جو بایدن اولین رئیس‌جمهور آمریکاست که کشتار ارامنه در زمان امپراتوری عثمانی را رسماً «نسل‌کشی» قلمداد کرده است.

محمدعلی جمال‌زاده، نویسندۀ سرشناس ایرانی و پدر داستان‌نویسی نوین فارسی، درست در روزهایی که نژادکشی ارمنیان در امپراتوری عثمانی در جریان بود، از طریق ترکیه به سوریه سفر می‌کرد. وی مشاهدات خود را به رشتۀ تحریر در آورده است، قسمتی از مشاهدات جمال زاده را می‌خوانیم:

"با گاری و ارابه از بغداد و حلب به جانب استانبول به راه افتادیم. از همان منزل اول با گروه‌های زیاد از ارمنیان مواجه شدیم که به صورت عجیبی که باورکردنی نیست، ژاندارم‌های مسلح و سوارۀ ترک آن‌ها را پیاده به جانب مرگ و هلاکت می‌راندند. ابتدا موجب نهایت تعجب ما گردید ولی کم‌کم عادت کردیم که حتی دیگر گاهی نگاه هم نمی‌کردیم و الحق که نگاه کردن هم نداشت. صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان به جلو می‌راندند.

در میان مردها جوان دیده نمی‌شد چون تمام جوانان را یا به میدان جنگ فرستاده یا محض احتیاط (ملحق شدن به قشون روس) به قتل رسانده بودند. دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند و کاملاً کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آن‌ها بیفتند.

دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروه‌ها را درست مانند گله گوسفند به ضرب شلاق به جلو می‌راند. اگر کسی از آن اسیران از فرط خستگی و ناتوانی و یا برای قضای حاجت به عقب می‌ماند، برای ابد به عقب مانده بود و ناله و زاری کسانش بی‌ثمر بود و از این رو فاصله به فاصله کسانی از زن و مرد ارمنی را می‌دیدیم که در کنار جاده افتاده‌اند و مرده‌اند و یا در حال جان دادن و نزع بودند. بعدها شنیده شد که بعضی از ساکنان جوان آن صفحات در طریق اطفا آتش شهوات حرمت دخترانی از ارامنه را که در حال نزع بوده و یا مرده بودند نگاه نداشته بوده‌اند. خود ما که خط سیرمان در طول ساحل غربی فرات بود و گاهی به فرات نزدیک و گاهی دور می‌شدیم، روزی نمی‌گذشت که نعش‌هایی را در رودخانه نمی‌دیدیم که آب آن‌ها را با خود نمی‌برد.

شبی از شب‌ها در جایی منزل کردیم که نسبتاً آباد بود و توانستیم از ساکنان آن بره‌ای بخریم و سر ببریم و کباب کنیم دل و روده بره را همان نزدیکی خالی کرده بودیم. مایع سبز رنگی بود بشکل آش مایعی. ناگهان دیدیم که جمعی از ارامنه که ژاندارم‌ها آنها را در جوار ما منزل داده بودند با حرص و ولع هرچه تمام‌تر بروی آن مایع افتاده‌اند و مشغول خوردن آن هستند. منظره‌ای بود که هرگز فراموشم نشده است.

باز روزی دیگر در جایی اتراق کردیم که قافلۀ بزرگی از همین ارامنه در تحت مراقبت سوارهای پلیس عثمانی در آنجا اقامت داشتند. یک زن ارمنی با صورت و قیافۀ مردگان به من نزدیک شد و به زبان فرانسه گفت:
– تو را به خدا این دو نگین الماس را از من بخر و در عوض قدری خوراکی به ما بده که بچه‌هایم از گرسنگی دارند هلاک می‌شوند.

باور بفرمایید که الماس‌ها را نگرفتم و قدری خوراک به او دادم. خوراک خودمان هم کم‌کم ته کشیده بود و چون هنوز روزها مانده بود که به حلب برسیم دچار دست تنگی شده بودیم.

به حلب رسیدیم. در مهمانخانۀ بزرگی منزل کردیم که مهمانخانۀ پرنس نام داشت و صاحبش یک نفر ارمنی بود. هراسان نزد ما آمد که جمال پاشا وارد حلب شده و در همین مهمانخانه منزل دارد و می‌ترسم مرا بگیرند و به قتل برسانند و مهمانخانه را ضبط نمایند. با التماس و تضرع درخواست می‌نمود که ما به نزد جمال پاشا، که به قساوت معروف شده بود، رفته و وساطت کنیم. می‌گفت شما اشخاص محترمی هستید و ممکن است وساطت شما بی‌اثر نماند. ولی بی‌اثر ماند و چند ساعت پس از آن معلوم شد که آن مرد ارمنی را گرفته و به بیروت و آن حوالی فرستاده‌اند و معروف بود که در آنجا قتلگاه بزرگی تشکیل یافته است. خلاصه آنکه روزهای عجیبی را گذراندیم. حکم یک کابوس بسیار هولناکی را برای من پیدا کرده است که گاهی به مناسبتی بر وجودم تسلط پیدا می‌کند و ناراحتم می‌سازد و آزارم می‌دهد."

از کاروان مرده‌های متحرک - سرگذشت و کار جمال‌زاده (تهران - کانون معرفت، ۱۳۴۲).