آخ جون من هم کرونا گرفتم!

عترت گودرزی

 

دیشب حدود ساعت ۱۱ شوهرم از سرفه های شدید من از خواب بیدار شد و با نگرانی پرسید: «خوبی؟! چرا سرفه می کنی؟»

گفتم: «فکر کنم کرونا گرفتم.»

با ناراحتی چراغ را روشن کرد و به سراغ تلفن رفت.

از جا پریدم و گفتم: «چکار می کنی؟»

گفت:‌ «به ۹۱۱ تلفن می کنم. باید به بیمارستان برویم.»

تلفن را از دستش قاپیدم و گفتم:‌ «نه جانم، من طوریم نیست.»

گفت‌: «نه شاید واقعا کرونا باشد.»

از او اصرار و از من انکار. بالاخره او را قانع کردم که تا صبح صبر کند. صبح روز بعد پس از خوردن صبحانه گفتم: «خب، حالا فرض کن من هم مثل همه کرونا گرفته ام. می خواهی چکار کنی؟!»

طفلک نگاه معصومانه ای به من کرد و گفت:‌ «در این صورت باید برویم بیمارستان.»

گفتم:‌ «ممکنه شما در این کار من دخالت نکنید؟»

گفت: «چه کاری؟!»

گفتم: «در مورد همین کرونا گرفتن من. فرض کن اصلا من دروغی کرونا گرفته ام یا می خواهم وانمود کنم که کرونا گرفته ام. ممکنه در این صورت شما سکوت کنید!»

با تعجب گفت: «یعنی تظاهر کنی که کرونا گرفته ای؟!»

از جا پریدم و دست هایم را بهم زدم و گفتم: «آفرین! تازه متوجه شدی چه می خواهم بگویم. شوهر عزیزم، مثل اینکه تو اصلا متوجه نیستی که مدتی است کسی به کارهایم، نوشته هایم، سخنرانی هایم توجه نمی کند. یواش یواش دارم فراموش می شوم. باید کاری کنم که دوباره مطرح شوم.»

شوهرم نگاهی به صورت هیجان زده من انداخت و گفت: «مثلا چکار می خواهی بکنی؟!»

گفتم: «یک تک خال بزنم.»

شوهرم لبخندزنان گفت: «البته مثل همیشه مقاله، شعر و داستان بنویس. قبلا هم همین کارها را می کردی.»

پشت چشمی نازک کردم و گفتم: «نه جونم، چنان تک خالی زمین بزنم که تو حتی فرصت نکنی جواب تلفن ها را بدهی.»

با خوشحالی گفت: «خوب بگو ببینم زن با استعداد من، چکار می خواهی بکنی؟»

گفتم: «می خواهم کرونا بگیرم، یعنی کوید نوزده.»

نگاه عاقل اندر سفیه ای به من انداخت گفت: «کرونا بگیری؟»

گفتم: «آره، از امروز خودم را در خانه حبس می کنم و به تمام دوستانم تلفن می کنم و می گویم کرونا گرفته ام.»

شوهرم با عصبانیت گفت: «دیوانه شده ای؟! همه می فهمند، می آیند می بینند که تو سُر و مُر و گنده اینجا نشسته ای.»

گفتم: «نخیر جونم، وقتی کسی کرونا بگیرد کسی سراغش نمی آید. تازه من می گویم در قرنطینه هستم و اجازه ملاقات ندارم.»

این بار سرم داد زد و گفت: «زن دیوانه شده ای؟!»

گفتم: «وقتی نخست وزیر انگلیس و فرانسه کرونا می گیرند، واقعا فکر می کنی که راستی کرونا گرفته اند؟ اینها فقط برای جلب توجه مردم این شایعات را راه می اندازند.»

شوهرم گفت: «حالا خودت را با نخست وزیران فرانسه و انگلیس یکی می دانی؟»

جوابش را ندادم. تلفن را برداشتم و به تمام دوستانم زنگ زدم و با ناله و صدای مریض گفتم که کرونا گرفته ام.

دو روز بعد چه غوغایی بود. تلفن مرتب زنگ می زد و مردم احوالپرسی می کردند. دوستانم برایم غذا و گل می فرستادند. در تمام رادیو ها خبر را پخش کردند، حتی از سراسر دنیا تلفن و نامه داشتم. آنقدر از این توجهات خوشحال بودم که سر از پا نمی شناختم.

شوهرم همان روز اول خانه را ترک کرد و به هتل رفت. منهم به دوستانم گفتم که چون در قرنطینه بودم او خانه را ترک کرده.

ولی نمی دانید چه حال خوبی است وقتی انقدر مردم به شما توجه می کنند. تازه فهمیدم که چقدر مورد علاقه مردم هستم. کرونا گرفتن آنقدرها هم سخت نیست، مخصوصا این نوعش و چه خوب حالا می توانم در فیسبوک بالای صفحه بنویسم: «آخ جون منهم بالاخره کرونا گرفتم.»