نیم ساعت آخر بازی

مرتضی سلطانی

 

چهارده سالم است. عجله دارم تا بپیچم در کوچه و به خانه دایی ام بروم تا فوتبال ببینم.

به کوچه نرسیده پا شل میکنم. مرد ژولیده ای را می بینم که بی حال در سینه کشِ آفتاب به دیوار یله داده. حتی از فاصله دور هم بوی گندِ بدنِ حمام نکرده اش مشام را می آزارد. چند مگس مزاحم و سمج دائم روی دستش می نشینند اما حتی آنقدر حال ندارد که از روی دستش بتاراندشان. موهایش بسکه کثیف و چرب است کم مانده روغن از آن بچکد. لای انگشتهای پای لخش چرک خط سیاهی انداخته.

فقر خیلی زود به من آموخته که زیر این آفتاب عدالتی وجود ندارد. اما این حد از نگون بختی هم برایم تعجب انگیز است.

مرد چشمهایش را با بیحالی باز می کند و من را نیم نگاهی می اندازد و دوباره چشمهایش را می بندد. من که عجله دارم میدوم به داخل کوچه.

تصویر آن مرد حتی وقتی ظاهرا مشتاقانه به تلویزیون چشم دوخته ام و فوتبال تماشا می کنم جلوی چشمم است. نمی توانم تاب بیاورم. نیرویی مقاومت ناپذیر من را بر آن میدارد که برخیزم. می روم سر کوچه تا دوباره این مرد را ببینم. 

حالا مردی را می بینم که روی زمین خوابیده و کسی پارچه ای روی صورتش انداخته و چند سکه هم کنارش روی زمین است.

مرد مُرده. طوری مُرده که انگار از اول هم وجود نداشته. میترسم. و ناگهان یادم می آید که صورت من آخرین چیزی بود که این مرد به چشم دید. و من آخرین کسی بودم که نیم ساعت پایانی عمر او را دیدم.

برمیگردم تا فوتبال تماشا کنم.