نمی تونستم باور کنم که این من بودم که وسط دل پایتخت توی یه منطقه ی معتبر شهر ِتهران ، و توی یک آپارتمان شیک و مجهز به بهترین امکانات، کنار یه مشت زن و مرد ِشیک پوش و ملبس به آخرین مد روز و غرق در گرون ترین عطر و ادکلن ها نشسته بودم و به آخرین اطلاعات در مورد ِمیزان ِچگالی ِجن ها گوش میدادم؟

استاد هنوز داشت در مورد اثرات معجزه آسای عود در دفع اجنه توضیح میداد . وحشت زده از خودم پرسیدم: “ منم عاشق عود سوزوندنم. منم مثل این به نظر میام؟ همین اندازه عجیب؟؟”
دیوانه بود؟
مستقیم نگاهش کردم. اصلا دیونه نبود . اصلا! فقط خیلی خونسرد بود. آرام و خونسرد و با اون نگاه ِتربیت شده ی مهربون تمام اون حرف های عجیب رو میزد. اون دقیقا میدونست چکار میکنه. حتی در اون لباس مضحک ِساتن بلند درویش مآبانه ی بنفش و با اون موی باریک سفید ِبافته شده اصلا دیوانه به نظر نمیومد. دیوانه ما بودیم که به حرف هاش گوش میدادیم. ما ترسناک بودیم.

استاد در ادامه بر میزان قدرت ِجن ها تاکید کرد و شادمانه اضافه کرد:
—ولی ما از اونا قوی تریم.
خودش و دوستانش رو میگفت.
توضیح داد:
—جن ها خیلی دارن قوی میشن. این دفعه خیلی نیرو برای عقب راندنشون صرف کردم. انرژی زیادی برد. و متاسفانه باعث شد حاصل جمع آوری انرژی کائناتم این دفعه کم باشه.

جمعیت با افسوس زمزمه کرد: اوه....
استاد ادامه داد:
— دیروز چهار پنج ساعت تمرکز کردم و تمام نیرو و انرژیمو جمع کردم و انرژی ِ کائنات رو تبدیل به جنس ِزمینی کردم. خیلی کوچیکه این دفعه ولی سرشار از انرژی کائناته. براش ارزشی نمیتونم بذارم. قیمت پایه ی دو میلیون رو گذاشتم ولی دوستان با لطف خودشون و با توجه به انرژی که میگیرن میتونن بیشتر بپردازن. کار ما اینجا غیر انتفاعیه. ارزشش با پول سنجیده نمیشه. و خواهش می‌کنم برای خریدنش با هم رقابت نکنین. کسی بخره که واقعا به اون انرژی نیاز داره. امروز دوستان قبل از اومدنم آوردن اینجا و توی اون اتاق زیر نور گذاشتنش.

یاد اون تیکه ی طلای خیلی کوچیک و‌نازک افتادم که روی اون میز کوچیک بود و قیمت نداشت. با قیمت اون روزها مطمئن بودم پونصد هزار تومن هم نمی ارزید. اندازه یه عدس بود . آقاهه داشت به اسم تبدیل انرژی کائنات به طلا میفروختش. هوا رو تبدیل به طلا کرده بود. از کیمیاگران هم بالاتر بود . حتی مس هم احتیاج نداشت.

استاد لبخند زنان و با مهربونی پرسید :
—کسی دیگه سوالی نداره؟
یه خانمه بلافاصله پرسید :
—استاد اگر اون گلوله ی انرژی رو بخرم میتونم تو پرواز با خودم از ایران ببرمش؟ انرژیش از بین نمیره ؟
جواب استاد قاطعانه بود:
—نه اصلا کم نمیشه. بله میتونین ببرین. اصلا نگران نباشین. ما براتون بسته بندی می‌کنیم.
توی دلم به زنه گفتم: کاش بری مریخ .

نتونستم بر بدجنسیم پیروز بشم. تمام نیرومو جمع کردم و آروم برگشتم سمت آزیتا و با خباثت گفتم:
—آزیتا جان تو سوالی نداری؟
آزیتا همونطور که عین چوب نشسته بود و روبروش رو نگاه می‌کرد،  بدون اینکه برگرده طرفم فقط از بین دندوناش گفت: —خفه!
میدونستم به زور خودشو نگه داشته. اون قیافه ی جدی ِمثل چوب ِآزیتا کمکم کرد کمی حالم بهتر شه. وسط ِاون مجلس عجیب و حرفهای عجیب تر ، به قیافه ی جدی آزیتا خنده م گرفت.

سرانجام استاد با ابراز  ِارادت ِفراوان به دوستدارانش و تاکید بر تشکیل کلاس های خصوصی و اینکه غیر از ساعاتی که مشغول تزکیه ی نفس هستند، همیشه آماده ی پاسخگویی و کمک به همه ست، از پشت تریبون اومد پایین.

خداروشکر! واقعا هزاران بار خداروشکر!

رفت سمت ِاتاقی که عودها و سنگ ها و اون تیکه طلا بود. آروم و با تأنی انگار که بار ٍشیشه داره راه میرفت . دلم میخواست بهش بگم بیا برو هنرپیشه ی تئاتر شو ولی میدونستم توی همین شغل فعلیش درآمدش بهتره.

آزیتا کنار گوشم گفت:
“مژگان بریم. فقط بریم. “
خباثت رهام نمیکرد:
—پس سوالت راجع به من چی میشه ؟
میدونستم آزیتا می‌خواد خفه م کنه.
—بریم فقط.
—آزیتا صبر کن ببینم واقعا کسی اون طلا رو میخره. بذار ببینیم این ملت چکار میکنن.
خنده م گرفت که دیدم بالافاصله بعد از حرفم ، آزیتا با برق شیطنت توی نگاهش داره زودتر از من میره دنبال استاد به سمت ِاون اتاق.

اون چیزی که میدیدم حیرت انگیز بود. واقعا حیرت انگیز بود . کنار تمام میزهای فروش پر از آدم بود . اون خانم‌ها و آقایون شیک پوش و ظاهرا متشخص همه سرگرم خرید بودن . همه دستشون پول بود. اون وقتا کارت خوان های سیار نبود .
استاد کنار اون میز کوچیک که طلا روش بود وایساده بود، جایی که اتفاقا از همه جا هم شلوغ تر بود . ملت داشتن برای پیشی گرفتن در خرید با هم چک و چونه میزدن. همون خانمی که در مورد خارج بردن طلا سوال کرده بود ، داشت با استاد حرف میزد.

واقعا دیگه داشت حالم بد می‌شد . خندیدم و به آزیتا گفتم : —دیگه واقعا بسه . بریم.
برای ِ آزیتا هم ظاهرا بس بود چون بدون کلمه ای حرف دست منو کشید طرف ِآسانسور ِورودی.
تو لحظه ی آخر برگشتم و دیدم استاد داره نگاهمون میکنه. نگاهش سرد و پر از خشم بود . خیلی خوشحال شدم. خیلی زیاد! خداروشکر که نگاهش مثل نگاهش به آدم‌های دیگه ی اونجا پر از مهربونی نبود .

توی آسانسور این دفعه تنها بودیم . آقای دکتر با ما نیومده بود . ما اولین نفرهایی بودیم که اونجا رو ترک کردیم.
تا در آسانسور بسته شد،  زدم زیر خنده.
آزیتا گفت: —وای اینجا دیگه کجا بود .
—جاش که خیلی قشنگ بود . بگو اینا دیگه کی بودن.
—واقعا ها مژگان. دیونه بودن، نه؟ واقعا حرف های اینو باور میکردن یا فیلم بازی میکردن؟؟
—سوال سختیه.
آزیتا تاکید کرد :
—دیونه بودن و ترسناک.
رسیده بودیم به همکف. پا گذاشتیم توی اون کوچه ی کوچیک ِبن بست. دوباره وسط شلوغی ِخیابان ِولی عصر بودیم. بین ِصدای ِماشین ها و آدم‌ها.  انگار برگشته بودیم به زندگی.
به آزیتا گفتم:
—هیشکی هرگز باور نمیکنه من و تو امروز چی دیدیم و شنیدیم. خیلی عجیب بود . مردک شیاد . تا عمر دارم حاضر نیستم هرگز و هرگز کسی رو با کلمه ی استاد خطاب کنم.
—آقاهه که مهم نبود مژگان . اون آدما ترسناک بودن. خیلی ترسناک. نگاه هاشون ، کارهاشون، سوال هاشون.

وسط کوچه واسه خودمون خرامان خرامان راه میرفتیم و نقد میکردیم.  یه ماشین پشت ِسرمون بوق زد که لابد ما دو تا گیج بریم عقب تا رد شه. ازیتا برگشت و نگاهی کرد و دستمو کشید کنار و خندید:
—آقای دکتره.
همون لحظه یه ماشین سفید رنگ آخرین مدل از کنارمون رد شد. راننده اش همون آقای دکتری بود که کنار من نشسته بود .
وقتی رد شد ، دیگه هیچ حسی به غیر از تمایل به غش غش خندیدن نداشتم. آزیتا هم مثل اینکه. هر دو با صدای بلند زدیم زیر خنده.
—آزیتا دیگه امکان نداره به لباس آدم‌ها اهمیت بدم.
آزیتا خندید: —و به عطرها و ادکلن هاشون.
—مدارک تحصیلی شون.
—خارج زندگی کردنشون.
—پولدار بودنشون.
و آزیتا کلام آخر رو گفت:
—از ظاهر آدم‌ها به هیچ نتیجه ای نمیشه رسید.

دیگه رسیده بودیم سر کوچه. آزیتا با ذوق بهم گفت:
—بریم روسری فروشیه. ببین چه رنگ‌های قشنگی.
—بریم و حدس میزنم این تنها کار درست ِامروزمون باشه.
—و تو مژگان هر رنگی این دفعه من گفتم می‌خری.
خندیدم: — هر رنگی غیر از بنفش البته .
ازیتا غش غش خندید.

دم ِروسری فروشی میان ِدنیای ِرنگارنگ ِپارچه ها وایساده بودیم. حراج ِروسری! هر روسری دوهزارتومن...
باد شدت گرفته بود و روسری ها رو روی ِ اون طناب ِباریک ِدم ِمغازه به هوا میبرد و رنگ‌های روسری ها رو در هم می پیچوند. قشنگ بود...
آزیتا جلوی ِاون طناب روسری ها وایساده بود و داشت روسری انتخاب می‌کرد. یه روسری پر از رنگ‌های شاد دستش بود. رو کرد به من و تهدید آمیز گفت: “جون ِاستاد این دفعه یه رنگ شاد و روشن بردار.”
خندیدم:
—فقط چون قسم عزیز دادی.

انتخاب میون ِاون همه رنگ سخت بود. بر خلاف سلیقه ی همیشگیم دست کردم و یه روسری که مخلوطی از ابرهای نامنظم آبی آسمانی و سفید بود، برداشتم. مثل ِیه ِتابلوی ِآبرنگ از آسمان بود. خیلی قشنگ بود. برای امتحان انداختم روی سرم. و برگشتم سمت ِآزیتا:
—این قشنگه؟ بهم میاد؟
—اره خیلی خوبه . این یکی رو هم امتحان کن.
به روسری که به طرفم گرفته بود نگاه کردم. یه روسری نخی که رنگ غالبش نارنجی بود و تیکه های کوچیکی از چند ضلعی های نامتقارن آبی هم داشت.
نگرفتمش.
—این نارنجیه اخه. نارنجی بپوشم آزیتا؟؟
روسری رو پرت کرد تو بغلم:
—آره نارنجی بپوش. آدم باش.
روسری ِنارنجی رو انداختم روی سرم. و منتظر ِنظر ِآزیتا نگاهش کرد.
فروشنده قبل از آزیتا نظر داد:
—خانم عالیه . خیلی بهتون میاد. دوستتون خوب انتخاب کرده.
آزیتا همینجوری بی تشویق دیگران هم اعتماد به نفسش خوب بود . خندید و ذوق زنون به فروشنده گفت:
—بله آقا منتها کو آدم قدردون؟؟ خودش که سلیقه نداره ، حرف آدم‌های با سلیقه رو هم گوش نمیکنه.
ما شوخی میکردیم و فروشنده میخندید.
اون روز عصر آزیتا چند تا روسری خرید. منم هم اون روسری آبی آسمونی رو گرفتم و هم اون روسری نارنجی ِانتخاب ِآزیتا رو. من عاشق خطوط مورب نامتقارن هستم . به خودم گفتم به نارنجی هاش فکر نکن ، به اون چند ضلعی های نامتقارن فکر کن.

همینطور که داشتم به فروشنده پول میدادم، ازیتا زد به پهلوم:
—اونجا رو ببین!
به همون کوچه ی بن بست کذایی اشاره می‌کرد. نگاه کردم. استاد توی یه ماشین آخرین مدل جای شاگرد نشسته بود و پسر جوانی راننده بود. پشت ماشینش هم پر بود از ماشین های شیکی که پشت هم از کوچه بیرون میومدن. شرکت کننده ها بودن.
به آزیتا گفتم:
—کی ممکنه باورش بشه که این آدم‌ها با این دک و پز چه اعتقاداتی دارن؟
ازیتا سرشو تکون داد.

تمام مسیر تا خونه هی حرفهای استاد رو دوره کردیم و هی با هر تکرار گفتیم: یعنی چی آخه؟ دیونن؟
دم ِخونه ی ازیتا تو ماشین نشسته بودیم، آزیتا خندید:
—پرونده ی عرفان رو ببندیم مژگان؟
—پرونده ی عرفان رو نمیدونم ولی پرونده ی ماشین های زیبا، خونه‌های گرون، لباس های آخرین مدل، عطرهای گرون ، تحصیلات بالا، خارج نشینی و جیب های پر پول رو حتما ببندیم.
آزیتا خندید:
—واقعا ها. ولی قبول کن ایراد از توئه مژگان. همه ی اتفاقات عجیب فقط واسه تو میفته.
—الان وسط همه ی اون آدم‌های خل و چل من عجیبم اونوقت؟؟
آزیتا غش غش خندید و برگشت سر علاقه ی خودش:
—وای مژگان پوستش رو دیدی چه عالی بود . چه سفید هم بود . حتی از تو هم سفید تر بود .
—دفعه ی بعد که رفتیم در مورد صابون و کرم ِشبش بپرس .
غش غش خندید.
همونوقت صدای یه اس ام اس اومد. از بیمار بود:
— جلسه خوب بود؟ خوش گذشت؟ استاد رو دوست داشتین؟
بلافاصله بهش جواب دادم. صریح و صادقانه و کوتاه:
خوش گذشت. استاد رو دوست نداشتم . اون یه کلاهبردار حرفه ایه. مواظب باشین.
جواب نداد. و هرگز هم دیگه ازش خبری نشنیدم.

و آخر اینکه:
خودم اون روسری آبی آسمونی رو دوست داشتم ولی اون روسری ِنارنجی عجیب بهم میومد. بارها و بارها هر باری که پوشیدم آدم‌های مختلف و زیادی بهم گفتن :
چقدر این روسری قشنگه . چقدر بهت میاد.
با اون روسری نارنجی انگار من با رنگ‌های روشن و شاد آشتی کردم.

نارنجی بود ولی هر بار که میپوشیدمش یاد رنگ بنفش میفتادم. یاد عرفان، یاد استاد، یاد اون آدم‌های خیلی عجیب و یاد اون حلقه ی بنفش ِساتن که بیمار از وسطش با برانکارد گذشت. یاد ِدنیای عجیبی که وسط دل شهری به ظاهر آرام و زیبا پنهان شده بود .
بعد از اون روز بارها و بارها از جلوی اون کوچه ی بن بست ، درست نرسیده به تخت طاووس رد شدم و هر بار اون ساختمان زیبای بلند رو نگاه کردم و به خودم گفتم هیشکی نمیدونه چه اتفاقات عجیبی اونجا داره میفته.

اون روز و اون جلسه با استاد به من درس بزرگی داد. اون جلسه باعث شد من از همه ی آدم‌ها برای همیشه عبور کنم. بعد از اون روز من دیگه هرگز به ظاهر هیچ آدمی اعتماد نکردم. میزان تحصیل و عنوان ها و لباس ها و جیب های پر از پول کسی برام ذره ای ارزش نداشت. فقط به آدم‌ها گوش دادم. به حرف‌هاشون. و یاد گرفتم که واقعا کلمات مقدسند. یاد گرفتم که آدم‌ها هر چه تلاش کنند در انتها و یک روزی، با کلماتی که بیان می‌کنند داد میزنند که اونا واقعا کی هستن. از اون روز فقط به دهن آدم‌ها نگاه کردم و به چشم هاشون. چیز با ارزش دیگه ای برای نگاه کردن نبود .

اون روسری نارنجی رو سالها استفاده کردم. خیلی دوستش داشتم . به زور رضایت به دور انداختنش دادم. زمانی که دیگه واقعا کهنه شده بود. داشت از کهنگی پاره می‌شد . و هرگز یه دونه درست  مثل اون پیدا نکردم. خیلی گشتم ولی انگار تو این دنیا هیچ چیز نمونه ی دومی نداره. از هر چیزی فقط یه دونه س. اگر بگردی ممکنه فقط بعضی چیزهای شبیه ش  پیدا کنی ولی عین خودشو نه!

آزیتا هنوز دوست صمیمی منه، هنوز ما با هم شوخی می‌کنیم و میخندیم ، اون هنوز عاشق کرم ها و روغن ها و صابون ها و پوست خوبه و هنوز هم معتقده که همه ی اتفاقات عجیب دنیا فقط واسه من میفته .
و این اون بود که اصرار کرد: مژگان داستان اون استاد و حلقه ی بنفش رو بنویس.
و من هی از خودم پرسیدم آیا کسی باور میکنه؟

و سرانجام نوشتم .

و امسال برای عید یه روسری خریدم پر از خطوط نامتقارن قرمز و خاکستری و سفید!

#مژگان

#روسری_نارنجی

#قسمت_آخر ‏ 

March 30, 2021