروش در حالی که علفی بر  روی پله هاش روئیده بود در سمت  دیگر قرار داشت.اغلب مشتریان  اسکناس سبز میدادند و بعلاوه تعدادی سکه 5 ریالی با علامت شیرو خورشید. همیشه برام سئوال بود که چرا شیر کله اش به سمت چپ است و چهره اش چقدرجدی است و خورشید انگار داره دقیقا از پشتش طلوع میکنه و تاجی اون بالا انگار تو فضا معلقه.

خیلی طول کشید تا موضوع را براش جا انداختیم. اصلا علاقه  ائی به این شیطنت ها  نداشت. میگفت : بابام بفهمه تکه بزرگه گوش هام خواهند شد. دستش سنگینه. دهه 1330 مجله روشنفکر عکس های سکسی ستارگان سینما و خوانندگان زنو چاپ میکرد. عکس ها کیفیت خوبی نداشتند اما جائی که آب نیست باید تیمم  کرد. چندین بار از این عکس ها به احمد نشون دادیم تا تحریک بشه و با ما همکاری  کنه. اما انگار  نه انگار. زل زدیم به صورتش تا عکس العملشو ببینیم  اندکی مکث کرد و گفت :  به قول  بابام خواب نوشین بامداد رحیل....  باز دارد پیاده را ز سبیل... پرسیدم خوب منظور ؟  احمد سرشو انداخت پائین و گفت : بابام  وقتی شعری میخونه هیچگاه  نمیگه  منظورش چیه. هاج واج نگاه کردیم... احمد بیچاره دوباره از باباش نقل قول کرد : تو حرفو بنداز رو زمین ..... صاحبش پیدا میشه و برش میداره....

  احمد بیش از اندازه بچه مثبتی بود سینما هم نمیرفت. انگار باباش قول داده بود خیلی زود براش زن بگیره.  من و فیروز به نتیجه کار امیدوار بودیم.

 احمد بارها میگفت که باباش وقتی کاسب های محل صحبت رعنا و حرف و حدیث پشت سرش را مطرح میکردند ؛ میگفت : همه چیز بر ما پوشیده است. پشت سر مردم نمیشه حرف زد. اشاعه شایعات فساد انگیز از خود فساد بدتره. چند حدیث هم از ائمه چاشنی داستان میکرد. اون زمان رسم  بود که اگر کسی منشاء گفتاورد و یا به قول امروزی ها کوتیشن را نمی دونست دیواری کوتاه  تر حضرت عیسی و یا انشتین پیدا نمیکرد..... مش کاظم هم جمله معروفی تقریر کرده بود : به قول حضرت عیسی "  راویان پلشتی ها ؛گناهشان کم از فاعلان و مفعولان فعل نیست"  معمولا هم کسی از حرفهاش سر در  نمیاورد.

 در یک از جلسات اقناع  احمد به همکاری در دید زدن رعنا  همین طور برگشت  و گفت : رعنا اغلب با زن چاقی که روشو برقع انداخته و اصلا چیزی از چهره اش مشخص نیست به حموم میاد. میگه عمه اشه. باورم نمیشه زنی آلامد مثل رعنا  عمه این مدلی داشته باشد ؛ اما به هر حال هر کس اخلاقی دارد...... احمد بعد از اندکی مکث و خوردن مقداری هله هوله  که ما براش خریده بودیم تا رام شود ؛ اضافه کرد : رعنا معمولا پنجشنبه ها  با عمه اش میاد حموم. همون روزهائی که بابام اول صبح میره شاه عبدالعظیم و تا غروب نمیاد..... فکر کنم نمیخواهد با رعنا رو در رو بشه...... بابام کارش درسته.

سرانجام موفق شدیم احمد را راضی کنیم هرنوی سقف یکی از نمره ها را  که شیشه سبز داشت ؛کاملا تمیز  و آماده  استفاده هر سه نفرمون بکنه. اولش راضی نمیشد با ما بیاد بالا ؛ میگفت به قول بابام : شما جاتون تو جهنمه. جزو " زیانکارانید" .بعضی وقتها هم  درست مثل باباش میگفت " شما جزو خسائرید و یا همون گناهکارانی هستید که هیچگاه بخشیده نخواهید شد.

من و فیروز تهدیدش میکردیم که اگه همکاری نکنه به باباش میگیم که همیشه زنان و دختران و یا به قول باباش " ناموس مردمو" دید میزنه. احمد آن قدر مثبت بود که حتی از شنیدن این اتهام گریه اش میگرفت. من و فیروز  فکر میکردیم  اگه احمد با ما بیاد بالا مجبوره همیشه لالمونی بگیره. اگه هم گیر افتادیم باباش آنقدر نفوذ  داشت که حریف کلانتری و شکات احتمالی بشه. وقتی  احمد اندکی نرم شد به اش تکلیف کردیم حتما باید رعنا را ببره نمره ائی که هرنوی بزرگ با شیشه های سبز دارد. تصور دیدن بدن لخت رعنا به نگ سبز هیجان زده امون میکرد.

.. خلاصه روز موعود احمد پسر مطمئنی را برای نیم ساعت پشت دخل نشاند.البته دور از چشم باباش. به من و فیروز که تو کوچه بودیم ندا داد  که رعنا و عمه اش رفتند تو همون نمره خصوصی که قبلا هرنوش برای دید زدن کاملا آماده شده. هر سه  با احتیاط رفتیم بالا. همه سعی ما این بود که کوچکترین صدائی از ما در نیاد. با احتیاط دراز کشیدیم. درست اومده بودیم. از اون بالا  به صحنه مسلط بودیم. رعنا شروع کرد به در آورن لباس هاش. هر چه بیشتر لخت میشد چاق تر نشون میداد. عمه اش اصلا تکون نمیخورد و داشت رعنا را نگاه میکرد. رعنا کاملا لخت شد. عمه تازه چادر مشگی ضخیمشو در  آورد و با احتیاط  برقع اشو باز کرد و کنار گذاشت. یک دفعه حمله کرد به رعنا. انو طاق باز خواباند رو همون سکوی ورودی نمره. هیچکدوم اصلا حرفی نمیزدند.  عمه  مدتی کلنجار رفت تا انگار زیپ شلوارشو باز کند و ... افتاد رو رعنا.

ما تازه  از سر کچل عمه فهمیدیم  که ایشون مش کاظم پدر احمد هستند که صبح به بهانه زیارت شاه عبدالعظیم خونه را بعد از نماز صبح ترک کرده. انگار مشکل فنی پیش اومده بود. ظاهرا مش کاظم به قول مسجدی  ها مشکل نعوظ داشت.  رعنا را کلافه کرده بود ؛ خلاصه گیر رفع شد. مش کاظم سنش اندکی بالای 50 بود؛ خیلی طولش نداد. چند تا تلمبه زد و وا رفت. رعنا ظاهرا به این وضعیت عادت داشت.  مش کاظم  همانطور که  دمر افتاده بود چند اسکناس مچاله گذاشت کف دست رعنا. بعد 20 دقیقه مش کاظم بدون اینکه  دوش بگیرد بلند شد و همون برقع و چادر و ............... شد عمه رعنا.از حموم اومد بیرون.

 خیلی دلمون میخواست رعنا دراز بکشه تا ما خوب دیدش بزنیم اما با عجله  دوش میگرفت. احمد داشت سکته میکرد. به قول امروزی ها باباشو ریز میدید. پس داستان شاه عبدالعظیم   این بود.  احمد در حالی که شوکه شده و پلک  نمیزد  میگفت تازه می فهمم چرا بابام  میخواهد بره شاه عبالعظیم زیارت شب آبگوشت شتر میخوره. به مادرم میگفت گوشت شتر گرمه. مادرم پوزخند میزد و میگفت : چشمه باید از اساس و ریشه چشمه باشد ؛ با آب ریختن نمیشه چشمه ساخت. مادرم در حالی که صداشو پائین میاورد میگفت : تو خود شتر را هم بخوری دیگه کارات ساخته است. بخاری ازت بلند نمیشه.

 دست از پا درازتر از پشت بام حموم پائین اومدیم. احمد  دیگه اعتمادشو به بابا از دست داده بود. میگفت نزدیک ظهر سرو کله بابام پیدا میشه. میره دوش بگیره تا گرد و خاک زیارت شاه عبداالعظیمو بشوره و تا  نماز مغرب  میخوابه.

بعد از اون هر وقت حاج کاظمو میدیدم در باره خواص گوشت شتر ازش  سئوال میکردم و اون هم میگفت : فضولی موقوف بچه جان.. اینا را بابات خوب میدونه. هنوز برات زوده برای دنبال این ترفندها.

احمد بعد ها تعریف کرد که بعد از اون روز رعنا هیچگاه دیگه به بابام راه نداد. انگار احساس کرده بود داستان لو رفته. شاید هم ملاحظه آبروی حاج کاظمو کرده که بیشتر از این خودشو اذیت نکنه و به همون قرائت غلط ابیات حافظ مشغول باشه.

احمد تعریف میکرد که باباش سر سفره نهار نتونسته بود در نوشابه را باز کنه. یعنی دستش زور و قوت نداشته. مادرش خندیده و گفته بود : کارت تمومه مش کاظم. دیدی گفتم تو خود شترو هم بخوری کاری ازت ساخته نیست.

رعنا خیلی سریع فرسوده و پیر شد. دیگر سر کار نرفت. مریض شد. در 26 دیماه 1339 مهوش طی تصادفی کشته شد. اغلب  بچه های محل مهاجرت کردند بیشتر به آمریکا و کشورهای اروپای غربی. همونائی که زمانی مظهر سرمایه داری بودند و دوستانم ادعای میکردند زیر سیطره سوسیالیسم در خواهند آمد. سالها بعد  که با عده ائی از بچه  های شر محل که حالا برای خودشون پیرمردهای مقبولی شده بودند صحبت میکردم به شوخی تاریخ  دهه شگفت انگیر  1950  را  به دو دوره قبل و بعد از مرگ مهوش تقسیم میکرد. تلخ خندی میزد و میگفت :

جمال مهوش را ببین دید بزن.