هنوز بیمار مرخص نشده بود. توی بخش زنان بستری بود. شیفت بعد وقتی داشتم بدو بدو از راهروی بخش به سمت اتاق زایمان می رفتم تا شیفت رو از همکار عصرکارم تحویل بگیرم ، دیدمش که مثل همه ی بیماران پس از جراحی آه و ناله کنان با سرم توی دستش داشت راه میرفت.

نیم ساعت بعد توی اتاقش داشتم احوالش رو می پرسیدم. دورش پر از همراه بود . تقریبا همه ی اونایی که روز قبلش پشت در اتاق زایمان بودن .
—خب همه چی خوب بود؟
و اون جمله ی روتینی رو گفت که تقریبا نود درصد بیماران ِبعد از جراحی همیشه به عنوان اولین جمله در جواب ِاحوال پرسی میگن:
—خیلی درد دارم.
—خوب میشی خیلی زود . فردا حالت خیلی بهتر میشه، فقط باید راه بری. تو تختت نمون.
و اون دوباره جوابی داد که تقریبا همه ی بیماران میدن:
—از صبح همش راه رفتم، صد بار راهرو رو رفتم و اومدم.
درد باعث می‌شد که کمی راه رفتن برای بیمار کیلومترها به نظر بیاد و همیشه در مورد میزان راه رفتنش اغراق گونه گزارش کنه . لبخند زدم:
—خوب میشی. کوچولوت چطوره؟
به همراه ِجواب بیمار همه ی همراهانش هم با ذوق شروع کردن به توصیف زیبایی و خوبی نوزاد. چشم‌های همسر بیمار از خوشحالی برق میزد. صحنه هایی که گرچه برای پرسنل تکراری ست ولی چیزی از زیبایی و ارزششون کم نمیکنه.

چقدر بد و شرم آوره که آدم گاهی جلوی بدجنسیش رو نمیتونه بگیره:
—آخرش ساعت خوش شد؟ اسم بچه معلوم شد؟
بیمار همونطور خوشرو مونده بود. خندید:
—بله استاد امروز ظهر زنگ زدن و گفتن دو تا اسم برای پسرمون انتخاب کرده بودن ولی کائنات برای اسم احسان ساعتش خوشش تر اومده.
—خیلی مبارک باشه . اسم قشنگیه. ظاهرا کائنات خیلی برای انتخاب اسم سخت گیر نیست. راستش منتظر ِیه اسم ِعجیب غریب بودم.
همشون خندیدن غیر از همسر بیمار. اون اخم کرد. بیمار رو کرد به همه و توضیح داد:
—خانم فرهمند به این چیزا اعتقاد نداره .
شوهرش فوری گفت:
—خب نمیشناسن استاد رو. نمیدونن خب. حق دارن باور نکنن.
و خیلی جدی یه سخنرانی ده دقیقه ای در وصف قدرت ارتباط استاد با کائنات و کارهای معجزه گونه و شفا های متعددی که انجام داده ، کرد و هی همراهان دیگه بیمار حرف هاشو تایید می‌کردند.
نمیفهمیدم چی جواب بدم. حاضر نبودم این حرفهای عجیب رو قبول کنم. سعی کردم از کنارش بگذرم. خندیدم:
—چی بگم والله. یه کوچولو عجیبه . هم این حرف‌هاتون و هم اون حلقه ی بنفش ساتن.
بیمار یهو چیزی یادش اومد. با هیجان رو به من گفت:
—وای خانم فرهمند شانس آوردیم شما بودین چون همکار صبحکارتون بهمون گفت اگر اون بود امکان نداشت اجازه بده از حلقه رد شیم.
تجسم ِقیافه ی جدی و اخموی مدیر بخش زایمان که همکار صبحکارم بود و توبیخی که بزودی در انتظارم بود باعث شد خندم بگیره:
—منم راستش از ترس ِکائنات و البته جمعیت عظیم همراهان اجازه دادم .
همشون خندیدن، اینبار حتی همسر بیمار.
بیمار گفت: —شما باید استاد رو ببینین. عاشقش میشین. درست اندازه ی شما آرومه.
خندیدم: —ولی من اصلا کائنات رو نمیشناسم چه برسه باهاش ساعت خوش کنم.
—خیلی بامزه ین خانم فرهمند .
به خوشرویی و خوش اخلاقی بیمار لبخند زدم و در حالیکه اتاقش رو ترک میکردم گفتم:
—ولی خدایی نه به بامزگی ِاستاد ِکائنات ِشما.
صدای غش غش خنده شون رو از پشت سرم شنیدم.

آخر شب وقتی داشتم به همکار ِنرس ِبخش کمک میکردم ، بیمار صدام زد اتاقش. اینبار فقط مادرش باهاش بود. بقیه رفته بودن یا در واقع مطمئنم نگهبان به زور فرستاده بودشون. هیچ ملاقات کننده ای خودش نمیره.
نوزاد هم کنار بیمار بود این دفعه. مثل همه ی نوزادان دنیا زیبا و دوست داشتنی بود .
—بله؟ مشکلی دارین؟
—نه خانم فرهمند . من میخوام شما رو با استاد آشنا کنم. روزهای سه شنبه عصر جلسه ی عمومی دارن و هر عضو میتونه ماهی یک نفر رو یک جلسه مهمان با خودش بیاره. اگر سه شنبه عصر وقت آزاد دارین با من بیایین. 
—نه مرسی. من واقعا اصلا به این چیزا اعتقاد ندارم.
—یک بار بیایین و ببینین. باورتون نمیشه چه آدم‌هایی میان. آدم‌های معروف ، تحصیل کرده ، آدم‌های حسابی. از استاد معجزه ها دیدن همشون.
—نه مرسی!
بیمار اصرار کرد:
—باور کنین زندگی من و همسرم رو نجات داد. ما داشتیم جدا میشدیم.
—باور می‌کنم.
—ماها اکثرا جلسات خصوصی میریم . این که شما میایین جلسه ی عمومیه.
—ولی من علاقه ای ندارم راستش.
—شماره مو میدم بهتون و تا سه شنبه خبر بدین .
همینطور که شماره شو میگفت و من توی گوشیم سیو میکردم ، خندیدم :
—گرفتن و دادن شماره به بیمار ممنوعه البته . و خب اینم الان اضافه میشه به خلاف های دیگه م.
—خیلی شماره از بیمار ها تو گوشیتون دارین ؟
—خیلی !
خندید . اونم شماره ی منو گرفت.

فردا صبح قبل از ترک‌ بیمارستان دم در اتاقش دوباره دیدمش:
— بهتر شدین ؟ امروز مرخصین ها.
—بله بهترم . امروز میرم و ممنون واسه همه چی. سه شنبه منتظرم. زودتر خبر بدین که آدرس بدم .

به بیمار گفتم باشه ولی قصد نداشتم برم . کائنات به اندازه ی کافی بهم کار داشت، من کاری بهش نداشتم.

#مژگان
#روسری_نارنجی
#قسمت_سوم

February 20, 2021